Sunday, October 31, 2010
ولایت فقیه بی بهره
ولایت فقیه بی بهره از روحانیان و نظامیان
ناصر اعتمادی
سه شرکت کننده در میزگرد زمینه ها و زمانه ها، حسن شریعتمداری، اصغر شیرازی و مجید محمدی معتقدند که در کشاکش میان ولی فقیه و نظامیان روحانیت و ولایت فقیه در حال باختن مواضع خود به سود نظامیان جوان و برآمده از قدرت اسلامی هستند.
عضو جامعۀ روحانیت مبارز، حجت الاسلام جعفر شجونی، با اشاره به مخالفت آیت الله خامنه ای با طرفداران اسلام بدون روحانیت و بدون سیاست گفت که عده ای از آیات عظام به نشانۀ اعتراض به برخی رفتارهای آزاردهندۀ دولت به تقاضاهای مکرر اعضای آن برای ملاقات پاسخ منفی می دهند.
حجت الاسلام شجونی نگفت چه ربطی میان هشدار آیت الله خامنه ای و اعتراض آیات عظام به رفتارهای دولت هست، اما، با این سخن عضو جامعه روحانیت مبارز تلویحاً تأئید کرد که مخاطب انتقادهای آیت الله خامنه ای از نظریۀ اسلام بدون روحانیت و بدون سیاست بعضاً، اگر نه تماماً، دولت محمود احمدی نژاد بوده است که از سوی شاخص ترین چهره های محافظه کاران متهم به تلاش برای حذف روحانیت از قدرت شده است.
در این میان مرتضی نبوی، صریحاً حتا شخص رئیس جمهوری، محمود احمدی نژاد، را به مخالفت با ولایت فقیه و حذف آن از قدرت متهم کرده است. علی مطهری، یکی دیگر از چهره های مهم اصولگرایان اخیراً با تکرار همین مواضع مدعی شد که رئیس جمهوری ایران نه اصولگراست، نه محافظه کار، بلکه در پی "راه سوم" است.
آنچه به این انتقادهای بی پرده در جبهۀ رئیس جمهوری جلوه خاصی می دهد، علاوه بر گسترش مجادلات انتقادی در میان روحانیان حوزه های علمیه بر سر نظریه ولایت فقیه، هشدارهای خود آیت الله خامنه ای در جریان سفرش به قم نسبت به بی تفاوتی روحانیان در قبال مسألۀ قدرت و سیاست در نظام اسلامی است. آیت الله خامنه ای کناره گیری روحانیان را از سیاست خطری جدی برای کل نظام اسلامی ایران دانست و از روحانیان خواست که همانند یک "مادر" نظام اسلامی ایران را که زائیدۀ تلاش خود آنان است تنها نگذارند.
این داده ها و تحولات از چه حکایت می کنند؟ جدال و اصطکاکی که از لابلای این اشارات میان گرایش های رقیب قدرت مشاهده می شود چه وضعی و چه وزنی برای ولایت فقیه و موقعیت شخص ولی فقیه در ساختار قدرت نظام اسلامی ترسیم می کند؟ و چرا جدال نظام اسلامی بیش از پیش در درون ساختار قدرت اسلامی منتقل و متمرکز می شود؟
اینها و پرسش های دیگر موضوع زمینه ها و زمانه های این هفته است در گفتگو با آقایان مجید محمدی، پژوهشگر مقیم آمریکا، حسن شریعتمداری، فعال سیاسی مقیم آلمان و اصغر شیرازی نویسندۀ مقیم این کشور.
در پاسخ به سئوال اولیه این میزگرد هر یک از مهمانان چنین گفته اند :
اصغرش شیرازی : اگر منظور از ولایت فقیه آنطور که پیش از انقلاب اسلامی گفته می شد، ولایت فقه باشد، از زمانی که خود آقای خمینی اصل را در حکومت اسلامی مصلحت حکومت تعریف کرد که می تواند احکام دینی را نیز تعطیل کند، باید گفت که حکومت فقه نیز به پایان رسید. معنای ضمنی این اصل این است که حکومت از فقه فاصله گرفته و یا در بهترین حالت حکومتی شکل گرفته که بر تفسیری معینی از فقه بنا شده است : تفسیری که اجازه می دهد که مصلحت حکومتگران در رأس تمام معایر تصمیم گیری قرار بگیرد و حکومت نیز همه موازین اخلاقی را زیر پا بگذارد و سرنوشت خود را از آنچه در تاریخ فقه روی داده متمایز بسازد.
حسن شریعتمداری : تجربۀ جمهوری اسلامی به معنای اسلام سیاسی یا اسلام در قدرت دست کم در شیعۀ جهان معاصر تجربۀ جدیدی بود. جمهوری اسلامی نه جایگاه فقیه را به عنوان گروهی از افراد تحصیلکردۀ شرعی تعریف کرد که برای خود صلاحیت افتاء و تقنین بر مبنای قرآن، سنت، عقل و اجماع را قایلند و نه برای فقه جایگاهی تعیین نمود. در نتیجۀ این امر کشمکش قدیمی حوزه و قدرت همچنان ادامه یافت و امروز نیز ادامه دارد. تداوم این کشمکش خود را به دو صورت نمودار می کند : به صورت استقلال در معنای شیعی کلمه و به صورت مستخدم دولت و دارالفتوای آن شدن نظیر آنچه در عالم تسنن می بینیم. ولی، از آنجا که جایگاه فقه تعریف نشده، روحانیان نمی دانند که آیا می توانند فتاوی خود را بر اساس قرآن و احادیث صادر کنند و یا اینکه فتاوی آنان باید بر اساس قوانین موجود یا فقه المصلحه و یا دید رهبر و گروه های فشار صادر شود.
از طرف دیگر، یک نیروی سیاسی- نظامی جوان برآمده از قدرت حال می گوید که روحانیت در سه دهه اخیر که به روی کار آمده کاری از پیش نبرده و نیازی به آن نیز نیست و خود آقای خامنه ای هم تنها یکی از افراد مورد نیاز گروه حاکم است و نه رهبر مطلق حکومت اسلامی ایران. در این میان، روحانیت بازی ظریفی را انجام می دهد : از یک طرف استقلال خود را می خواهد و از طرف دیگر به آقای خامنه ای می فهماند که نیازی نیست که بیش از اندازه خود را به نظامیان متکی سازد. اما، این گروه نظامی و شخص محمود احمدی نژاد چنان به قدرت و استقلال خود اعتماد به نفس دارد که به روحانیان حوزه علمیه قم نیز به راحتی می فهماند که فردی که هم اکنون مهمان شماست فاقد کمترین قدرت است و قدرت در واقع در پایتخت است و به قول عبید زاکانی به روحانیت می گوید که "یا به پایتخت بیا و بیعت کن یا آماده شو به جنگانا."
سکولاریسم یا لزوم جدایی نهاد دین از نهاد دولت موضوع بحث در حوزه های علمیه است که صدای آن تا بیخ گوش خود آقای خامنه ای هم شنیده می شود. آقای خامنه ای چاره ای ندارد جز اینکه با این بحث مخالفت کند و آن را هجمه دشمن بنامد.
مجید محمدی نیز در توضیحی مقدماتی می گوید : اتفاقاتی که در سه دهۀ اخیر در روحانیت شیعه روی داده نماینگر سه نکته است. نکته اول این است که روحانیت شیعه امروز دیگر تنها یا قدرتمندترین گروه مرجع در ایران نیست. مردم که حدود هفتاد درصدشان در شهرها زندگی می کنند در تصمیم گیری های سیاسی-اجتماعی شان به روحانیان رجوع نمی کنند. نکته دوم این است که به دلیل ادغام نهادهای دینی در نهادهای دولتی، روحانیت و مرجعیت شیعه اعتبار گذشته خود را از دست داده است. مراجعی که رانت خوار دولت هستند وجهۀ چندانی در نگاه مردم ندارند. نکته سوم این است که تمرکز روحانیان در قدرت باعث شده که آنان قدرت تولید فکری گذشته خود را نیز از دست بدهند.
نتیجۀ این سه ملاحظه این است که روحانیت نه در عرصۀ فکری، نه در عرصۀ اجتماعی و نه در عرصۀ فرهنگی رقیب چندانی برای دیگر اقشار اجتماعی به حساب نمی آید. به همین دلیل است که شکاف میان دولت و مردم در حال عمیق تر شدن است، شکاف میان روحانیت مستقل تر و حکومت در حال افزایش است و در آخر شکاف میان جناح های حاکم که عمدتاً امروز نظامیان و روحانیان اند در حال گسترش است. نگرانی آقای خامنه ای از طرح و گسترش نظریۀ اسلام بدون روحانیت، در واقع، نگرانی از هسته های داخل خود حکومت است که چنین نظری را طرح می کنند. نظامیانی که امروز قدرت را تماماً در دست گرفته اند، قطعاً توجه ای به خواست های روحانیت ندارند و این مایۀ نگرانی آن بخش از روحانیت شده که همواره خود را صاحب نفوذ و ادارکنندۀ قدرت اسلامی می دانسته است و اکنون احساس می کند که منافع درازمدتش با برآمدن نظامیان خدشه دار شده است.
هر سه مهمان بر این باورند که ولایت فقیه و به تبع ولی فقیه در ساختار قدرت ایران بدون آیندۀ سیاسی است و چاره ای جز واگذاری تدریجی مواضع خود به رقیب نظامی خویش ندارد.
ديدم به خواب حافظ
ديدم به خواب حافظ
نيمه شبِ پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس
گفتم: سلام خواجه، گفتا: عليک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگير فالى، گفتا: نمانده حالى
گفتم: چگونه اى؟ گفت: در بند بىخيالى
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: مىسرايم شعر سپيد بارى
گفتم: کجاست ليلى ، مشغول دلربايى ؟
گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايى
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز
گفتم: بگو زمويش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز يارش، گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم: کجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا: خريده قسطى تلويزّيون به جايش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره
گفتا: شده پرستار يا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم: بکن ز محمل يا از کجاوه يادى
گفتا: پژو، دوو، بنز يا گلف تُک مدادى
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى
گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد ديش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد يا نياوُرد ؟
گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادکلن شد در شيشه هاى رنگى
گفتم: سراغ دارى ميخانهاى حسابى
گفت: آن چه بود از دم، گشته چلوکبابى
Friday, October 29, 2010
Tuesday, October 26, 2010
توجیـــــه نگرانـــی
توجیـــــه نگرانـــی
درسال 1324 ایران، پادشاهی داشت که درمقابل تجزیه ایران، ایستاد وبا آنکه دولت وقت وحتی مجلس ومصدق ومطبوعات مهم کشورمانند اطلاعات وکیهان سخت هوادار تجزیه طلبان بودند فقط وفقط مقاومت شاه وادای آن جمله تاریخی که، «اگردستم قطع شود سند تجزیه ایران راامضانمیکنم» ایران نجات یافت.
یک لحظه فکرکنیم که اگر شاه باپیشنهاد قوام برای خودمختاری آذربایجان موافقت میکرد درحالیکه کردستان هم اعلام استقلال کرده بود ایران به چه صورتی درمیآمد؟ یک لحظه بازهم فکرکنیم که اگرشاهنشاه ایران میگفتند: <فدراتیوهم بدچیزی نیست> یعنی همان عبارتی راکه دکترمصدق درمجلس بزبان آورد، تکرار میکردند ایران چه سرنوشتی مییافت؟
باتفاق اکنون که مصادف بادهه اول آبانماه سالگرد تولد شاهنشاه ایران هستیم ثنا وستایش تقدیمش کنیم که استقلال وتمامیت ارضی وطن مامدیون شاهنشاه ورضاشاه کبیراست.
همه باید نگران باشیم
برای آگاهی از موضوع پيوست را بخوانيد ويا به سايت در آدرس ... نگرانی بجا، قوميت ، تماميت ارضی تجزيه طلبی، نمونه های تاريخی - 26 اکتبر 2010 مراجعه کنيد
http://1400years.org/AmirFeyz/NamehBeValahazrat-Oct25-2010-AmirFeyz.pdf
درسال 1324 ایران، پادشاهی داشت که درمقابل تجزیه ایران، ایستاد وبا آنکه دولت وقت وحتی مجلس ومصدق ومطبوعات مهم کشورمانند اطلاعات وکیهان سخت هوادار تجزیه طلبان بودند فقط وفقط مقاومت شاه وادای آن جمله تاریخی که، «اگردستم قطع شود سند تجزیه ایران راامضانمیکنم» ایران نجات یافت.
یک لحظه فکرکنیم که اگر شاه باپیشنهاد قوام برای خودمختاری آذربایجان موافقت میکرد درحالیکه کردستان هم اعلام استقلال کرده بود ایران به چه صورتی درمیآمد؟ یک لحظه بازهم فکرکنیم که اگرشاهنشاه ایران میگفتند: <فدراتیوهم بدچیزی نیست> یعنی همان عبارتی راکه دکترمصدق درمجلس بزبان آورد، تکرار میکردند ایران چه سرنوشتی مییافت؟
باتفاق اکنون که مصادف بادهه اول آبانماه سالگرد تولد شاهنشاه ایران هستیم ثنا وستایش تقدیمش کنیم که استقلال وتمامیت ارضی وطن مامدیون شاهنشاه ورضاشاه کبیراست.
همه باید نگران باشیم
برای آگاهی از موضوع پيوست را بخوانيد ويا به سايت در آدرس ... نگرانی بجا، قوميت ، تماميت ارضی تجزيه طلبی، نمونه های تاريخی - 26 اکتبر 2010 مراجعه کنيد
http://1400years.org/AmirFeyz/NamehBeValahazrat-Oct25-2010-AmirFeyz.pdf
Saturday, October 16, 2010
Monday, October 11, 2010
Sunday, October 10, 2010
ایران 450 میلیون دلار تسهیلات به لبنان میدهد
خبرگزاری مهر
یک هفته مانده به سفر محمود احمدینژاد به بیروت، وزرای نیرو و انرژی ایران و لبنان توافقی 450 میلیون دلاری در زمینه برق، آب و نفت به امضا رساندند.
آفتاب: پروژههای سدسازی، آب و فاضلاب و خطوط انتقال برق بخشهایی از این توافقنامه را تشکیل میدهند.
یک هفته مانده به سفر محمود احمدینژاد به بیروت، وزرای نیرو و انرژی ایران و لبنان توافقی 450 میلیون دلاری در زمینه برق، آب و نفت به امضا رساندند.
به گزارش روزنامه السفیر، این توافقنامه روز گذشته میان "مجید نامجو" وزیر نیروی ایران و "جبران باسیل" وزیر انرژی لبنان در بیروت به امضا رسید.
بر این اساس، ایران تسهیلات فاینانس بلندمدت به ارزش 450 میلیون دلار در اختیار لبنان قرار میدهد تا در بخشهای انرژی، برق، آب و نفت این کشور مورد استفاده قرار گیرد.
پروژههای سدسازی، آب و فاضلاب و خطوط انتقال برق بخشهایی از این توافقنامه را تشکیل میدهند.
منابع خبری از بیروت خبر میدهند که دو توافقنامه مهم دیگر در زمینه نفت و گاز در زمان حضور "محمود احمدینژاد" در لبنان میان وزرای انرژی و نیروی دو کشور به امضا میرسد.
احمدینژاد 13 اکتبر (21 مهرماه) در سفری 2 روزه به لبنان میرود.
یک هفته مانده به سفر محمود احمدینژاد به بیروت، وزرای نیرو و انرژی ایران و لبنان توافقی 450 میلیون دلاری در زمینه برق، آب و نفت به امضا رساندند.
آفتاب: پروژههای سدسازی، آب و فاضلاب و خطوط انتقال برق بخشهایی از این توافقنامه را تشکیل میدهند.
یک هفته مانده به سفر محمود احمدینژاد به بیروت، وزرای نیرو و انرژی ایران و لبنان توافقی 450 میلیون دلاری در زمینه برق، آب و نفت به امضا رساندند.
به گزارش روزنامه السفیر، این توافقنامه روز گذشته میان "مجید نامجو" وزیر نیروی ایران و "جبران باسیل" وزیر انرژی لبنان در بیروت به امضا رسید.
بر این اساس، ایران تسهیلات فاینانس بلندمدت به ارزش 450 میلیون دلار در اختیار لبنان قرار میدهد تا در بخشهای انرژی، برق، آب و نفت این کشور مورد استفاده قرار گیرد.
پروژههای سدسازی، آب و فاضلاب و خطوط انتقال برق بخشهایی از این توافقنامه را تشکیل میدهند.
منابع خبری از بیروت خبر میدهند که دو توافقنامه مهم دیگر در زمینه نفت و گاز در زمان حضور "محمود احمدینژاد" در لبنان میان وزرای انرژی و نیروی دو کشور به امضا میرسد.
احمدینژاد 13 اکتبر (21 مهرماه) در سفری 2 روزه به لبنان میرود.
Friday, October 08, 2010
سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني
سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ۲ روز پیش اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.
سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت.
وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.
اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.
اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد.
به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است.
Monday, October 04, 2010
تنها یک نمونه از بیشمار ظلمی است
دوستان عزیز
نوشته تکان دهنده زیر تنها یک نمونه از بیشمار ظلمی است که بر هموطنان من و شما می رود. به عنوان یک کارمند سابق مجموعه ملل متحد در ایران ، صحت مندرجات زیر را -در مجموع -کاملاً تایید می کنم که به شخصه موارد بدتر از این را هم در حافظه دارم. واقعاً به کجا رسیده ایم و به کجا پناه باید برد؟
نوشته تکان دهنده ی یک کارمند سازمان ملل در مشهد
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم .
طبیعی است که اسم ''UN'' و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوستهای وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم.. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.
قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند .
با صدایی گرفته گفت : من كمك می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یك بدبخت دیگر .
دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند . شرعی ازدواج می كنند . قیمتش هم بین یكصدهزار تا یك میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند .
گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب . بگو مشكل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی . منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوك می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر كوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش كردم . مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد . پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .
تا اینكه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم . كسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی میكنیم . یك خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت: یك میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . دیگر هرچه تریاك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینكه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.
لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنید . گفتم : ما وقت گوش كردن نداریم. بفرمایید. به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش كنید . سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشكل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشكل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار می كنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این كه مشكلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشكلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم ...
نمی دانستم چه باید بگویم . خشك شدم .. اشك از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند . گفتم : كتكت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه كرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند .
حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا [...] بدبخت شده ام .[...] فقط یك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم
ساحر احمدی
نوشته تکان دهنده زیر تنها یک نمونه از بیشمار ظلمی است که بر هموطنان من و شما می رود. به عنوان یک کارمند سابق مجموعه ملل متحد در ایران ، صحت مندرجات زیر را -در مجموع -کاملاً تایید می کنم که به شخصه موارد بدتر از این را هم در حافظه دارم. واقعاً به کجا رسیده ایم و به کجا پناه باید برد؟
نوشته تکان دهنده ی یک کارمند سازمان ملل در مشهد
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم .
طبیعی است که اسم ''UN'' و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوستهای وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم.. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.
قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند .
با صدایی گرفته گفت : من كمك می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یك بدبخت دیگر .
دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند . شرعی ازدواج می كنند . قیمتش هم بین یكصدهزار تا یك میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند .
گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب . بگو مشكل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی . منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوك می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر كوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش كردم . مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد . پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .
تا اینكه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم . كسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی میكنیم . یك خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت: یك میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . دیگر هرچه تریاك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینكه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.
لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنید . گفتم : ما وقت گوش كردن نداریم. بفرمایید. به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش كنید . سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشكل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشكل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار می كنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این كه مشكلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشكلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم ...
نمی دانستم چه باید بگویم . خشك شدم .. اشك از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند . گفتم : كتكت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه كرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند .
حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا [...] بدبخت شده ام .[...] فقط یك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم
ساحر احمدی
Sunday, October 03, 2010
Saturday, September 25, 2010
:فتواي جديد مراجع
اگر نمازگزار در وسط ركوع بفهمد كه نفر پشت سر او قزوينی است احتياط واجب است كه بجای ذكر ركوع سوره فاتحه ... را بخواند
Thursday, September 23, 2010
Saturday, September 18, 2010
Friday, September 10, 2010
افشاگری یک زندانی از وضعیت دهشتناک زندان وکیل آباد مشهد:
http://www.sahamnews.org/?p=7726
زندانهای مخفی، فریب نهادهای بین المللی و اعدامهای ناگهانی و دسته جمعی
میزان: نامه افشاگرانه ای از زندان وکیل آباد مشهد،از ابعاد دیگری از وضعیت وخیم حقوق بشر در این زندان از جمله 500 اعدام مخفیانه در یک سال گذشته پرده برداشته است.
به گزارش «میزان خبر» این نامه که توسط یک از زندانیان سیاسی زندان مشهد نگاشته شده است، با تشریح وضعیت مخوف اندرزگاه 5 زندان وکیل آباد که با فریب بازرسها از چشم نهادهای بین المللی دور نگاه داشته شده است و همچنین اعدامهای ناگهانی،فله ای و دسته جمعی از جمله 500 اعدام مخفیانه در یک سال گذشته، ابعاد دیگری از وضعیت دهشتناک این زندان را تشریح کرده است.
متن این نامه افشاگرانه به شرح زیر است:
در زندان وکیل آباد مشهد فجایعی به وقوع می پیوندد که سبعیت آن توصیف ناپذیر است. اندرزگاه 5 زندان وکیل آباد مشهد رمزآلودترین و مخفی ترین بند زندان وکیل آباد مشهد بوده که با چیدن پتو در ورودی اندرزگاه در هنگام بازرسیهای بین المللی به عنوان انبار پتو معرفی می گردد و کمتر کسی اطلاعاتی دقیق از وضعیت آن دارد. اندرزگاه 5 زندان وکیل آباد مشهد شامل 4 بند به ترتیب:
بند 101: محکومین به اعدام به جرم فروش مواد مخدر بیش از 500 نفر
بند 102: اکثرا محکومین به قصاص، 300 نفر و دیگر جرائم حدود 250 نفر
بند 103: بند جوانان 18 تا 25 سال با جرائم سرقت،زنا، فروش مواد مخدر، حدودا 600 نفر
بند 104: جرائم سرقت، مواد مخدر، زنا، 25 ساله ها به بالا حدودا 600 نفر
در هر یک از بندهای 102، 103 و 104 حدودا 200 نفر محکومین به اعدام هستند که با تایید حفاظت زندان از بند 101 به آنجا منتقل شده اند.
بند 101 زندان وکیل آباد مشهد حساس ترین بند زندان است. تدابیر شدید امنیتی بر آنجا حکمفرماست. برخلاف دیگر بندهای زندان بند 101 با درب دوجداره ی آهنی که قابل رویت از بیرون به داخل بند نیست مسدود گشته و تردد افراد به ندرت و با هماهنگی حفاظت زندان صورت می گیرد. افراد حاضر در این بند برای تماس تلفنی تنها با شماره هایی می توانند تماس بگیرند که حفاظت زندان آن را قبلا تایید کند…آنهم هر یک روز در میان 5 دقیقه. حکم اعدام به هیچ کدام از آنان حتی وکلا و خانواده هایشان ابلاغ کتبی نمی گردد و فقط شفاها به آنان در دادگاه انقلاب و یا توسط یکی از مامورین زندان به آنان ابلاغ می گردد.این در حالیست که هیچ کدام از آنان از زمان اجرای احکام خویش مطلع نیستند و در هر تاریخ نامشخص اجرای احکام اعدام، همه باید خود را مرده حساب کنند. یعنی افراد قبل از اعدام در ذهنشان بارها اعدام می شوند. در فاصله ی بین تیرماه 88 الی فروردین 89 نزدیک به 250 نفر در زندان وکیل آباد مشهد اعدام گشته اند. مرداد ماه سال هشتاد وهشت 68 نفر ،آبان ماه سال هشتاد وهشت 40 نفر، دی ماه سال هشتاد وهشت 30 نفر، اواخر بهمن ماه سال هشتاد وهشت 88 تقریبا 20 نفر و فروردین 89 بیشتر از 50 نفر.
این ارقام جدای زنانی است که در هر سری از بند نسوان اعدام می شوند ،که از رقم حقیقی آن اطلاعی در دست نیست و همچنین جدای از تعداد زندانیانی است که از شهرستان های اطراف مشهد خصوصا تربت حیدریه و فریمان که جهت اجرای حکم اعدام به زندان وکیل آباد مشهد در این مدت منتقل شده اند.
همچنین در مرداد سال 89 هر هفته و در 4 نوبت اعدام گروهی و دسته جمعی در رقمی حدود 70 نفر در هر سری اعدام شده اند:در تاریخ چهارشنبه 13 مرداد هشتاد و نه 70 نفر و تاریخ چهرشنبه 27 مرداد 67 نفر اعدام شده اند. در دو تاریخ 6 و 19 مرداد نیز رقمی بین 60 تا 70 نفر اعدام شده اند که البته آمار دقیق همچنان نامشخص است.
شاید توصیف لحظه های اعدام ما را با گوشه ای از این رنج عظیم آشنا کند. هر دو یا سه ماه همه منتظرند که بار دیگر در روزی نامشخص اجرای احکام اعدام اتفاق افتد ناگهان در روزی ازهمین روزها در حدود ساعت 4 عصر تلفن در کل زندان بر خلاف روال معمول قطع می گردد. هواخوری ها تخلیه می شوند، افراد به داخل بندها و سپس به داخل اتاق ها هدایت می گردند. تردد در تمام زندان متوقف می گرددو در این لحظه همه می دانند که اعدام دسته جمعی دیگری به وقوع می پیوندد. رنگ ها پریده، قلب ها پرتپش، محکومین به اعدام اکثرا بهت زده، عده ای در حال اشک ریختن آرام و بی صدا، و دیگرانی که با آنان همدردی می کنند. همگی آرامند و سکوت مطلق حکم فرماست. عده ای از محکومین به اعدام بی آنکه بدانند نامشان در لیست اعدامیان این سری از اعدام ها قرار دارد یا نه همچون دفعات گذشته با آرامشی از سر استیصال لباس های سفید اتو کشیده می پوشند و خود را آماده ی مرگ می کنند تا هنگام تحویل اجساد به خانواده هایشان نشان دهند که کاملا آرام بوده اند شاید کمی تسلی بخش دردهای آنان باشند و چهره هایی که نفرت نسبت به این همه زشتی و قساوت در وجودشان موج می زند چه محکومین اعدام و چه دیگر زندانیان.
آری محکومین به اعدام همه آماده اند اما نمی دانند این بار نوبت کیست. ناگهان با ورود رییس زندان، مسوول حفاظت زندان و دادستان مشهد نامها خوانده می شوند. چاره ای نیست جز خروج و روانه شدن به سوی سرنوشتی که قطعا ناعادلانه است اما سرنوشت است. عده ای بیرون می آیند مستاصل با نگاهی نگران از آینده ی همسر و فرزندانشان، عده ای حتی توان بلند شدن ندارند. گریه می کنند و ناخودآگاه از ترس ادرار می کنند بعد از جمع آوری افراد آنها را برای غسل به بند 6/1 ،بند مخصوص حفاظت(تحت نظر کامل حفاظت اطلاعات زندان)، منتقل می کنند.در آنجا در سوییت های تنبیهی کثیف، 6 یا 7 نفر وارد می شوند تا غسل کنند. و بعد آنها را در انبار بند 6/1 جمع می کنند تا وصیت نامه بنویسند. گریه ها به فریاد تبدیل می شود، عده ای هم ساکت اند و بی رمق و عده ای هم با فریاد خدا را صدا می کنند و از او می خواهند خانواده شان را نگهدار باشد. اگرچه از حق خویش برای ملاقات عزیزانشان برای آخرین بار محرومند اما عکس فرزندانشان را می بوسند و در لای کاغذ وصیت نامه می گذاردند تا از طریق دوستانشان یا مسوولین زندان هنگام تحویل وسایلشان به خانواده ها داده شود. حدودا ساعت 6 به سمت محل اعدام که در راهرو ورودی ملاقات شرعی و حضوری است حرکت می کنند. راهرویی بدون سقف که طناب ها که با نام افراد مشخص شده به تیر آهن های خارج شده از سقف ساختمان کنار راهرو آویزان شده و همه اعدامی ها که از دسته های 15 نفری تا 70 نفری تا کنون بوده اند همزمان چهارپایه ها توسط گارد مخصوص زده می شود ، زیر پایشان خالی می شوند و با هم اعدام می گردند، اعدام دسته جمعی و پایان زندگی…تا چند روز بعد از این اتفاق زندان در سکوت، بی رمقی و غم فرو می رود. فردای آن روز از طرق مختلف خانواده ها مطلع می گردند و پس از پرداخت هزینه ی طناب دار، عزیزانشان را تحویل می گیرند.
Thursday, September 09, 2010
ایران آخور تاریخی اسلام است
مافياي مدينه ( آموزش اسلام در يک جلسه!)
http://parsdailynews.com/70922.htm
در صفحات تاريخ اسلام بطور خلاصه خوانده ايم که مردم ساکن مکه، پس از آنکه از مزاحمت ها و خرابکاري ها و نفاق افکني هاي اراذل و اوباشي که به گرد محمدابن عبدالله جمع شده بودند به ستوه آمده و تحمل تجاوزها و اخلال گري هاي آنان در زندگي روزمره و آرامش شهر بر مردم گران آمده بود، مصمم شدند که با دارودستهء محمد به مقابله برخيزند. تعقيب عمال و آدم هاي محمد با فراز و نشيب ها و هزينه ها و سختي هايي همراه بود، اما سرانجام مردم مکه موفق شدند آنها را از شهر خود برانند و آرامش را به زندگي خود بازگردانند.
شصت هفتاد نفري که به سرکردگي محمد در بيابان ها آواره شده بودند، پس از يک دورهء گرسنگي و سختي و سرگرداني در صحراهاي خشک، عاقبت به شهر مدينه که فاصلهء کوتاهي از مکه داشت رفته و در آن شهر ساکن مي شوند.
بخش اصلي و هيجان انگيز تاريخ اسلام از همين زمان شروع مي شود که نطفه هاي سازماني مافيايي و گانگستري مرکب از اوباش گريخته از مکه، بعلاوهء شمشيرکش ها و گردنه بگيرها و قطاع الطريق هاي مدينه که به دو قبيلهء اوس و خزرج وابسته بودند شکل يافته و ظهور مي يابد. تشکيلاتي مافيايي که بعدها در« سازمان روحانيت شيعه» در ايران، به کمال انسجام ساختاري و کارآمدي و گستردگي و سودآوري فراروييد.
در اين زمان شوراي مرکزي مافياي مدينه تشکيل مي شود که شامل محمد در مقام پدرخوانده و ده تن از لاشخورهاي مکه و مدينه موسوم به عشرهء مبشره از قرار ابوبکر ـ عمر ـ عثمان ـ علي ـ طلحة بن عبيدالله ـ زبير بن عوام ـ عبدالرحمن بن عوف ـ سعد بن ابي وقاص ـ سعيد بن زيد و ابوعبيدة بن جراح است.
از اين گروه دوتن به پدرخوانده نزديک ترين بودند. عمر و علي.
عمر مردي زيرک و باهوش و در عين حال قسي القلب و دگم و راست کيش بود. از جنم آدم هايي که در قضاوتشان، براي کمترين گناه، اشد مجازات را در نظر مي گيرند. بطوريکه فرزند خود را به جرم نوشيدن شراب تا کمي بيشتر از سرحد مرگ تازيانه مي زند.(لازم به توضيح است که مفهوم گناه در مشرب مافياي مدينه به معني مخالفت و سرپيچي از احکام پدرخوانده و يا همان پيامبر مي باشد.) بعد از مرگ محمد و در دوره اي که عمر به مقام پدرخواندگي دست يافت، حوزهء فعاليت و سيطرهء مافياي مدينه با درايت و سياست وي به اقصي نقاط عالم گسترش يافت.
اما علي ابن ابي طالب ملقب به قتال العرب، گدازاده اي بي سواد و لمپن بود که به دليل خوي وحشي گري و متجاوزش، هرکجا که محمد به کثيف ترين و رذيلانه ترين اعمال نياز داشت، حاضر به يراق بود. قتل و ترور و سربريدن و مثله و پاره پاره کردن انسان ها و بوي خون علي را نشئه مي ساخت. جالب اينجاست که سيرت علي بر خلاف معمول در اکثر افراد، اما در صورتش به کمال متجلي بود. قد کوتاه با پاهايي از بالاتنه کوتاهتر، بازوهاي پيچ پيچ و قوي، شکم برآمده، دندان هاي پيش آمده، چشم هاي ورقلمبيده. علي علي الظاهر بسيار شبيه شرک بود. با اين تفاوت که شرک هيولاي نازنيني است.
اين دو تن پس از مرگ پدرخواندهء مافياي مدينه، سرنوشت تاريخي آنچه را که بعدها به« دين اسلام» شهرت يافت و به شعبه ها و سازمان هاي تبهکاري ريز و درشت تقسيم شد، تا حدود زيادي دگرگون ساختند. البته شرح آنچه سپس تر بر اين دگرگوني مترتب گرديد موضوع اين نوشتار کوتاه نيست. اما لازم است بدانيم که مافياي روحانيت شيعه که امروز بر ايران حاکم است، پيشينه و ريشهء سازمان و تشکيلات خود را به علي منسوب مي داند و بعد از محمد اورا پدرخوانده مي شمارد.
کلاً مافياي مدينه نظير نمونه هاي مشايه آن در دوران معاصر ما از جمله مافياي سيسيل در ايتاليا و يا دارودستهء ال کاپون در شيکاگوي نيمهء اول قرن بيستم، حول دو محور و خواست و مطالبهء اساسي اما با حاشيه هاي بسيار شکل گرفت: پول و زن.
مافياي مدينه براي نخستين بار با حمله به کارواني تجاري در نقطه اي بنام بدر که کاروانيان براي استفاده از چاه هاي آب آن منطقه توقف کرده بودند و قتل عام بازرگانان و محافظان کاروان، مزه و طعم پول و طلاي فراوان را چشيدند. قريب نهصد تن را به قتل رساندند و زنهاي و بچه هاي همراه کاروان را به کنيزي و بردگي بردند. در اين نوع یورش به کاروانها و قبايل، گاهي پدرخواندهء مافياي مدينه بلافاصله و همان روز، به زني که شوهر و برادران و بستگانش را به قتل رسانده و به کنيزي گرفته بود تجاوز مي کرد.
در مرامنامهء مافياي مدينه که سال ها بعد به سرپرستي يکي از آدمهاي محمد بنام عثمان گردآوري و تأليف شد و به قرآن موسوم گشت به صراحت از اهداف و مقاصد لاشخورهاي مدينه سخن رفته است. به عنوان مثال پدرخواندهء مافياي مدينه زماني که آدم هايش از دزدي باز مي گردند به آنان مي گويد:" آنچه به غنيمت بردهايد حلال و پاكيزه بخوريد." يعني کيفشو ببريد و هيچ هم وجدانتان معذب نباشد! هرچند صاحبان اموال را « فراز گردنشان را زده باشيد و همهء سرانگشتانشان را قلم کرده باشيد.» انفال 12 و 69
همچنين در مرامنامهء مافياي مدينه آمده است که پدرخوانده مجاز است همسراني که مهرشان را داده و کنيزاني که از غنيمت جنگي به دست آورده و دختران عموهايش و دختران عمه هايش و دختران دايي و خاله اش و زناني که خود را به او بخشيده اند... و کلاً تمام زن هاي روي زمين را بگايد! (احزاب 50)
پيش از اين تاريخ، دزدها و راهزنان و حرامي هاي سرزمين حجاز و نجد و اطراف آن بصورت گروه هاي کوچک و پراکنده و مستقل به کاروان هايي که غالباً کالاهايي را به مقصد شامات و روم حمل مي کردند دستبرد ميزدند و يا به قبيله ها و طايفه هايي با جمعيت کم که قدرت دفاع از خود نداشتند هجوم آورده و به قتل و غارت و برده گيري مي پرداختند. اما محمد در مدينه اغلب اين دارودسته هاي غارتگر را گردهم آورد و متحد و مجاب ساخت که تحت گروهي واحد و قوي، هم موفقيت بيشتري در دزدي ها و حملات خود به کاروان هاي تجاري و طوايف خواهند داشت و هم با هجوم به شهرها و سرزمين هاي آباد و ثروتمند دور و نزديک درآمد و سهم بيشتري از غنايم نصيب آنان مي شود.
در حقيقت محمد با تبيين«ايدئولوژي دزدي» که به دين اسلام شهرت يافت و تدوين مرامنامه مافياي مدينه که قرآن خوانده مي شد، به غارت و چپاول رسميت بخشيد و چنان قداستي براي دزدي و قتل و غارت و برده داري تراشيد که اگر راهزني و جنايت و چپاول تا آن زمان فرضاً نزد برخي افراد نکوهيده بود و وجدان بعض راهزنان را گهگاه دچار عذاب مي نمود، از آن پس دزدي و جنايت به عنوان کاري نيکو که بعد از مرگ نيز پاداشي براي آن در نظرگرفته شده عموميت يافت و رفته رفته اکثريت مردم ساکن شبه جزيره در اين شغل شريف به محمد پيوستند. از طرفي حضور اعضاي وحشي مافياي مدينه که مسلمان خوانده مي شدند، در ميان هر قبيله و شهر و آبادي، آنچنان رعب و وحشت و اضطرابي در دل ساکنين مي افکند که جملگي به خواسته اي آنان تن مي دادند. مخالفت و مقاومت در برابر دزدان و جنايتکاران مدينه تقريباً غيرممکن بود.
دزدان مدينه زماني که موفق شدند مکه را تصرف کنند و رؤساي گردن کلفت قبايل همچون ابوسفيان را با خويش همراه و هم پيمان نمايند، به چنان قدرت مخوفي دست يافتند که تقريباً هيچ نيروي معارضي در سرزمين عربستان قادر به مقابله با آنان نبود. در اين زمان آدمها و شمشيرکش هاي محمد به همه سو گسيل بودند و از هر قبيله و عشيره اي طلب باج مي کردند و چناچه با مخالفت روبرو مي شدند همه را قتل عام مي کردند و زنان و کودکانشان را برده مي ساختند و اموالشان را غارت مي کردند. طبق مرامنامهء مافياي مدينه يک پنجم از برده ها و اموال و غنايم سهم پدرخوانده مي شد.
مافياي مدينه فريضه اي بنام« جهاد» براي اعضاء خود در نظر گرفت که طبق آن حداقل سالي يکبار موظف بودند به مردمان ديگر سرزمين ها حمله برند و آنان را غارت کنند. به اين طريق هرگاه اموال و ثروت هاي مسروقه مصرف و تمام مي شد، در فرصتي ديگر و با حمله و جهاد، براي سال پيش رو تأمين آذوقه و پول و برده و زن مي کردند. اين مرام و طريقه و شريعت، همان روشي است که بعدها به اقتصاد اسلامي و يا اقتصاد توحيدي معروف گشت.
( در ايران معاصر، اجراي اقتصاد توحيدي و نقش و وظيفهء مجاهدان و جهادگران در صدر اسلام را بازاريان سنتي به عهده گرفته اند. يک پنجم از انفال و غنايمي را که جهادگران اسلام پس از قتل عام و غارت غيرمسلمانان به پدرخوانده هاي مافياي مدينه پرداخت مي کردند، امروز بازاريان با غارت عامهء مردم ايران به صورت خمس به مراجع تقليد و آيات عظام و ساير پدرخوانده هاي مافياي روحانيت شيعه مي پردازند. بازاريان سنتي که مؤمنين و متديننين و شرکاي واقعي مافياي اسلام را شامل مي شوند، دست در دست روحانيت، فريضهء جهاد با کافران و مشرکان يعني سنت غارت مقدس در اسلام را به شکل بسيار زيرکانه اي با انحصار و احتکار نان و خوراک و مواد و نيازهاي مصرفي جامعه بجا مي آورند. مافياي روحانيت شيعه نيز هرزمان که بازاريان با مشکلي مواجه شوند مانند جريان تنباکو به حمايت از منافع ايشان بر مي خيزد. (به غير از بازاريان هيچ گروه و قشر و طبقه اي در ايران امروز بطور مستقيم خمس و زکات و سهم امام به آخوند نمي دهد.)
همانگونه که کم و بيش به نوع فعاليت گروهاي مافيايي و گانگستري آشنايي داريم، مي دانيم که اين گروه ها در هر منطقه اي که فعالند با مراجعه به هتل ها و رستوران ها و فروشگاه ها و يا از افراد متمول طلب باج مي کنند و چنانچه جواب رد بشنوند، گروهي را مي فرستند تا اين مکانها را به آتش بکشند و تخريب کنند. سپس آدمهايي ديگر از همان گروه با اين ادعا که ما امنيت شما را تضمين خواهيم نمود باج خواهي مي کنند.
نسبت گانگستريسم و تشکيلات مافيايي و يا تبه کاري سازمان يافته به دعوت و بشارت محمد، بيشتر از هرکجا در مفهوم « کافر ذمي» نمود و واقعيت مي يابد. در منابع و مهملات اسلامي و در ذيل تعريف« کافر ذمي» آمده است:" کافر ذمي، غيرمسلماني است که جان و مالش در پناه اسلام است".
جالب اينجاست که هيچ زمان هم به اين سؤال پاسخ داده نشد که مگر جان و مال غيرمسلمانان از جانب چه نيرويي به غير از مجاهدان اسلام مورد تعرض واقع مي شده که اسلام با ازخودگذشتگي به نجات ايشان مأمور گشته است؟ نه تنها جان و مال غيرمسلمان که حتا جان و مال خود مسلمانان نيز همواره از جانب اسلام و مجاهدان اسلام مورد تجاوز و تعرض و تهديد بوده است. پيدايش و ابداع و اختراع اصل تقيه نزد شيعيان، تمهيد و تهيه اي به جهت حفظ خود از تجاوز ديگر فرقه هاي اسلامي بوده است و هرگز هيچ نيرو و قدرت و گروهي به غير از اسلام و مسلمانان و به دليل تفاوت هاي ايماني و عقيدتي و انديشه اي و وجداني کسي را مورد تعرض قرار نمي داده است.
کافر ذمي بايد پول و جزيه مي داد تا جان و مالش را مجاهدان اسلام از تعرض خود مصون بدارند و در غير اين صورت بايد مسلمان مي شد و زکات مي پرداخت. در هر حال بايد باج مي داد.
مافياي مدينه در ايران
عبدالغني الرصافي در کتاب« شخصيت محمدي» مي نويسد:
« سراقه بن مالک نزد پيامبر بود. هنگامي که سراقه قصد بازگشت نمود، پيامبر به او گفت: اي سراقه نظرت چيست اگر دستنبندهاي کسرا را بدست خود کردي؟ سراقه گفت: منظورت کسرا فرزند هرمز است؟ محمد گفت: آري.
در اينجا مي بينيم که قصد محمد روشن و آشکار است، او مي خواهد به سرزمين فارس دست يازد و دارايي کسرا را بچنگ بياورد. حتا دستيندهايش را سراقه بن مالک مدلجي بدست خواهد کرد.
محمد در جنگ خندق بار ديگر هدفش را آشکار ساخت، که در اين باره حلبي و ابن هشام و سيره هاي خود از قول سلمان چنين نقل مي کنند:
در قسمتي از خندق مشغول کندن بودم که با زمين سخت برخوردم و پيامبر در نزديکي من بود، چون ديد کار بر من سخت شده است پايين آمد و کلنگ را از دستم گرفت و با آن، چنان ضربتي بر زمين کوبيد که جرقه اي در زير کلنگ برق زد، سپس ضربه اي ديگر و همان شد، و براي بار سوم باز هم جرقه زد، به او گفتم: اي رسول خدا اين چه بود که با هر ضربه کلنگ برق زد؟ گفت تو هم آنرا ديدي سلمان؟ گفتم آري، گفت: در ضربه اول، الله يمن را براي من گشود، و در دومي شام و سمت غرب را و در سومي، الله سمت شرق را بر من گشود.
و در روايتي، هنگامي که کندن زمين سخت، بر سلمان مشکل گرديد، رسول الله کلنگ را از دست او بگرفت و ضربتي بر آن سنگ زد، و يک سوم آنرا خرد کرد و برقي ظاهر شد، رسول الله تکبير گفت و فرمود: کليدهاي يمن را دريافت کردم، دروازه هاي صنعا را از همين جايي که ايستاده ام همچون نيش سگان مي بينم، سپس ضربت دوم را وارد کرد و يک سوم ديگر آنرا خرد کرد، و برقي از سمت روم ظاهر شد، رسول الله تکبير فرمود و گفت: کليدهاي شام را دريافت کردم، بخدا قصرهاي سرخ آنرا مي بينم و ضربت سوم را فرود آورد، و باقيمانده سنگ را خرد کرد و جرقه اي پديدار شد، رسول الله تکبير فرمود و گفت: کليدهاي فارس را دريافت کردم، به خدا از همين جا که ايستاده ام، قصرهاي حيره و مداين را همانند نيش هاي سگان مي بينم، و شروع به وصف گوشه و کنارهاي فارس براي سلمان کرد.»
هجوم گرازوار مسلمانان به ايران و تسلط مافياي مدينه بر جان و مال مردم ايران يکي از تلخترين و دردناکترين صفحات تاريخ ايرانزمين را رقم زده است. کفتارهاي اسلام با شمشيرهايي برهنه به مدت دو قرن در دريايي از خون ايرانيان به پيش مي تاختند. مردان جوان و زنان و کودکان را در زنجير مي کردند و در بازارهاي برده فروشي مکه و مدينه به حراج مي گذاشتند.
( امروز يقين بدانيم که اگر در زمان حيات خود محمد، مجاهدان و جهادگران و وحوش مسلمان به ايران هجوم آورده و ايرانيان را به اسارت مي گرفتند و در بازارهاي مکه و مدينه به عنوان برده و غلام به فروش مي رساندند، قطعاً از ميان آنان پهلواني ايراني مانند قاتلان عمر و علي پيدا مي شد و برمي خاست تا محمد عرب را هم به درک واصل کند. همانطور که يک ايراني بنام فيروز نهاوندي معروف به ابولؤلؤ عمرابن خطاب خليفهء دوم را به قتل رساند؛ همانطور که ايراني ِ اصيلي بنام بهمن جازويه ملقب به ابن ملجم علي ابن ابيطالب معروف به قتال العرب را سقط کرد.)
قرن ها پس ار هجوم وحوش مسلمان و لاشخورهاي مدينه به ايران، مافياي مدينه به شکل سازمان روحانيت شيعه دگرديسي يافت. اين تشکيلات مافيايي پس از سده ها که بصورت جنيني و انگلي به آشاميدن خون جامعهء ايران مشغول بود، ناگهان در سال 57 با يورشي بي محابا ظهور کرد و بر تمامي منابع و ثروت هاي ملي ايران تسلط يافت. اموال و املاک و حتا خانهء شخصي افراد را مصادره کرد و يکصدهزارنفر را اعدام کرد و به قتل رساند و بالغ بر پنج ميليون تن را آواره ساخت.
مافياي روحانيت شيعه در دوران جنيني و در دوراني که مردم ايران به خواب اسلامي ِ عميقي فرو رفته بودند، از محل خمس و زکات و سهم امام و موقوفات و کلاً آنچه که به وجوهات شرعيه موسوم است، جهت توسعهء سازمان تبهکاري و گانگستريسم شيعه استفاده مي کرد و بر بستر مردابي ِ حوزه هاي علميه و مدارس مذهبي و مساجد و حسينيه ها و هيئت ها و تکايا، بطور سنتي با جذب فقرا و گرسنگان روستايي و حاشيه نشين و نيز جذب افرادي بي مصرف و مفتخور با ارواح تنبل و کاهل، مانند پشه و مگس تخم ريزي مي کرد و بر خيل ناسخون مي افزود و در حقيقت با عضوگيري بي وقفه و انبوه طلبه ها، سازمان مافيايي خود را گسترش مي داد.
منوچهر جمالي ايرانيار بزرگ مي نويسد:
" سکولاريسم اينست که: سرمايه ملت ايران، « غنيمت = انفال » نيست، و نبايد « خرج دوام و ترويج شريعت اسلام » گردد، بلکه بايد در« تضمين نيرومندي و رفاه ملت ايران »، سرمايه گذاري شود. خمس و زکات و اوقاف نيز، سرمايه ملت ايران محسوب ميشوند.
خمس و زکات و اوقاف، بايد تابع حاکميت ملت گردد.
مسئله بنيادي دموکراسي وسکولاريزاسيون آنست که از ديد حقوقي، « ملت، اينهماني با خدا مي يابد». طبعا هم قانونگذار و قاضي ميشود و هم دارنده کل قدرت اقتصادي ميشود، و مي بايست کل اموال ِ سازمانهاي ديني (اوقاف) و علما و ملازمانشان را که از ملت، غصب کرده اند، مصادره کند و به خود بازگرداند. کليه قدرتهاي قضائي وحقوقي و اقتصادي، بايد ازعلما و فقها و سازمانهايشان و ملازمانشان، سلب گردد."
( منوچهر جمالي- چاشني هاي انديشه)
بيش از سه دهه تجربهء حکومت اسلام و حاکميت و سلطهء مطلق مافياي روحانيت شيعه بر ايران، به روشني نشان داد که
اسلام در يک کلام يعني دزدي، يعني تبهکاري و جنايت مداوم. اسلام آموزه اي است اهريمني براي نفاق افکني و ويرانگري.
ايران آخور تاريخي اسلام است. کفتارهاي اسلام در تمامي تاريخشان از ايران تغذيه کرده اند. نه فقط رشد و گسترش شوم و نکبت بار اسلام در حقيقت مديون تهاجم قادسيه و چپاول ثروت هاي مردم ايران است، بلکه اسلام در هر برهه اي که دچار ضعف و ذبوني گشته با حملهء مجدد به ايران و چپاول ثروت هاي ملت ايران دوباره فربه شده و خوک گرسنهء وجودش را سير و پروار کرده است. همانگونه که پس از هجوم سال 57 با غارت و مصادرهء اموال ملي و مردمي، مافياي روحانيت شيعه که به حقارت و گدايي و روضه خواني و گورستان گردي دچار شده بود، جاني دوباره يافت.
به هوش باشيم که مافياي مدينه و مجاهدان و جهادگران اسلام براي سومين بار و اين مرتبه در قالب اصلاح طلبان و ملي- مذهبي ها، با برافراشتن پرچم سبز الله و با پروژهء« اسلام رحماني» و به کمک قدرت هاي سلطه گر غربي که حفظ اسلام به عنوان اصلي ترين عامل عقب ماندگي جوامع مسلمان دغدغه آنهاست، قصد حمله به ايران دارند.
نويسنده :سيامک مهر
http://parsdailynews.com/70922.htm
در صفحات تاريخ اسلام بطور خلاصه خوانده ايم که مردم ساکن مکه، پس از آنکه از مزاحمت ها و خرابکاري ها و نفاق افکني هاي اراذل و اوباشي که به گرد محمدابن عبدالله جمع شده بودند به ستوه آمده و تحمل تجاوزها و اخلال گري هاي آنان در زندگي روزمره و آرامش شهر بر مردم گران آمده بود، مصمم شدند که با دارودستهء محمد به مقابله برخيزند. تعقيب عمال و آدم هاي محمد با فراز و نشيب ها و هزينه ها و سختي هايي همراه بود، اما سرانجام مردم مکه موفق شدند آنها را از شهر خود برانند و آرامش را به زندگي خود بازگردانند.
شصت هفتاد نفري که به سرکردگي محمد در بيابان ها آواره شده بودند، پس از يک دورهء گرسنگي و سختي و سرگرداني در صحراهاي خشک، عاقبت به شهر مدينه که فاصلهء کوتاهي از مکه داشت رفته و در آن شهر ساکن مي شوند.
بخش اصلي و هيجان انگيز تاريخ اسلام از همين زمان شروع مي شود که نطفه هاي سازماني مافيايي و گانگستري مرکب از اوباش گريخته از مکه، بعلاوهء شمشيرکش ها و گردنه بگيرها و قطاع الطريق هاي مدينه که به دو قبيلهء اوس و خزرج وابسته بودند شکل يافته و ظهور مي يابد. تشکيلاتي مافيايي که بعدها در« سازمان روحانيت شيعه» در ايران، به کمال انسجام ساختاري و کارآمدي و گستردگي و سودآوري فراروييد.
در اين زمان شوراي مرکزي مافياي مدينه تشکيل مي شود که شامل محمد در مقام پدرخوانده و ده تن از لاشخورهاي مکه و مدينه موسوم به عشرهء مبشره از قرار ابوبکر ـ عمر ـ عثمان ـ علي ـ طلحة بن عبيدالله ـ زبير بن عوام ـ عبدالرحمن بن عوف ـ سعد بن ابي وقاص ـ سعيد بن زيد و ابوعبيدة بن جراح است.
از اين گروه دوتن به پدرخوانده نزديک ترين بودند. عمر و علي.
عمر مردي زيرک و باهوش و در عين حال قسي القلب و دگم و راست کيش بود. از جنم آدم هايي که در قضاوتشان، براي کمترين گناه، اشد مجازات را در نظر مي گيرند. بطوريکه فرزند خود را به جرم نوشيدن شراب تا کمي بيشتر از سرحد مرگ تازيانه مي زند.(لازم به توضيح است که مفهوم گناه در مشرب مافياي مدينه به معني مخالفت و سرپيچي از احکام پدرخوانده و يا همان پيامبر مي باشد.) بعد از مرگ محمد و در دوره اي که عمر به مقام پدرخواندگي دست يافت، حوزهء فعاليت و سيطرهء مافياي مدينه با درايت و سياست وي به اقصي نقاط عالم گسترش يافت.
اما علي ابن ابي طالب ملقب به قتال العرب، گدازاده اي بي سواد و لمپن بود که به دليل خوي وحشي گري و متجاوزش، هرکجا که محمد به کثيف ترين و رذيلانه ترين اعمال نياز داشت، حاضر به يراق بود. قتل و ترور و سربريدن و مثله و پاره پاره کردن انسان ها و بوي خون علي را نشئه مي ساخت. جالب اينجاست که سيرت علي بر خلاف معمول در اکثر افراد، اما در صورتش به کمال متجلي بود. قد کوتاه با پاهايي از بالاتنه کوتاهتر، بازوهاي پيچ پيچ و قوي، شکم برآمده، دندان هاي پيش آمده، چشم هاي ورقلمبيده. علي علي الظاهر بسيار شبيه شرک بود. با اين تفاوت که شرک هيولاي نازنيني است.
اين دو تن پس از مرگ پدرخواندهء مافياي مدينه، سرنوشت تاريخي آنچه را که بعدها به« دين اسلام» شهرت يافت و به شعبه ها و سازمان هاي تبهکاري ريز و درشت تقسيم شد، تا حدود زيادي دگرگون ساختند. البته شرح آنچه سپس تر بر اين دگرگوني مترتب گرديد موضوع اين نوشتار کوتاه نيست. اما لازم است بدانيم که مافياي روحانيت شيعه که امروز بر ايران حاکم است، پيشينه و ريشهء سازمان و تشکيلات خود را به علي منسوب مي داند و بعد از محمد اورا پدرخوانده مي شمارد.
کلاً مافياي مدينه نظير نمونه هاي مشايه آن در دوران معاصر ما از جمله مافياي سيسيل در ايتاليا و يا دارودستهء ال کاپون در شيکاگوي نيمهء اول قرن بيستم، حول دو محور و خواست و مطالبهء اساسي اما با حاشيه هاي بسيار شکل گرفت: پول و زن.
مافياي مدينه براي نخستين بار با حمله به کارواني تجاري در نقطه اي بنام بدر که کاروانيان براي استفاده از چاه هاي آب آن منطقه توقف کرده بودند و قتل عام بازرگانان و محافظان کاروان، مزه و طعم پول و طلاي فراوان را چشيدند. قريب نهصد تن را به قتل رساندند و زنهاي و بچه هاي همراه کاروان را به کنيزي و بردگي بردند. در اين نوع یورش به کاروانها و قبايل، گاهي پدرخواندهء مافياي مدينه بلافاصله و همان روز، به زني که شوهر و برادران و بستگانش را به قتل رسانده و به کنيزي گرفته بود تجاوز مي کرد.
در مرامنامهء مافياي مدينه که سال ها بعد به سرپرستي يکي از آدمهاي محمد بنام عثمان گردآوري و تأليف شد و به قرآن موسوم گشت به صراحت از اهداف و مقاصد لاشخورهاي مدينه سخن رفته است. به عنوان مثال پدرخواندهء مافياي مدينه زماني که آدم هايش از دزدي باز مي گردند به آنان مي گويد:" آنچه به غنيمت بردهايد حلال و پاكيزه بخوريد." يعني کيفشو ببريد و هيچ هم وجدانتان معذب نباشد! هرچند صاحبان اموال را « فراز گردنشان را زده باشيد و همهء سرانگشتانشان را قلم کرده باشيد.» انفال 12 و 69
همچنين در مرامنامهء مافياي مدينه آمده است که پدرخوانده مجاز است همسراني که مهرشان را داده و کنيزاني که از غنيمت جنگي به دست آورده و دختران عموهايش و دختران عمه هايش و دختران دايي و خاله اش و زناني که خود را به او بخشيده اند... و کلاً تمام زن هاي روي زمين را بگايد! (احزاب 50)
پيش از اين تاريخ، دزدها و راهزنان و حرامي هاي سرزمين حجاز و نجد و اطراف آن بصورت گروه هاي کوچک و پراکنده و مستقل به کاروان هايي که غالباً کالاهايي را به مقصد شامات و روم حمل مي کردند دستبرد ميزدند و يا به قبيله ها و طايفه هايي با جمعيت کم که قدرت دفاع از خود نداشتند هجوم آورده و به قتل و غارت و برده گيري مي پرداختند. اما محمد در مدينه اغلب اين دارودسته هاي غارتگر را گردهم آورد و متحد و مجاب ساخت که تحت گروهي واحد و قوي، هم موفقيت بيشتري در دزدي ها و حملات خود به کاروان هاي تجاري و طوايف خواهند داشت و هم با هجوم به شهرها و سرزمين هاي آباد و ثروتمند دور و نزديک درآمد و سهم بيشتري از غنايم نصيب آنان مي شود.
در حقيقت محمد با تبيين«ايدئولوژي دزدي» که به دين اسلام شهرت يافت و تدوين مرامنامه مافياي مدينه که قرآن خوانده مي شد، به غارت و چپاول رسميت بخشيد و چنان قداستي براي دزدي و قتل و غارت و برده داري تراشيد که اگر راهزني و جنايت و چپاول تا آن زمان فرضاً نزد برخي افراد نکوهيده بود و وجدان بعض راهزنان را گهگاه دچار عذاب مي نمود، از آن پس دزدي و جنايت به عنوان کاري نيکو که بعد از مرگ نيز پاداشي براي آن در نظرگرفته شده عموميت يافت و رفته رفته اکثريت مردم ساکن شبه جزيره در اين شغل شريف به محمد پيوستند. از طرفي حضور اعضاي وحشي مافياي مدينه که مسلمان خوانده مي شدند، در ميان هر قبيله و شهر و آبادي، آنچنان رعب و وحشت و اضطرابي در دل ساکنين مي افکند که جملگي به خواسته اي آنان تن مي دادند. مخالفت و مقاومت در برابر دزدان و جنايتکاران مدينه تقريباً غيرممکن بود.
دزدان مدينه زماني که موفق شدند مکه را تصرف کنند و رؤساي گردن کلفت قبايل همچون ابوسفيان را با خويش همراه و هم پيمان نمايند، به چنان قدرت مخوفي دست يافتند که تقريباً هيچ نيروي معارضي در سرزمين عربستان قادر به مقابله با آنان نبود. در اين زمان آدمها و شمشيرکش هاي محمد به همه سو گسيل بودند و از هر قبيله و عشيره اي طلب باج مي کردند و چناچه با مخالفت روبرو مي شدند همه را قتل عام مي کردند و زنان و کودکانشان را برده مي ساختند و اموالشان را غارت مي کردند. طبق مرامنامهء مافياي مدينه يک پنجم از برده ها و اموال و غنايم سهم پدرخوانده مي شد.
مافياي مدينه فريضه اي بنام« جهاد» براي اعضاء خود در نظر گرفت که طبق آن حداقل سالي يکبار موظف بودند به مردمان ديگر سرزمين ها حمله برند و آنان را غارت کنند. به اين طريق هرگاه اموال و ثروت هاي مسروقه مصرف و تمام مي شد، در فرصتي ديگر و با حمله و جهاد، براي سال پيش رو تأمين آذوقه و پول و برده و زن مي کردند. اين مرام و طريقه و شريعت، همان روشي است که بعدها به اقتصاد اسلامي و يا اقتصاد توحيدي معروف گشت.
( در ايران معاصر، اجراي اقتصاد توحيدي و نقش و وظيفهء مجاهدان و جهادگران در صدر اسلام را بازاريان سنتي به عهده گرفته اند. يک پنجم از انفال و غنايمي را که جهادگران اسلام پس از قتل عام و غارت غيرمسلمانان به پدرخوانده هاي مافياي مدينه پرداخت مي کردند، امروز بازاريان با غارت عامهء مردم ايران به صورت خمس به مراجع تقليد و آيات عظام و ساير پدرخوانده هاي مافياي روحانيت شيعه مي پردازند. بازاريان سنتي که مؤمنين و متديننين و شرکاي واقعي مافياي اسلام را شامل مي شوند، دست در دست روحانيت، فريضهء جهاد با کافران و مشرکان يعني سنت غارت مقدس در اسلام را به شکل بسيار زيرکانه اي با انحصار و احتکار نان و خوراک و مواد و نيازهاي مصرفي جامعه بجا مي آورند. مافياي روحانيت شيعه نيز هرزمان که بازاريان با مشکلي مواجه شوند مانند جريان تنباکو به حمايت از منافع ايشان بر مي خيزد. (به غير از بازاريان هيچ گروه و قشر و طبقه اي در ايران امروز بطور مستقيم خمس و زکات و سهم امام به آخوند نمي دهد.)
همانگونه که کم و بيش به نوع فعاليت گروهاي مافيايي و گانگستري آشنايي داريم، مي دانيم که اين گروه ها در هر منطقه اي که فعالند با مراجعه به هتل ها و رستوران ها و فروشگاه ها و يا از افراد متمول طلب باج مي کنند و چنانچه جواب رد بشنوند، گروهي را مي فرستند تا اين مکانها را به آتش بکشند و تخريب کنند. سپس آدمهايي ديگر از همان گروه با اين ادعا که ما امنيت شما را تضمين خواهيم نمود باج خواهي مي کنند.
نسبت گانگستريسم و تشکيلات مافيايي و يا تبه کاري سازمان يافته به دعوت و بشارت محمد، بيشتر از هرکجا در مفهوم « کافر ذمي» نمود و واقعيت مي يابد. در منابع و مهملات اسلامي و در ذيل تعريف« کافر ذمي» آمده است:" کافر ذمي، غيرمسلماني است که جان و مالش در پناه اسلام است".
جالب اينجاست که هيچ زمان هم به اين سؤال پاسخ داده نشد که مگر جان و مال غيرمسلمانان از جانب چه نيرويي به غير از مجاهدان اسلام مورد تعرض واقع مي شده که اسلام با ازخودگذشتگي به نجات ايشان مأمور گشته است؟ نه تنها جان و مال غيرمسلمان که حتا جان و مال خود مسلمانان نيز همواره از جانب اسلام و مجاهدان اسلام مورد تجاوز و تعرض و تهديد بوده است. پيدايش و ابداع و اختراع اصل تقيه نزد شيعيان، تمهيد و تهيه اي به جهت حفظ خود از تجاوز ديگر فرقه هاي اسلامي بوده است و هرگز هيچ نيرو و قدرت و گروهي به غير از اسلام و مسلمانان و به دليل تفاوت هاي ايماني و عقيدتي و انديشه اي و وجداني کسي را مورد تعرض قرار نمي داده است.
کافر ذمي بايد پول و جزيه مي داد تا جان و مالش را مجاهدان اسلام از تعرض خود مصون بدارند و در غير اين صورت بايد مسلمان مي شد و زکات مي پرداخت. در هر حال بايد باج مي داد.
مافياي مدينه در ايران
عبدالغني الرصافي در کتاب« شخصيت محمدي» مي نويسد:
« سراقه بن مالک نزد پيامبر بود. هنگامي که سراقه قصد بازگشت نمود، پيامبر به او گفت: اي سراقه نظرت چيست اگر دستنبندهاي کسرا را بدست خود کردي؟ سراقه گفت: منظورت کسرا فرزند هرمز است؟ محمد گفت: آري.
در اينجا مي بينيم که قصد محمد روشن و آشکار است، او مي خواهد به سرزمين فارس دست يازد و دارايي کسرا را بچنگ بياورد. حتا دستيندهايش را سراقه بن مالک مدلجي بدست خواهد کرد.
محمد در جنگ خندق بار ديگر هدفش را آشکار ساخت، که در اين باره حلبي و ابن هشام و سيره هاي خود از قول سلمان چنين نقل مي کنند:
در قسمتي از خندق مشغول کندن بودم که با زمين سخت برخوردم و پيامبر در نزديکي من بود، چون ديد کار بر من سخت شده است پايين آمد و کلنگ را از دستم گرفت و با آن، چنان ضربتي بر زمين کوبيد که جرقه اي در زير کلنگ برق زد، سپس ضربه اي ديگر و همان شد، و براي بار سوم باز هم جرقه زد، به او گفتم: اي رسول خدا اين چه بود که با هر ضربه کلنگ برق زد؟ گفت تو هم آنرا ديدي سلمان؟ گفتم آري، گفت: در ضربه اول، الله يمن را براي من گشود، و در دومي شام و سمت غرب را و در سومي، الله سمت شرق را بر من گشود.
و در روايتي، هنگامي که کندن زمين سخت، بر سلمان مشکل گرديد، رسول الله کلنگ را از دست او بگرفت و ضربتي بر آن سنگ زد، و يک سوم آنرا خرد کرد و برقي ظاهر شد، رسول الله تکبير گفت و فرمود: کليدهاي يمن را دريافت کردم، دروازه هاي صنعا را از همين جايي که ايستاده ام همچون نيش سگان مي بينم، سپس ضربت دوم را وارد کرد و يک سوم ديگر آنرا خرد کرد، و برقي از سمت روم ظاهر شد، رسول الله تکبير فرمود و گفت: کليدهاي شام را دريافت کردم، بخدا قصرهاي سرخ آنرا مي بينم و ضربت سوم را فرود آورد، و باقيمانده سنگ را خرد کرد و جرقه اي پديدار شد، رسول الله تکبير فرمود و گفت: کليدهاي فارس را دريافت کردم، به خدا از همين جا که ايستاده ام، قصرهاي حيره و مداين را همانند نيش هاي سگان مي بينم، و شروع به وصف گوشه و کنارهاي فارس براي سلمان کرد.»
هجوم گرازوار مسلمانان به ايران و تسلط مافياي مدينه بر جان و مال مردم ايران يکي از تلخترين و دردناکترين صفحات تاريخ ايرانزمين را رقم زده است. کفتارهاي اسلام با شمشيرهايي برهنه به مدت دو قرن در دريايي از خون ايرانيان به پيش مي تاختند. مردان جوان و زنان و کودکان را در زنجير مي کردند و در بازارهاي برده فروشي مکه و مدينه به حراج مي گذاشتند.
( امروز يقين بدانيم که اگر در زمان حيات خود محمد، مجاهدان و جهادگران و وحوش مسلمان به ايران هجوم آورده و ايرانيان را به اسارت مي گرفتند و در بازارهاي مکه و مدينه به عنوان برده و غلام به فروش مي رساندند، قطعاً از ميان آنان پهلواني ايراني مانند قاتلان عمر و علي پيدا مي شد و برمي خاست تا محمد عرب را هم به درک واصل کند. همانطور که يک ايراني بنام فيروز نهاوندي معروف به ابولؤلؤ عمرابن خطاب خليفهء دوم را به قتل رساند؛ همانطور که ايراني ِ اصيلي بنام بهمن جازويه ملقب به ابن ملجم علي ابن ابيطالب معروف به قتال العرب را سقط کرد.)
قرن ها پس ار هجوم وحوش مسلمان و لاشخورهاي مدينه به ايران، مافياي مدينه به شکل سازمان روحانيت شيعه دگرديسي يافت. اين تشکيلات مافيايي پس از سده ها که بصورت جنيني و انگلي به آشاميدن خون جامعهء ايران مشغول بود، ناگهان در سال 57 با يورشي بي محابا ظهور کرد و بر تمامي منابع و ثروت هاي ملي ايران تسلط يافت. اموال و املاک و حتا خانهء شخصي افراد را مصادره کرد و يکصدهزارنفر را اعدام کرد و به قتل رساند و بالغ بر پنج ميليون تن را آواره ساخت.
مافياي روحانيت شيعه در دوران جنيني و در دوراني که مردم ايران به خواب اسلامي ِ عميقي فرو رفته بودند، از محل خمس و زکات و سهم امام و موقوفات و کلاً آنچه که به وجوهات شرعيه موسوم است، جهت توسعهء سازمان تبهکاري و گانگستريسم شيعه استفاده مي کرد و بر بستر مردابي ِ حوزه هاي علميه و مدارس مذهبي و مساجد و حسينيه ها و هيئت ها و تکايا، بطور سنتي با جذب فقرا و گرسنگان روستايي و حاشيه نشين و نيز جذب افرادي بي مصرف و مفتخور با ارواح تنبل و کاهل، مانند پشه و مگس تخم ريزي مي کرد و بر خيل ناسخون مي افزود و در حقيقت با عضوگيري بي وقفه و انبوه طلبه ها، سازمان مافيايي خود را گسترش مي داد.
منوچهر جمالي ايرانيار بزرگ مي نويسد:
" سکولاريسم اينست که: سرمايه ملت ايران، « غنيمت = انفال » نيست، و نبايد « خرج دوام و ترويج شريعت اسلام » گردد، بلکه بايد در« تضمين نيرومندي و رفاه ملت ايران »، سرمايه گذاري شود. خمس و زکات و اوقاف نيز، سرمايه ملت ايران محسوب ميشوند.
خمس و زکات و اوقاف، بايد تابع حاکميت ملت گردد.
مسئله بنيادي دموکراسي وسکولاريزاسيون آنست که از ديد حقوقي، « ملت، اينهماني با خدا مي يابد». طبعا هم قانونگذار و قاضي ميشود و هم دارنده کل قدرت اقتصادي ميشود، و مي بايست کل اموال ِ سازمانهاي ديني (اوقاف) و علما و ملازمانشان را که از ملت، غصب کرده اند، مصادره کند و به خود بازگرداند. کليه قدرتهاي قضائي وحقوقي و اقتصادي، بايد ازعلما و فقها و سازمانهايشان و ملازمانشان، سلب گردد."
( منوچهر جمالي- چاشني هاي انديشه)
بيش از سه دهه تجربهء حکومت اسلام و حاکميت و سلطهء مطلق مافياي روحانيت شيعه بر ايران، به روشني نشان داد که
اسلام در يک کلام يعني دزدي، يعني تبهکاري و جنايت مداوم. اسلام آموزه اي است اهريمني براي نفاق افکني و ويرانگري.
ايران آخور تاريخي اسلام است. کفتارهاي اسلام در تمامي تاريخشان از ايران تغذيه کرده اند. نه فقط رشد و گسترش شوم و نکبت بار اسلام در حقيقت مديون تهاجم قادسيه و چپاول ثروت هاي مردم ايران است، بلکه اسلام در هر برهه اي که دچار ضعف و ذبوني گشته با حملهء مجدد به ايران و چپاول ثروت هاي ملت ايران دوباره فربه شده و خوک گرسنهء وجودش را سير و پروار کرده است. همانگونه که پس از هجوم سال 57 با غارت و مصادرهء اموال ملي و مردمي، مافياي روحانيت شيعه که به حقارت و گدايي و روضه خواني و گورستان گردي دچار شده بود، جاني دوباره يافت.
به هوش باشيم که مافياي مدينه و مجاهدان و جهادگران اسلام براي سومين بار و اين مرتبه در قالب اصلاح طلبان و ملي- مذهبي ها، با برافراشتن پرچم سبز الله و با پروژهء« اسلام رحماني» و به کمک قدرت هاي سلطه گر غربي که حفظ اسلام به عنوان اصلي ترين عامل عقب ماندگي جوامع مسلمان دغدغه آنهاست، قصد حمله به ايران دارند.
نويسنده :سيامک مهر
Sunday, September 05, 2010
حتما به همه اطلاع رسانی کنید تا این خبر در میان جنجالهای اخیر گم نشود
حتما به همه اطلاع رسانی کنید تا این خبر در میان جنجالهای اخیر گم نشود
حکم زندان، مجازات افشای قصد سوءاستفاده جنسی معاون دانشگاه
شش نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان که معترض و افشاکنندهی قصد سوء استفادهی جنسی حسن مددی، معاون دانشگاه زنجان، از یک دانشجوی دختر بودند، مجازات میگردند. اتهام این دانشجویان "تشویش اذهان عمومی و تحریک به تجمع غیرقانونی به قصد برهم زدن امنیت کشور" است.
در این رابطه بهرام واحدی، سورنا هاشمی، آرش رایجی، پیام شکیبا و محمد حسن جنیدی، به یک سال زندان و علیرضا فیروزی به یک سال و چهار ماه زندان محکوم گردیدند.
حسن مددی هماکنون در سمتی دیگر در وزارت علوم به کار مشغول است.
حکم زندان، مجازات افشای قصد سوءاستفاده جنسی معاون دانشگاه
شش نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان که معترض و افشاکنندهی قصد سوء استفادهی جنسی حسن مددی، معاون دانشگاه زنجان، از یک دانشجوی دختر بودند، مجازات میگردند. اتهام این دانشجویان "تشویش اذهان عمومی و تحریک به تجمع غیرقانونی به قصد برهم زدن امنیت کشور" است.
در این رابطه بهرام واحدی، سورنا هاشمی، آرش رایجی، پیام شکیبا و محمد حسن جنیدی، به یک سال زندان و علیرضا فیروزی به یک سال و چهار ماه زندان محکوم گردیدند.
حسن مددی هماکنون در سمتی دیگر در وزارت علوم به کار مشغول است.
Saturday, September 04, 2010
Saturday, August 21, 2010
Sunday, August 15, 2010
بسيجيه جبهه بود برادرش نامه ميده
بسيجيه جبهه بود برادرش نامه ميده
ما برات خواستگاري رفتيم، برات زن گرفتيم، خدا بهت يه پسر داد،
اسمش كامبيزه، زنت خراب بود، طلاقش داديم. مواظب خودت باش.
ديگه بدون فكرازدواج نكن .اينا همه اش تجربه ست
تولکت به امام زمان باشد
Subscribe to:
Posts (Atom)






