Monday, March 31, 2008

نسخه فارسی فیلم فتنه

نسخه فارسی فیلم فتنه قسمت اول



نسخه فارسی فیلم فتنه قسمت دوم

Friday, March 28, 2008

MURDERER EBRAHIM YAZDI AND GENERAL MEHDI RAHIMI'S TRIAL

Click on title above to view video

This murderer and Mullah shill and supporter has been invited by Columbia University to speak there. He should be arrested for murder and crimes against humanity, not be a speaker except in a prison cell. Wiht last words just before his own execution.

He tortured the General and then cut off his hands, then his arms before killling him.

Sunday, March 23, 2008

سیاست خارجی در خاورمیانه

با سلام و آرزوی موفقیت و پیروزی شما سرور و دوست گرامی در سال نو
نوروز باستانی بر شما و خانواده محترمتان و همه ایرانیان و ایراندوستان مبارک و تهنیت باد.
مطلب جدید: پات سیاسی-------------------------------------------------------------------------------------------
سیاست خارجی در خاورمیانه !
سیاست خارجی آمریکا امروز در رابطه با خاور میانه دو انتخاب دارد یا بیرون رفتن از منطقه و دیگری ماندن در آنجا و جنگیدن با قوای بیشتری در مقابل طالبان، القاعده و آخوندها .
1-فرض را بر این بگذاریم که آمریکا از منطقه بیرون برود
،آیا منطقه به آن آرامش خواهد رسید که قبل از سال 79 وجود داشت؟ جواب منفی است ، زیرا با رفتن قوای نظامی آمریکا از منطقه، جنگ و آشوب بزرگتری پدیدار خواهد گشت، حملات کردستان به عراق به جنگ ترکیه با کردستان عراق خواهد انجامید ، استفاده کردن عربستان سعودی از تمام سلاحهای نظامی که آمریکا در ماه گذشته به مقدار بیست میلیون دلار به شیوخ واگذار نمود برای دفاع از کشتار سنیها ، وارد شدن جمهوری آخوندی ایران در این آشوب را هم نباید فراموش کرد، بازگشت طالبان به افغانستان و قدرت گرفتن آنان و هزاران هزار موارد دیگر که منطقه را به صورت یوگسلاوی سابق نزدیک خواهد کرد ، اگر چه آمریکا در این صورت از منطقه خارج میگردد اما باز به منطقه باز خواهد گشت اما اینبار با بمبهای بسیار بسیار قویتر ، بطوریکه تمام منطقه را باز شخم می زند و در اینصورت در نهایت پرچم دموکراسی، تجزیه کردن و بوجودن آوردن کشورهای جدید را بدست می گیرد . در هر صورت نباید فراموش کرد ، هر بار که کشورهای جدیدی در جهان بوجود می ایند از یکسو با ساختن سفارتخانه در آن کشورها چندین شغل برای برخی اشخاص بیکار بوجود می آید و از طرف دیگر آمار کشورهای دارای نظام دموکراسی بالا می رود . ایکاش مردم محترم آمریکا در انتخابات ریاست جمهوری صد در صد شرکت می کردند تا سیاستمدران مجبور به بالا بردن آمار دموکراسی در کشورها نباشند .
2-ماندن در منطقه و جنگیدن با محور شرارت
، پشتیبانی از نیروی نظامی آمریکا و وووو . که آینده آن برای ایران و مردم ما چیزی جز آینده عراق و افغانستان نخواهد شد.
آینده انتخابات در آمریکا
پیروزی جمهوری خواهان در این حالت نباید فراموش کرد از آنجا که کنگره به دست دموکراتها بوده در نهایت دست رئیس جمهور بسته است و او احتیاج به رای کنگره دارد . یعنی همان آش و همان کاسه، یعنی موقعیت منطقه یک لنگ در هوا میماند زیرا برای انتخاب هر راه حلی، جنگ اصلی میان کنگره و ریاست جمهوری است . در این حالت است که میتوان نفت عراق را دوشید وووووووو
پیروزی دموکراتها ،اگر دموکراتها پیروز شوند آنگاه سیاست بیل کلینتون با جمهوری اسلامی آغاز می شود همانند هیجده تیر ، ,اگر هم اوبامبا پیروز شود و نیروهای آمریکا از منطقه خارج شوند آنگاه تمام منطقه به آشوب تبدیل می شود.
اینجانب بر این عقیده هستم که جمهوری خواهان پیروز می شوند ، خواننده گرامی و عزیز ، شما فقط دقت بفرمائید، هم اکنون نزدیک به دو سال است سیاست آمریکا در قبال خاور میانه پس از انتخابات کنگره بصورت پات در بازی شطرنج در آمده و اگر باز جمهوری خواهان در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شوند این داستان دو سال دیگر ادامه خواهد داشت تا اننخابات آینده کنگره. یعنی برای انتخاب اینکه در منطقه بمانیم یا برویم سالهای سال مردم بی گناه از هر دو طرف می میرند ، انتخابات صورت می گیرد اما هنوز رای نهائی اخذ نشده است . اینهم یکی از شگردهای دموکراسی است ، اما باید گفت که در هر دو صورت این سیاستمداران خارجی هستند که پیروز می شوندو سود می برند. باید در اینجا بگویم که در برنامه ریزیها واقعا نفر اول هستید و رقیب هم ندارید.
---------------------------------------------------------------------------------
قبل از هر چیز ،اگر در متن زیر از گفتار انسانهای غیر ایرانی استفاده کردم بر این دلیل نیست که بخواهم خود را هم ردیف فضل و دانش آنان قرار بدهم و مهر تایید بر گفتار خویش بزنم،
پس از اخراج لئو تروتزکی از شوروی بدست استالین ، وقتی تروتزکی به اروپا آمد در یک سخنرانی سخنی گفت که چند هفته پیش در تلویزیون به آن گوش کردم . او گفت: بشر آزاد شده از استبداد کلیسا در قرون وسطی ،امروز در قرن بیسستم خشم خود را به صورت سیاست جلوه داده و نمی تواند راه خود را پیدا کند.
با تکرار این گفته از تروتزکی نمی خواهم مهر تایید بگذارم بر جنایات و کشتارهائی که این شخص کرد و پس از او نیز استالین و مائو رقابت آدم کشی در سطح میلیونی با یکدیگر گذاشتند ، اما این سخن بسیار درست است. باید بگویم که گفته او کاملا درست است.
بشر پس از رها شدن از مذهب اسیر ایده الوژی شد و بهای آن را در چند قرن اخیر صدها برابر پرداخت ، به دستاوردهای انسانهای گذشته پشت کرد و نام تجدد بر آن نهاد و راه دیگری را انتخاب کرد و جان صدها میلیون انسان را به بازی گرفت. با باز گذتشتن پای ایده الوژیها و اعقاید در سیستم کشور داری، سبب پدیدار شدن اعقاید خوفناکی چون فاشیسم ، ناسیونال سوسیالیسم ، دیکتاتوری پرولتاریا و دیگر اعقاید شد . پس از کشتار و از بین بردن جان صدها میلیون انسان، امروز بشر از تعداد اعقاید کم کرده و حق انتخاب را به 2 یا 3 گروه داده است ، اما زمانی خواهد رسید که بشر، سر خورده و شکست خورده به راه اجداد و پدران خود باز خواهد گشت که با صلح و دوستی در زیر آسمان کبود هر چند کوتاه با یکدیگر زندگی کردند. آنچه در تاریخ بشر کمبودش بارز است آن است که در سیستم حکومت داری هیچگاه نباید مذهب و عقیده جای داشته باشد.
بشر امروز نتوانسته از قرون وسطی نجات یابد، مذهب جای خود را در جامعه امروز به اعقاید و ایده الوژیها سپرده است و کشتاری بیشتر از استبداد مذهب بر بشریت روا داشته، روزیکه بشریت به این امر آگاه گردد که احزاب سیاسی نیز مانند مذهب جایشان در دفاتر خویش است نه در دستگاه حکومت وقدرت ، آنگاه است که بشر قدمی بزرگ به جلو نهاده است. مثل کوچکی را برای شما می زنم ، امروز که بشر در تکنیک و علم پیشرفت کرده و می تواند هواپیما و موشک را بصورت تمام اتوماتیک به فضا بفرستد اما هنوز در هواپیما از خلبان و فضانورد استفاده می کند، چرا ؟ برای اینکه اگر همین دستگاههای الکترونیکی درست کار نکرد ند آنگاه بشر خود هواپیما را کنترل میکند. سالی نیست که در همین کشورهای دارای نظام جمهوری، وزیری به علت دزدیهای میلیارد دلاری دستگیر نشود، البته هستند بسیار بسیار وزرائی که لو نمی روند . اینکه می گویند نظام جمهوری تنها راه علاج است ، درست است اما نه برای مردم بلکه برای آنانیکه برای دزدی دندان تیز کرده اند.
امروز که کشور ما دچار دیکتاتورترین و بی رحمترین حکومتها است فکر آقایانی به آن است که در آینده دیکتاتوری بدتر از آخوند پدیدار نشود ، زیرا آنان در میان خود از یکدیگر ترس دارند، اما زمانی میتوان از بروز دیکتاتوری در جامعه جلوگیری کرد که سطح آگاهی مردم یک جامعه بالا باشد.بشر بارها و بارها با پدیدار شدن یک بیماری مهلک و کشنده که برای درمان آن راه چاره ای وجود نداشت ، دست به جلوگیری از پیشروی بیماری در میان انسانها زد . برای جلوگیری از بروز یک دیکتاتور هیچ راه علاجی بصورت جراحی وجود ندارد،برای جلوگیری از بروز دیکتاتور باید بر روی انسانهای یک جامعه کار کرد
همان سیاستمدارانی که فریاد استقلال سر دادند و گفتن ایران را شاه وابسته کرده امروز در ماهوارها فریاد زده که امروز دیگر 30 سال گذشته نیست و ما باید با فرم ، خواسته، عقیده و فرمان جهان امر وز پیش بریم، فرش و پسته به دنیا صادر کنیم و در این دهکدهای کوچک جهانی خان سالاری به سبک پیشرفته را بوجود بیاوریم. اگر از من بپرسید وابستگی یعنی همین گردن کج کردن بعد از گذشت صد سال نادانی و بدبختی در مقابل مسببین تمام بدبختیهای ما.
آزادی و رفاه اجتماعی ملتی را گرفتند، آزادی زنان مردمی را گرفتند، آزادی تمام استانها و طایفه های مردمی را گرفتند ، آزادی ادیان و مذهب ، و هزاران آزادی دیگری را از مردمی گرفتند که چرا در دوره ای از تاریخ ایران، آزادی مطلق سیاسی نیست ؟ در زمانیکه تمام جهان از ترس کمونیست شوروی شبی خوش نداشت ( کشوری که در همسایگی ایران بود و نیمی از کشور ایران را بدست تو طئه و دسیسه داخلی دزیده بود ) امروز به همین مردم می گویند که تمام این آزادیهای از دست رفته، درون نظام جمهوری و دموکراسی است.
بارها از خویش پرسیدم پس چه زمان، ملتی از هر روز مردن به تنگ می آیند و یا هر روز ازدیدن کشتار هموطنانشان به تنگ می آید؟ حتی امروز دنیا در تعجب هست از سکوت ما .
شما اگر روزی با حال مریض به بیمارستان بروید ، داروی اولین مریضی را استفاده نخواهید کرد که دکتر را ملاقات کرده و ازدکتر داروی دردش را که سرطان می باشد دریافت کرده است .هیچ شخص عاقلی دست به چنین عملی نمی زند تا دیگر مجبور نباشد ساعتها به انتظار ملاقات کردن دکتر باشد..متاسفانه روشنفکران فرنگ دیده ما بدون آنکه از بیماری جامعه خویش آگاه باشند و بدون اینکه بدانند درد جوامع دیگر چه بوده که آنان برای خویش دموکراسی را تجویز کردند، آمدند و گفتند : آری دوای درد جامعه ما نیز همین دموکراسی است . دموکراسی همان داروی معجزه آسا است . امروز و ظیفه روشنفکران ما نه تنها در این است که آنان باید به گذشته خویش آگاه باشند ،بلکه باید به گذشته دیگر کشورها نیز آگاه بوده و در پی آن باشند که چرا آنان دموکراسی را انتخاب کردند ؟ آیا واقعا این دموکراسی یا نظام جمهوری راه حل نهائی است ؟ اگر فرض را بر تئوری توطئه بگذاریم باید گفت که تنها سی سال بیمار کردن جامعه ایران توسط مذهب و آخوندها کافی نیست تا بتوان داروی دموکراسی را برای ایران تجویز کرد . جهان غرب قرنها زیر سلطه مذهب بوده . تنها سی سال ستم و زور بر ملتی کافی نیست که آن ملت داروی سرطان جامعه دیگری را سر بکشد و امید بهبود داشته باشد.
مردم ایران 3 بار به دنبال روشنفکران فرنگ دیده ایرانی افتادند برای رسیدن به دموکراسی و در هر سه مورد به محض اینکه دولت یا نظام قبلی رفت و اداره امور به دست آن روشنفکران افتاد ، نزاع قدرت در میان همین آزادی طلبان ، دموکراسی خواهان و تجدد خواهان شروع شد ، تا همه چیز کشور ما را به باد دادند.
الف) در زمان مشروطه ، به محض اینکه شاه به مردم مشروطه را داد ، جنگ و نزاع قدرت میان روشنفکران فرنگ دیده از یک سو و از سوی دیگر نوری و دیگر آخوندها شروع شد که دست به اعتراضات و تحصن زدند که داستان بسیار طولانی دارد،
ب) سالهای بیست و سی ،که با دخالت کشورهای خارجی یک دموکراسی زوری را به مردم ما تحمیل کردند، اما در همین سالها بود که ترور ، قتل ، حکومت نظامی ، کودتا 25 مرداد ، آزاد کردن تروریستهائی که رزم آرا ،هژیر ، کسروی و تنی چند را کشته بودند و هزاران شاهکارهای غیر انسانی دیگر که تنها برای رسیدن به قدرت مطلق بود و برای آن دست به هر کاری زدند . انسان می باید فقط ذره ای شرافت داشته باشد تا بتواند تشخیص دهد، افسوس و تاسف خوردن برای وقایع سال 32 فقط و فقط بخاطر این دلایل می تواند باشد : افسوس که بیشتر وقت نبود برای کشتار سیاستمداران،نویسندگان و وطن دوستان یک کشور ، افسوس از تمام شدن همه نا آرامیها ، افسوس از به پایان رسیدن ترور و شروع شدن به محکامه تروریستها و تیر باران کردن همان تروریستها، و در نهایت هزاران هزار افسوس غیر انسانی دیگر.
ج) سال پنجاه و هفت که نیازی به توصیح ندارد،از همان زمان که محمد رضا شاه فقید قدرت را به تجدد خواهان داد،جنگ و جدال آغاز شد و با فرار بنی صدر و رجوی ، اعدام قطب زاده و نابود کردن تمام احزاب تجدد خواه و و و و و و ،کشور ما را به اینروزگار جدید و نو آوردند

جعل بزرگ تاریخ

نقدی بر کتاب خانم وزیر – جعل بزرگ تاریخ
بانو پارسا زنی که دو بار اعدام شد
از هما احسان

یکی از برنامه های جدی در وزارت اطلاعات و امنیت و ارشاد جمهوری اسلامی انتشار کتابها و سند های جعلی است تا در بی اعتبار کردن شخصیتها، ارزشها و باورهای گذشته کارساز باشد. این برنامه ها از نخستین روزهای اسقرار آخوند در ایران با صرف هزینه های سنگین آغاز گشت. انتشار کتابهایی چون « پری غفاری» که در آن گفته می شود مردی جوان، خوش سیما، خوش قد و بالا و ثروتمند که در عین حال فرد اول مملکت هم هست بنام محمد رضا شاه پهلوی عاشق دختر فقیری بنام پری غفاری می شود و برای رسیدن به وصال او نیم شبها از دیوار خانه دختر بالا رفته بدرون حیات می جهد و از آنجا وارد اتاق خواب پری می شود و سپیده دم ترسان و پاورچین آن بستر و آن خانه را ترک می کند.
یا کتاب خاطرات «فریده دیبا» که در آن مادر، چهره محبوب دخترش را که ملکه کشور است به زشتی توصیف می نماید و سپس کتاب خاطرات مادر محمد رضا شاه که حکایتی است از همه اعمال زشت پسری که پادشاه است از جانب مادری کم سواد و ساکت که تا آخر عمر فقط یک بار آنهم با واسطه پیش کارش (آقای مشیری) با این نویسنده (هما احسان) در باره خاطره روز 17 دی 1314 مطالبی گفت که در مجله تماشا پخش شد. والسلام.
بعد می رسیم به کتاب خاطرات علم چاپ تهران که بلافاصله پس از انتشار این کتاب در انگلستان عیننا با همان جلد و ظاهر ولی با تفاوتهای فاحش متن منتشر شد و هر جا تفاوتی بین متنهای این دو کتاب هست نشانه هایی از تحقیر خانواده ساطنتی و دولتهای آن پادشاهی است و بس.

اینک کتاب خانم وزیر تالیف منصوره پیر نیا آخرین شاهکار در بدنام کردن یکی از خوش نامترین زنان آزادی خواه، روشنفکر، دانشمند و مبارز ایرانی است که نامش در تاریخ اجتماعی نه تنها زن ایرانی، بلکه در جهان نیز می درخشد.
شیوه محاکمه و اعدام این زن لکه ننگی است جاویدان بر پیشانی حکومت اسلامی. خانم فرخ رو پارسای را تنها به این دلیل که هرگز حاضر نشد در جلسات دادگاه یا حتی به هنگام اعدام چادر بسر کند در یک گونی بزرگ نهاده، سر گونی را محکم گره زدند و او را به دار آویختند. این واقعه ننگین البته در پرونده عدالت اسلامی ابدی است. آیندگان اگر هیچ چیز از کمالات و مبارزات آزادی خواهانه بانو فرخ رو پارسا که من و ما شاهد آن بوده ایم نخوانند و ندانند فاجعه اعدام او یادشان نمی رود و چه بسا زیر تاثیر این رویداد به دنبال شناخت حقایق تاریخی که او و پشت سر او ما ساختیم برود. بنابراین شورای انتشارات وزارت اطلاعات و ارشاد جمهوری اسلامی البته می بایست طرحی را به اجرا می گذاشت که بانو فرخ رو پارسا زنی متحجر، زمینه ساز و طرفدار جمهوری اسلامی، مومنه به امام خمینی در عین حال متهم به زنا و دزدی و در نتیجه چوب هر دو سر آلوده ای بشود که کسی حتی دلش برای او نسوزد و چه بهتر که در این روند زنی که همواره به خبرنگار دربار بودنش افتخار کرده مولف کتابی چنین باشد. بهتر از همه اینکه به گونه ای مزورانه در برابر دوربین با شهبانوی ایران گفتگویی بشود که از آن بصورت آگهی تجارتی برای فروش کتاب به حتی طرفداران رژیم پیشین استفاده شود.
برای من که پای خود را در کوششهای حق طلبانه زنان در کشورم جای پای بانو پارسای نهاده ام و او را نماد راستین زن آزاده ایرانی می دانم وظیفه ای است تاریخی تا کتاب خانم وزیر را بررسی کرده وبرداشت و نتیجه پژوهش خود را از یک توطئه تاریخی به آگاهی هم میهنانم برسانم.

کتاب، با جلد سخت، رویه برقی، چهار رنگ اعلا، در سیصد و هشت صفحه کاغذ سفید اعلا و کلفت (نود پوندی) چاپ شده. وقتی شخصا قبل از مطالعه کتاب، از خانم منصوره پیرنیا پرسیدم کتاب را در چند نسخه و به چه قیمت و کجا چاپ کرده گفت – تیراژ کتاب چهار یا پنج هزار نسحه است!!(ناشر تعداد دقیق را نمی دانست) چهل و پنج هزار دلار فقط برای صف آرایی داده! و یکصد و بیست هزار دلار برای چاپ. چاپحانه امریکایی است که فقط برای او کتاب فارسی چاپ می کند (در هیچ جای کتاب نام چاپخانه نیست). من این اطلاعات را در آنزمان از این لحاظ میخواستم که خود در صدد انتشار کتابی هستم. در ضمن میدانم که خانم پیرنیا بیشتر از ده هزار دلار هزینه آگهی داده است. اگر فقط همین هزینه ها را جمع کنیم می شود یکصد و هفتاد و پنج هزار دلار که حتی اگر تقسیم بر پنج هزار نسخه کنیم، هر نسخه سی و پنح دلار (35$) می شود. کتاب نسخه ای چهل دلاربفروش می رسد که بین 25 تا 50 % آنرا فروشنده بر می دارد. بنابراین ناشر برای فروش هر کتاب بین پانزده تا 25 دلار زیان می کند. علت این سرمایه گذاری هنگفت را هنگامی در یافتم که کتاب را خواندم واز شدت ناراحتی بیمار شدم چرا؟؟:

1 – روی جلد کتاب کنار تصویری از خانم فرخ رو پارسای در لباس وزارت چنین نوشته شده است. خانم وزیر.... خاطرات و دست نوشته های فرخ رو پارسای ... دختر آزادی....
در متن، اولا تنها دو نمونه بعنوان خط خانم وزیر چاپ شده که یکی از آنها، بقول مولف وصیت نامه اوست که در زندان و پیش از اعدام نوشته و دیگری ورقه ای از یادداشتهای او در سال 1358 است که در آن یادداشتی است بتاریخ ان 2 تیر 1358،بر روی سر کاغذ پیش نویس سازمان برنامه و بودجه! در این یادداشت مطلب مهمی نیست جز اینکه او می نویسد:« در خانه خود نیستم و هر شبی را در گوشه ای به صبح می رسانم. دحترم نوید در امریکا عروسی کرده و فعلا از جانب فرزندانم خیالم راحت است. شوهرم با من است و متاسفم که زندگی پیری و دوران استراحت او را که بایستی با راحتی و آرامش توام باشد خراب کرده ام». و باقی چند خط در وصف اخلاق و شرافت و فداکاری آن شوهر. در همین کتاب از قول خانم وزیر آمده است که او قبل از ازدواج عاشق مرد دیگری بوده و بدون عشق با افسری که بعد به مقام سپهبدی رسید عروسی می کند (سپهبد شیرین سخن)

این دو نمونه و یک کپی مشکوک از یک بخشنامه وزارت آموزش و پرورش که در آن ظاهرا خانم پارسا در مقام وزیر می نویسد: «از آنجا که وزارت آموزش و پروش لازم می داند، نو باوگان این کشور اسلامی!! با کتاب مقدس آسمانی خود قرآن آشنایی پیدا کنند و از عهده صحیح آن برآیند و بفهم معارف و عملکردن به دستورهای آن همت گمارند مقتضی است مقرر دارید: در سال تحصیلی 51/50 برای تدریس قرآن در سالهای سوم – چهارم و پنجم ابتدایی!! منحصرا!! از سه جزوه درسهایی از قرآن مجید که از طرف شرکت نسبی اقبال و با همکاری آقایان سید رضا ... و محمد جواد با هنر مولفان کتابهای درسی جدید تعلیمات دینی که با روشی جالب و نفیس تهیه شده است استفاده نمایند».
تاریخ این بخشنامه – 15-6-1350 و شماره آن (11620/دو) است.
اینها وورقه ای از بازجویی خانم پارسا و چند عکس بعلاوه کپی گذزنامه سیاسی ایشان تنها باصطلاح اسنادیست که عینا در کتاب چاپ می شود. بقیه آنچه که بعنوان دست نوشته ها و خاطرات خانم پارسا ذکر شده عینا دراختیار خواننده قرار نمی گیرد.

دو نمونه خط یکی وصیت نامه خانم پارساست که در صفحه 267 عینا به چاپ رسیده و اصیل بنظر می رسد، دیگری یک نامه در باره حسن خلق و فداکاری شوهر که در صفحه 223 بروی سر کاغذ سازمان برنامه و بودجه نوشته شده است.این دو خط کاملا به هم متفاوت هستند. این موضوع را هر خواننده با اندکی دقت در می یابد اما من برای اینکه خانم منصوره پیرنیا و همسر او داریوش پیرنیا، همچنین همسر و فرزندان خانم پارسا را بی دلیل و مدرک به جعل سند متهم نکرده باشم، دو نمونه خط یعنی وصیت نامه و یادداشت روزانه را نزد کارشناس با سابقه و معتبر در خط شناسی فارسی بردم. ایشان آقای استاد هوشنگ پیمان نقاش، خطاط و هنرمند برجسته ایرانی است که پیش از جمهوری اسلامی خط شناس رسمی دادگستری ایران بوده و حتی خط جاعلین حرفه ای را تشخیص می داده و نظر او مبدا و دلیل قضاوت قانونی بوده است. ایشان پس از مشاهده دو نمونه خط با خنده گفت «این تفاوت را که هر گربه ای هم تشخیص می دهد» سپس تاکید کرد دو خط هیچگونه شباهتی با یکدیگر ندارند. خط و صیت نامه زنانه و خط یادداشت مردانه است. استاد پیمان داوری خود را در ورقه ای با سر کاغذ خودش نوشت که عینا در اختیار همگان قرار می گیرد. ایشان در مصاحبه ای که در روز چهارشنبه 6 فوریه ساعت 1.5 بعد از ظهر به وقت لوس آنجلس از تلویزیون پارس پخش شد انجام این جعل را عملی کثیف و خیانتی بزرگ خواند.
بنابراین مولف (منصوره پیرنیا) ویراستار (داریوش پیرنیا) همچنین همسر و فرزندان خانم پارسا که مولف ادعا می کند مدارک را با تاکید بر صحت آنها در اختیارش گذاشته اند متهم به جعل تاریخی عظیمی هستند.
جالب توجه اینکه در یک برنامه تلویزیونی (یاران با علیرضا میبدی) منصوره پیر نیا ضمن تاکید بر اصالت دست نوشته ها گفت او اینک آنها را به بخش حفظ اسناد کنگره آمریکا می فرستد تا در اختیار پژوهشگران آینده قرار گیرد.

این از لحاظ سندیت و اما از نظر اینکه روی جلد وعده معرفی « دختر آزادی را می دهد» متاسفانه در متن چهره یک زن متحجر، متقلب، دروغگو، و متعصب، بنیانگزار و طرفدار انقلاب اسلامی، مومن به خمینی بعنوان مظهر اسلام ناب محمدی معرفی می شود همه کسانی که کتاب را خریده اند قانونا می توانند کتابهایشان را بدلیل تبلیغ دروغ پس بدهند و پولشان را پس بگیرند.
در این مورد، تنها به چند صفحه کتاب اشاره می کنم، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»
صفحه 122 – مولف می نویسد:« اتهام بهایی بودن خانم پارسای از معاونت وزارت چون سایه قدم به قدم به دنبال او میآمد – در حالیکه «فرخ رو» عروس سید محمد حسن صدرالعلما شیرازی معلم و نایب التولیه مسجد سپهسالار بود. همسر او سپهبد شیرین سخن یک بار به مکه مشرف شده و پشت پانزدهم او به حضرت علی (ع) می رسد. با اینهمه خانم پارسای بد جوری گرفتار تهمت و افترا شده بود. خانم وزیر در اولین فرصت دستور می دهد که برنامه های درسی تعلیم قرآن و فقه اسلامی و تعلیمات دینی در برنامه آموزشی دانش آموزان گنجانیده شود» و کسانی چون آیت الله محمد بهشتی و آیت الله محمد با هنر و شیخ مفتح و تنی چند از علمای اسلام شناس را به مشاورت می گیرد و رابط او با نسل جوان با تمایلات نسبتا ملی مذهبی دو برادر زاده او هستند».

در صفحه 222 بخش سوم از قول خانم پارسا بعنوان یادداشت روز 3 تیرماه 1358 عینا چنین می آید: .......«آیا این جمهوری که هنوز در جنین است و می خواهد پا بگیرد خفه می شود و دوباره حکومت زور و قلدری جانشین آن می شود. آیا ما لیاقت یک زندگی آزاد!! را نداریم...... دولت بسیار ضعیف است. قاطعیت رهبری انقلاب از همه اینها بیشتر است. اسلامی که او بیان می کند بنظر من اسلام حقیقی است یعنی اسلام ناب محمدی»
در یادداشت 15 تیر در همان صفحه عینا:
«هر روز وقایع تازه ای در کشور رخ می دهد. شبی نیست که از پاسداران جوان کسی کشته نشود. دسته ای بخاطر محمد رضا سعادتی که بقول خودشان مجاهد بود و بقول دادستان با روسها ارتباط داشته هر روز متحصن می شوند و راهپیمایی راه می اندازند. فردی بنام محمد منتظری معروف به محمد رینگو فرزند آیت الله حسینعلی منتظری همراه با عده ای تفنگچی بزور از فرودگاه به لیبی می رود و خود را نماینده دولت ایران معرفی می کند. در اهواز و آبادان فرودگاه را به مسلسل می بندند و در قم محل آموزش پاسداران را منفجر می کنند. همه اینها نشان می دهد که دستگاه و سازمانی وجود دارد که نمی خواهد انقلاب اسلامی ما بثمر برسد. بخوبی می دانم که شاید بسیاری باور نمی کنند که من از طرفداران این انقلاب باشم. زیرا با کسی صحبت نمی کنم و اگر بخواهم حرفی بزنم فکر می کنند چون در گذشته صاحب شغلی بوده ام حتما مرا باور نخواهند کرد. اما من معتقدم که هیچ چیز جز مذهب اسلام نمی تواند ما را از گردابی که سیستم گذشته برای همه ما تهیه دیده بود و خود نیز در آن غرق شد نجات دهد اما عیب بزرگ ما این است که هیچ چیز را بمعنای اصیل آن قبول نمی کنیم. امروز هم که انقلاب اسلامی است واقعا بایستی همه چیز اسلام را قبول داشت.
بگمان من برای اینکه تنها همین چند جمله از زبان بانویی چون فرخ رو پارسای در کتابی بقلم و تالیف یک زن مدعی آزادیخواهی و با همکاری همسر و فرزندان آن بانو بعنوان یک اثر تاریخی ثبت بشود، اگر جمهوری اسلامی چندین میلیون دلار هزینه کرده باشد کم است زیرا آنهایی که از حسین ابن علی سیدالشهدا ساخته و بقول خودشان بوسیله آن پایدلر مانده اند بهتر از ما می دانند ساختن یا فروریختن یک نماد چه اهمیتی دارد و اگر آنها بتوانند یکایک افراد نامدار و آبرومند و والا مقام ما را بگونه ای مزورانه به کثافت بکشانند چه خدمت بزرگی به آن اسلام ناب محمدی خمینی کرده اند.
منصوره پیرنیا می گوید قصد دارد داستان زندگی هزار چهره معروف ایران را با نام مجموعه هزاردستان به همین روش برشته تحریر در آورد و در مقدمه این کتاب می نویسد:
«تکیه اصلی و اساسی کارهای تحقیقی خود را در زمینه شکوفایی سالهای قبل از بهمن ماه 1357 و دستآوردهای زنان ایرانی گذاشته ام اما در متن کتاب از قول خانم وزیر، آن نماد اوج پرواز زن به بلندای شکوفایی بعنوان یادداشتهای مستند سال 1355که علارقم رسم آن زمان با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع می شود چنین سندی بجای می گذارد.

یکشنبه اول فروردین ..... خانم به انگلستان رفته و چنین می نویسد:
«خدایا چرا نعمتهای دنیا را چه مادی و چه معنوی به اروپاییان دادی. راحتی، راستی و درستی، وفور نعمت و خدمت دولت به ملت را به آنان (یعنی انگلیسیها) دادی و دروغ و تملق و خشک سالی و بی لیاقتی را که حتا اگر هم داریم باید آنها بخواهند به ما ارزانی داشتی. همه نوع راحتی و وسایل زندگی برای مردم اینجا فراهم است و همه خدمتگزار مردم هستند اما در آنجا همه نوکر یک نفرند...... شنیده ام در شروع سال نو گوشت و ماهی و سیب زمینی و تخم مرغ هم گیر مردم نیامده است». این یادداشتها را بقول کتاب خانم وزیر در کتابچه یادداشت روزانه شرکت ملی نفت ایران نوشته و تاریخ آن سال 1355 است که اوج رونق اقتصادی و آبادانی و ثروت ایران بود و ایران در ایجاد پالایشگاه نفت دریای شمال میلیونها دلار به انگلستان کمک کرد زیرا انگلستان در آستانه ور شکستگی و سقوط اقتصادی بود.
همین کتاب در صفحه 194 از قول بانو پارسا می نویسد «هیچ چیز برای رفاه مردم نیست و آزار مردم سر لوحه همه برنامه هاست».
چگونه ممکن است بانویی که خود در تبعید مادری که بخاطر نگارش فقط 5 مقاله نه چندان انقلابی در کشور خود دربدر شده، بدنیا آمده و شاهد آنهمه بدبختی، بیماری،فقر و واپسگرایی کل جامعه بویژه زنان بوده و در زمانی کمتر از سی سال از حضیض ذلت به اوج قدرت و اعتبار و حرمت رسیده چنان سطحی، نادرست، احمقانه و با انشای غلط یاداشت نویسی کرده باشد.
مولف می نویسد که یادداشتها را همسر وفرزندان بانو فرخ رو پارسای در اختیار او گذارده اند پرسش این است که چرا؟ آیا بنظر آنها بیان اینکه خانم طرفدار و زمینه ساز انقلاب اسلامی بوده هتک حیثیت او نیست؟ به چه قیمتی فرزندان بانو پارسا حاضر شدند نام مادر و مادربزرگ و پدربزرگ خود را از صفحات زرین کتاب تاریخ پاک کرده در صفحات ننگین آن جای بدهند. سکوت و عدم حضور آنان در پاسخگویی چه چیز را می گوید. کتاب بانو وزیر اشکالات بسیار دیگری هم دارد از آن جمله دروغها و جعلیاتی مانند نسبت دادن پرونده سازی ساواک برای بانو پارسا و بیان این مطلب از قول او که (ساواک مرا محاکمه می کند) و اشتباهات دیگر که در حوصله این مقاله نمی گنجد.

منصوره پیرنیا در یک برنامه تلویزیونی گفت یادداشت های (جعلی) خانم پارسا را در مرکز اسناد کنگره آمریکا بعنوان اسناد تاریخی ثبت می کند و از طرف دانشگاه بردو؟! چند نفر سرگرم وارد کردن این اسناد به کامپیوتر (اسکن) برای مصرف تحقیقی هستند و همچنین گروه دیگری برای حفظ کاغذ این یادداشتها کار می کنند.
در تماس با دانشگاه بردو واقع در 351 cours de la liberation, Talence, France چنین اقدامی از هیچ بخش یا دانشکده آن تایید نشد.
در حالیکه به همه این ادعاها و بسلامت فکر بانوی مولف شک می کنم اما بر این باورم که حتی اگر یک در سد این گفته ها درست باشد وظیفه همه زنان و دخترانی که بگونه ای خود را بدهکار مبارزات آزادیخواهانه بانو پارسا می دانند و نمی خواهند نام پاک یک نماد زن آزاده ایرانی به کثافت طرفداری از خمینی و انقلاب اسلامی آلوده و پلید گردد همچنین و ظیفه انسانی همه مردانی که می دانند جعل تاریخ چه آسیبهای گرانی به نسل های آینده وارد می سازد ایجاب می کند در برابر این فاججعه بزرگ بر خیزند و اجازه ندهند بانویی که بدلیل آزادگی و فرزانگی و احتراز از ننگ پذیرش چادر یک بار در گونی تحجربدار آویخته شد اینک در کتاب معاملات کثیف یار دیگر اعدام گردد.

هما احسان – 5 فوریه 2008

Sunday, March 16, 2008

بی اخلاقی مسلمانان

بی اخلاقی مسلمانان
و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

Saturday, March 15, 2008

SEKKE-HA-YE NOW RUZ -SHOKOLATI - CHOCOLATE NOW RUZ COINS

To order, contact by Email of Fax (see below)

Barayeh sefaresh ba Email ya Fax zeer tamaas begeerid


Contact : Shahriar Javid
Hours of operation 8 – 5 Eastern Standard Time, M-F

F a x : ( 8 1 2 ) 9 4 5 – 2 5 0 0
Email : Damavand@aol.com - AND - : Shah@mastersframe.com

koran 9:28, "O ye who believe! Truly the polytheist (Christians, Jews, pagans) are unclean."

This is islam since 1400 years, and you are, and will still be, as we speak, unclean for islam, till you (westerners) decide it’s about time to stop being treated like filth, and rise up to gain back, and defend, what muslims already consider it to be their ultimate achieved victory: destroying your self-respect, and reducing you to the dhimmi (enslaved) status in your own countries. All that, in broad daylight, all over the news, leaving you nowhere to hide, slapping you straight in the face.

We are warned daily about the threats we face from muslims practicing their “noblest” deeds on us, and nobody knows exactly how many of these demons actually exist. Our profligate government squanders billions on "homeland security", but continues to usher in muslim immigrants by the tens of thousands. There is definitely a suicidal trend afoot.

When a cashier, called the Bible “unclean”, she didn’t only mean the Bible, but also the person buying the Bible. Since if anything is unclean, then whoever touches it couldn’t be but unclean. It’s not only limited to that woman that went to buy the bible at Marks & Spencer, but everyone in the world that reads the Bible is unclean. Including the Christians working in that store, and the Jewish owners of M & S.

All these muslim’s insults are meant to tame you to submission. For muslims, that’s the stealth Jihad, the prelude to a bolder action. It only confirms what we stated in “Blogging the muslim’s mind - 1”.

Muslims not only don’t burden themselves with such nonsense as to be considerate not to hurt your feelings, but actually, trashing you (westerners), is the first step of a lethal strategy.

This indoctrination is not the work of “hijackers” of a religion of peace, but this filth, insults, trash (let’s call things by their real name), and slandering others, is the core of the Islamic faith. The only faith in the world built on trash and trashing others.

The following nine things are essentially najis [impure, unclean] according to islamic texts:

1. Urine
2. Faeces
3. Semen
4. Dead body
5. Blood
6. Dog
7. Pig
8. Kafir [unbeliever, Christians, Jews, Atheists, and every non muslim.] That means the kaffar is equal to everything in the list.
9. The sweat of an animal who persistently eats najasat (filth)All these muslim’s insults are meant to tame you to submission.

Monday, March 10, 2008

AGAR MOSSADEGH BAR KENAR NEMEESHOD - ENGLEESI/FARSI

For all of those who try to Monday morning quarterback on who and what Mossadegh was and what might have been had he remained in power and why the USA removed him to stop Iran becoming the Soviet Union's 17th District, can read this analysis.

For everyone's information, during the Mossadegh period of being in power, and to correct the revisionist history provided by the pro-Mossadegh lobbies, supported by the Tudeh (Iranian Communist party) there was a time when a major city like Mashhad had virtually every household receive a flyer - that it was now part of Iranistan and the Soviet 17th District.

Also remember that Mossadegh was a member of the former , inept, Qajar dynasty and had a personal family gripe against the Pahlavis that had nothing to do with nationalism. He wanted his family back in power and was thirsty for acclaim.

This bilingual analysis clarifies much of the disinformation put out by the Socialist and Marxist left who failed to come to power via Mossadegh and then again via the Mullahs in 1979.

Alan


با درود،

آنچه در زير می آيد نوشته يک غير ايرانی است در مورد اثرات رستاخير 1953 و اگر مصدق سرنگون نشده بود. بسيار، بسيار از نويسنده و کسی که اين مطلب را فرستاده سپاسگزارم.
ترجمه از من است تا آنانی که هنوز گوشيهايشان پنبه دارد و کسانی که هنوز مصدق را قهرمان می دانند و محمد رضا را يک خائن بدانند چقدر اشتباه می کنند.

اين روز هاکه رژيم باهمکاری حزب توده و جبهه ملی مشغول برگزاری مراسمی در احمد آباد است نوشته شدن چنين مطلبی از سوی يک غير ايرانی بسيار معنی دار است.
اگر ايميل اين شخص را داريد بدهيد از او سپاسگزاری کنيم.
او براستی حقيت داستان را نوشته است.

ح-ک


March 3, 2008

What if Mosadegh Had Remained in power in Iran, in 1953?
چطور ميشد اگر مصدق در سال 1953 در قدرت باقی می ماند؟؟
By: Jack Power


There are so many misconception about the event leading to the overthrew of the ineffective & dysfunctional government of Dr. Mosadegh in Iran in 1953. It all comes from the hate that the British had against His Late Majesty the Shah of Iran, that they wanted to destroy everything that had any relationship with the Shah.

(Alan note: mostly because his father, Reza Shah, as an Aryan himself had (though officially neutral) unofficially misaligned himself with Germany and had been deposed by the British and sent into exile to South Africa).

Of course the British want to keep the irresponsible Mullahs in power for as long as there are Iranians willing to pump oil into the British tankers while turning off the oil meters so nothing gets recorded.

بسيار گمانه زنی های نادرستی در باره اتفاق هائی که به سرنگون کردن دولت بی اثر و بدون کارآئی دکتر مصدق در سال 1953 منتهی شد وجود دارد. تمام اين ها به نفرتی برميگردد که دولت انگلستان از شاه ايران داشت، آنها می خواستند همه چيز نابود شود، به هرچيزی که به هرترتيب ارتباطی با شاه داشت.

مسلم است که بريتانيا تلاش دارد و مايل است ملايان بدون مسئوليت را تا آنجائی که نفت را به سوی تانکر های بريتانيا پمپاژ می کنند، در قدرت نگاه دارد حتا تا بدانجا که کنتر ها را خاموش می کنند تا اثری از اين کار باقی نماند.


The Shah fought hard until his last days in office to protect the Iranian interest from the greedy external powers mainly the British. It is because of these obvious reasons that the campaign against the Shah began in earnest in the late 60's and the early 70's.

The Shah's radical modernizing reforms including the emancipation of women, workers right, the land reforms, health and educational reforms would find their way in the British or American press.

The British with help of their propaganda specialists in the press including the BBC started a systematic and tireless attack on the Shah of Iran. But even after the overthrew of the late Shah in 1979, the British never missed a chance to trash the image of the Shah.

شاه تا زمانی که حضور داشت با اين مورد جنگيد و منافع ايرانيان را از دسترس قدرت های بيرونی آزمند و طماع وحريص، به ويژه بريتانيا دور نگاه داشت. به شهادت همين دلايل روشن لشکر کشی مبارزاتی عليه شاه از پايان سال های 60 تا ده 70 آغاز شد. هيچ يک از رفرم های ريشه دار و بنيانی شاه از جمله آزاد سازی و دادن اعتبار به بانوان، حقوق کارگران و اصلاحات ارضی، بهداشت، و تحولات آموزشی رضايت بريتانيا و آمريکا را جلب کرد. بريتانيا با استفاده از ابزار پروپاگاندا و متخصصين اين امر از جمله بی بی سی يک سری حملات خستگی نا پذير مداوم و سيستماتيک را برعليه شاه ايران آغاز کردند. اما اين کار حتا پس از برکنار کردن شاه در سال 1970 متوقف نشده است، بريتانيا هرگز شانس خود را برای لکه دار کردن و بی ارزش کردن شاه کنارنگذاشته است.

The misinformation and the re-writing of history has been the expertise of the British in the past.

In the case of Iran it is difficult to understand that many in America fall in to the British trap.

Many people including Mosadegh supporters don't know many facts about Mossadegh's short terms in office. While Mossadegh was in power he was leading the country into bankruptcy.

All government employees salaries were 3 months behind. Oil production and income came to ZERO. Unemployment reached astronomical numbers.

(Alan note: Continued Qajar ineptitude)

دادن آگاهی های نادرست، و دوباره نويسی تاريخ جزو تخصص های ويژه انگلستان در گذشته بوده است. در مورد ايران اين امر بسيارمشکل می نمايد زيرا بسياری از آمريکائيان در تله بريتانيا می افتند.

بسياری از مردم به ويزه پشتيبانان مصدق حقايق و امور واقعی دوران کوتاه مصدق را نمی فهمند. درحاليکه مصدق در قدرت بود با تمام قوا کشور را به سوی ورشکستگی می برد. هيچ يک از کارمندان دولت برای مدت سه ماه حقوق دريافت نکرده بودند. توليد نفت و درآمد آن به صفر رسيده بود. بيکاری به عدد نجومی رسيده بود.


The key point is that if he had stayed in power, and if August the 17th, 1953, had not happened, Iranians would be living in communist Iran today and 2/3 of the world would have been communist by now, and their lives as well as our lives would have been disastrous.

THE WHOLE WORLD (although 99% don't even know who Mossadegh was) should celebrate his fall from power, and world freedom today is owed to the popular national uprising of the 1953 in Iran. But unfortunately this is not written
in any history books and the world has never talked about it.

پرسش کليدی در اينجااست که اگر در قدرت باقی مانده بود و اگر وقايع 17 آگوست 1953 رخ نداده بود، ايرانيان در يک کشور کومونيست زندگی می کردند و دو سوم جهان امروز کومونيست بود، و زندگی آنان و همچنين زندگی ما در يک آشفتگی و پر بلا بود. تمام جهان (گرچه 99% از اصلا نمی دانند مصدق کيست) بايستی سقوط مصدق را جشن بگيرند و آزادی جهان امروز خود را مديون رستاخيز ملی 1953 در ايران بداند. اما شوربختانه اين مورد در هيچ کتاب تاريخی نوشته نشده است و جهان هرگز در مورد آن سخن نگفته است.

The Americans know very well that Jimmy Carter was the worst president ever. By betraying the Shah of Iran and replacing him with Khomeini, he betrayed America's principles as well as damaging the US image around the world.

Jimmy Carter being a dishonest knave or a fool, instead of kissing The Shah's feet, he did what he did to him. Here is the reason behind it:

آمريکائی ها بخوبی ميدانند که جيمی کارتر بدترين رئيس جمهورشان بود. او باخيانت به شاه ايران و جايگزين کردن او با خمينی، به تمام ارزش های آمريکا خيانت کرد چهره آمريکا رادر اطراف جهان صدمه زد. جيمی کارتر بعنوان يک ديوانه فرومايه و نادرست بجای بوسيدن پا های شاه او به کاری دست زد که امروز نتيجه اش حاصل شده است.


Contrary to what the majority of uniformed people think Mossadegh was not a popular person at all.

Iranians were divided between 2 groups. Supporters of Tudeh Party (the Communist part backed by USSR in Iran) and the Monarchy. Mossadegh supporters were far fewer than either or both these groups.

Mossadegh was not a party or a front by itself. Support for him was minimal among ordinary people. He was simply another Prime Minister appointed by the Shah.

برخلاف آنچه اکثريت نا آگاه فکر می کنند به هيچوجه مصدق يک فرد محبوب نبود. ايرانيان به دوگروه تقسيم می شوند. طرفداران حزب توده (حزبی کومونيستی که در ايران است و روسيه آنرا پشتيبانی می کند) و طرفداران نظام پادشاهی. تعداد طرفداران مصدق بسيار ناچيز تر از اين دو گروه است. مصدق هرگز نه خود يک حزب بود و نه بخودی خود جبهه بود. طرفداران او تعدادشان در ميان مردم بسيار کم است. او فقط يک نخست وزير بود که از سوی شاه به نخست وزيری گمارده شده بود.

So since he was weak, with not too many supporters and the country was almost bankrupt, the Tudeh Party took advantage of his weakness, lent their support to him while waiting for the right moment to attack him.

Because Tudeh was the strongest, they would have taken over Iran in the matter weeks if Mossadegh had succeeded in his coup against the sovereign monarch two days earlier.

بنا براين چون او يک فرد ضعيفی بود، و طرفداران زيادی نداشت و کشور تقريبا به حال ورشکستگی رسيده بود، حزب توده از وضعيت ضعف او سوء استفاده کرده و طرفداران خود را به او قرض دادند و منتظر شدند تا زمان مناسب فرا برسد و به او حمله کنند. برای اينکه حزب توده قوی تر بود، اگر مصدق دو روز پيش و در کودتای خود برعليه شاه قانونی پيروز شده بود حزب توده در ظرف يک هفته ايران را در اختيار می گرفت.

Soviet backed Tudeh had penetrated and controlled major parts of the media, the news papers, labour groups, military, the Iranian Oil Company, factories, and even the farmers.

A large number of of senators, and the parliament Majlis representatives, and many generals in the army were followers of Tudeh Party.

Tudeh had penetrated into every governmental organization and ministry at the highest levels as well as the universities, teachers, etc. So they would have taken over the army and with the help of their supporters and media they would have overthrown the weak and bankrupt government of Mossadegh in a matter of weeks after the Shah left.

(Alan note: Putin's 'still soviet' Russia again has about 50,000 embedded Russian consultants in Islamic Iran - with at least one in every government office. They send about $100 MILLION a month to their families back home to Russia.

Therefore would have turned Iran into a Communist state.

توده در بيشتر رسانه ها گروهی و در بخش های کنترل کننده مثل روزنامه ها، گروه های کارگیر، ارتش، کارکنان نفت، کارخانه ها، و حتا بين کشاورزان نفوذ پيدا کرده بود. بسياری از سناتور ها، نمايندگان مجلس، و بسياری از ژنرال های ارتش طرفدار حزب توده شده بودند. توده در ارگان های اداری نفوذ کرده بود، در وزارت خانه ها در سطح بالائی همچنين در دانشگاه، بين آموزگاران و غيره نفوذ داشت. بنا براين براحتی قادر بودند در ظرف يک هفته ارتش را با پشتيبانی هائی که در رسانه های گروهی داشتند در زمانی که شاه کشور را ترک کرده بود در سرنگون کرده و در سرنگونی دولت ضعيف و ورشکسته موثر واقع شوند. بنابراين ايران به يک کشور کومونيست مبدل می شد.

Nicholai Loverntiev who was the Russian ambassador in Iran in 1953, was instructed to do everything in his power to make sure that the anti- Shah coup by Mossadegh will be a success or else there would be no job for him in Russia.

(As in 1978/79 the Soviet Embassy was the center of the Islamist-Marxist revolution, snatched from them by Khomeini with Jimmy Carter's support)

As Mossadegh's coup was foiled, Nocholai Loverntiev thought that his only choice was to commit suicide.

نيکلای لورنتيف که در سال 1953 در ايران سفير بود، ماموريت داشت تا هرچه در قدرت دارد بکار بندد و خاطر جمع شود تا کودتای طراحی شده مصدق بر عليه شاه به نتيجه برسد و در غير اين صورت شغل ديگری برای او در روسيه وجود نخواهد داشت. چون کودتای مصدق شکست خورد، نيکلاز لورنتيف گمان کرد انتخاب ديگری ندارد جز اينکه دست به خودکشی بزند.

Now, remember that the basic reason that the Soviet Union was dissolved was financial bankruptcy.

The Soviet Union was strong socially, politically, and militarily.
The only reason that the central Soviet government gave up as the former Russian President Gorbachove said was: "WE CAN NO LONGER SUPPORT OUR PROVINCES, AND WE ARE FINANCIALLY BANKRUPT".

در اين هنگام، بايد بخاطر داشت که تنها دليلی که موجب سرنگونی اتحاد جماهير شوروی شد ورشکستی اقتصادی بود. جماهير شوروی به شدت وابسته به سوسياليسم، سياسيون و ارتش بود. تنها دليلی که باعث شد حکومت مرکزی روسيه دست بشويد اين بود که رئيس جمهور روسيه گرباچف گفت" « ما ديگر قادر به حمايت از ايالات خود نيستيم، و ما از نظر اقتصادی ورشکسته شده ايم»

If Tudeh had came to power in Iran, the Soviets would have reached the Persian Gulf oil in no time and it would have brought them tens of billions of dollars a year in oil profits.

The whole plan for the Soviets, as the late Shah said it many times, was to reach and take over the oil in the Persian gulf.

So if the Soviets had won in Iran through Tudeh party, they would have never gone bankrupt, and the Soviets would have stayed in power stronger than ever before, feeding their evil empire through the income from Iran's oil.

You, me and most of the civilized world would have been living in cold war conditions or under Communism. That is if the World War III would not have broken out as result of such changes in Iran in 1953.

اگر حزب توده در ايران به قدرت می رسيد، اتحاد جماهير شوروی درمدت بسيار کمی به آبهای گرم خليج پارس و نفت دسترسی پيدا ميکردو از محل فروش نفت بيليون ها دلار برای آنها سرمايه بدست می داد. تمام نقشه ای که از سوی شوروی کشيده شده بود؛ همانطور که شاه بارها درپيام های خود گفته بود، اين بود که به خليج پارس و نفت دسترسی پيدا کند. اگر روسيه از طريق حزب توده به ايران دست ميافت هرگز ورشکست نمی شد و اتحاد جماهير شوروی بر سرکار می ماند و قوی تر می شد وبيشتر از هميشه امپراتوری شيطانی خود را از طريق نفت ايران گسترده می کد. من و شما که در يک دنيای متمدن زندگی می کنيم در آن صورت در زير يک حکومت کومونيستی زندگی می کرديم. اين درصورتی بود که جنگ جهانی سوم به دنبال تغييرات در سال 1953 آغاز نشده بود.

This is what the late Shah was all about. He dedicated 37 years of his life fighting Communists so Iran would not fall in to their hands, so the oil could remain in the hands of Iranians and the world would stay free. God bless his soul, and damn Carter.

اين چيزی است که شاه هم معتقد بود. او 37 سال عمر شيرين خود را برای مبارزه با کومونيسم بسر برد تا ايران بدست آنها نيافتند، تا نفت در دستان ايرانيان و در اختيار جهان آزاد باقی بماند. روحش آمرزيده باد.

We must not forget the dedication and sacrifices of Iran's security and intelligence organisation (SAVAK) in this fight and God bless every devoted officer of that organisation who were determined to keep Iran a Communist free state.

Amongst them were the late General Hashemi who headed the 8th division of Savak (the anti-Soviet Dept) and Mr. Parviz Sabeti who headed the 2nd division (the domestic security Dept). The dedicated officers of Savak are amongst Iran's unsung heroes, they did so much to protect Iran from its enemies.

(On occasion over-zealously but fully supporting the interests of the nation and thye West)

نبايستی فداکاری و از خود گذشتگی ايران را در برقراری امنيت به مديريت سازمان امنيت (ساواک) را در اين مبارزه بی امان فراموش کنيم، خدا همه افسران آن سازمان را که مصمم بودند ايران را از گزند کومونيسم محفوظ دارند بيامرزد. در ميان آن ها ژنرال هاشمی که در راس اداره هشتم ساواک بود (ضد اتحاد شوروی) و آقای پرويز ثابتی که در راس اداره دوم بود (اداره امنيت داخلی) را می توان نام برد. افسران فداکار ساواک در ميان قهرمانان بی نام و فراموش شده ايران می مانند، آنها هرچه در قدرت داشتند برای حفظ ايران از دشمن کوشيدند.

Thanks to the popular counter coup of the Iranian people in August 17, 1953, and the continuation of the Pahlavis, the late Shah instigated many great reforms in such short time.

I don't know if this is a true story or not, but before the revolution I heard that during an interview with His Late Majesty in an answer to a reporter who asked "why don't you rule like the king of Sweden? the late Shah answered "when people of Iran can think like Swedish people, I will rule like the Swedish king".

This is so true. The Shah knew exactly what the psychology of Iranians was, how they think, and how much freedom and democracy they can handle. The Shah gave them exactly what was fit for them.

Absolute religious, economical, and social freedom like no where else in the world. But limited political freedom, so foreign powers cannot abuse them, and so the Iranians don't hang themselves with it, as they did in February 1979.

(Just the way Europe and the USA are hanging themselves with their handling of a Mohammaden attack according to democratic rules that are being used against them by a totally dictatorial political Islam).


سپاس به ضد کودتائی که از سوی مردم در 17 آگوست 1953 فراهم آمدو منجر به ادامه زندگی پهلوی ها شد، شاه در مدت کوتاهی بنيان گذار و مبتکر بسياری از اصلاحات و رفرم ها بود. من نميدانم اين داستان درست است يا نه، ولی پيش از انقلاب در يکی از گفتگو هابا اعيليحضرت شاهنشاه به خبرنگاری که پرسيده بود "چرا شما مثل پادشاه سوئد رفتار نمی کنيد" شاه پاسخ داده بود «هنگاميکه مردم ايران مثل مردم سوئد فکرکنند، همان موقعه است که من مثل پادشاه سوئد رفتار کنم» اين يک حقيقت است. شاه بدرستی می داند که روانشناسی مردم ايران چيست؛ چطور فکر می کنند و چگونه و چقدر آزادی و دموکراسی را می توانند تحمل کنند. شاه به آنها چيزی را داده بود که می توانستند خود را در قالب آن جای دهند. آزادی مذهب، اقتصاد، آزادی اجتماعی همانطور که در جاهای ديگر جهان بود، اما محدود به آزادی سياسی تا جائيکه قدرت های بيگانه نتوانند آنان را مورد هجوم قرار دهند و ايرانيان خود را با آن حلق آويز کنند، همانطور که در فرويه سال 1979 کردند.





A popular revolt by the people. The bazaris, government employees, officers of the army, the clergies as well as ordinary men & women, pour into the streets demanding Mossadegh's downfall and return of the young Shah.

رستاخير مردمی. بازاری، کارمندان دولت، افسران ارتش، مذهبيون و همچنين مردم عادی
زنان و مردان فقير در خيابان ها خواهان سرنگونی مصدق و بازگشت شاه هستند.



Mossadegh was arrested, found guilty of treason in a public court. The Shah pardoned him and his fellow conspirators. He spent the rest of his life free on the condition that he would never engage in such crimes against state.

In other countries Mossadegh would have faced the death sentence or life behind bars.

مصدق دستگير شده و دردادگاه همگانی محکوم شد. شاه اوو ديگر توطئه گران همراهش را بخشيد.
او بقيه عمرش را آزاد زندگی کرد بشرط اينکه هرگز در يک چنين خيانتی بر ضد مردم شرکت نکند.
مصدق در کشور های ديگر با اعدام روبرو می شد ويا می بايست پشت ميله های زندان باشد.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

ليست روساي فاميلي دولت احمدي نژاد

Ba arze poozesh. Safeh Bandee dar copee kardan-e yek Email az een behtar darnemeeyayad. Mahfoomesh roshan ast.

ليست روساي فاميلي دولت احمدي نژاد
سايت رجا نيوز در صفحه اولش مصاحبه ‌اي از احمدي نژاد در مورد جنبش دانشجويي گذاشته و يک سوتيتر هم به عنوان فراز مهم آن در صفحه اول ميبينيم:
آقاي احمدي نژاد: ' ... نظام سياسي قبل از انقلاب كه سرتا پايش ظلم بود؛ بعداز انقلاب هم بالاخره در برنامه ريزيها، ارتباطات گروهي، عدم شايسته سالاريها، عزل و نصب ‌ها و توزيع فرصتها، گروههايي بودند كه يا رابطه‌اي و حزبي و فاميلي يا به خاطر منافع شخصي عملكردند و ميكنند. اگر دانشجو جلو اينها نايستد بقيه شعارها ديگر پوچ است... ' اينک توجه شما را جلب ميکنم از مبارزه جناب احمدي نژاد با فاميل بازي در دولت نهم:
مهندس زريبافان (دبير هيات دولت):
داوود مددي : رييس سازمان تامين اجتماعي => باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي : عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي => داماد زريبافان
عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون => برادرزاده باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني : وزير تعاون => شوهر عمه داماد زريبافان
دانش جعفري : وزير اقتصاد => پسر عمه پدر داماد زريبافان
هاشمي ثمره (مشاور عالي، رييس ستاد انتخابات کشور و همه کاره رييس جمهور):
مهندس مهدي هاشمي ثمره : مديركل وزارتي وزير نيرو => برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور => زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع => برادر هاشمي ثمره
محمود احمدي نژاد (رييس جمهور):
داوود احمدي نژاد : رييس بازرسي رياست جمهوري => برادر احمدي نژاد
حسين شبيري : رييس صندوق مهر رضا => شوهر خواهر احمدي نژاد
پروين احمدي نژاد : معاون مركز امور زنان رياست جمهوري => خواهر احمدي نژاد
علي اکبر محرابيان : وزير صنايع => خواهرزاده احمدي نژاد

Monday, March 03, 2008

مزيت قايق هاي دو موتوره به يك موتوره


«حکومت عدل علی/این همه بی عدالتی

آخرین اخبار از ادامه اعتصاب کارگران لاستیک البرز با پوشیدن کفن توسط این کارگران در منطقه چهار دانگه تهران حکایت می کند.
به گزارش دسترنج، این کارگران از هفته گذشته تا به این ساعت دست از کار کشیده و در محل کارخانه متحصن شده اند.
این کارگران پیشتر دلیل این اعتصاب شبانه روزی را پرداخت نشدن 4ماه حقوق و مزایا و نامشخص بودن آینده شغلی خود اعلام کرده بودند.
به گفته یک کارگر که خواست نامش فاش نشود، هم اکنون تعداد 20 نفر از کارگران با پوششی شبیه به کفن در بالای اتاقک نگهبانی کارخانه مستقر شده اند و در دست خود پلاکاردهایی دارند که بر روی آنها شعارهایی با مضامین صنفی به چشم میخورد. از جمله این شعارها «حکومت عدل علی/این همه بی عدالتی» و «مسئول بی لیاقت این آخرین پیام است/جنبش کارگری آماده قیام است» گزارش شده است.
براساس گفته های این کارگر، درحالی که عوامل انتظامی و امنیتی بیرون و در اطراف کارخانه مستقر هستند، اعتصاب کنندگان در داخل کارخانه با روشن کردن آتش، شعارهای اعتراضی سر می دهند که مضامین آن را اعتراض کارگران نسبت به کم توجهی و بی لیاقتی مسوولان مربوطه تشکیل می دهد.
همچنین این کارگر گفت: از آنجایی که کارخانه لاستیک پارس در مجاورت مسیر تهران – اسلامشهر قرار دارد، برگزاری این اعتصاب باعث اخلال در رفت و آمد خودروهای عبوری در این مسیر شده است.

Tuesday, February 19, 2008

La lâcheté française


Le premier adjectif qui me vient à l'esprit quand je pense à la France, c'est la lâcheté. Les français sont des planqués et des lâches, à commencer par Jacques Chirac et Dominique de Villepin. Deux individus qui ont planté un couteau dans le dos aux américains, nos alliés d'hier. En 2003, Jacques Chirac, président de la République, s'oppose à la guerre en Irak, et place la France en principal opposant des Etats-Unis.


L'Amérique de Georges W Bush avait besoin de nous, nous lui avons fermé la porte au nez, avec un ministre aux affaires étrangères (De Villepin) qui oppose son véto au conseil de sécurité de l'ONU. A part quelques courageux comme Bernard Kouchner ou André Glucksman, personne en France n'osera s'attaquer à cette opposition française.


Ce qui prouve à quel point nous sommes des lâches, c'est que nous n'avons pas pris la peine de les écouter, de leur accorder l'attention qu'ils méritaient. Nous n'avons même pas eu l'intelligence de nous questionner sur les raisons de cette guerre, et de façon plus générale sur les raisons qu'ont les Etats-Unis de se lancer dans une guerre. Ils se battent pour la liberté et la démocratie, contre toutes les dictatures.


Un certain 6 juin 1944, baptisé D-Day, on était bien contents qu'ils soient venus nous libérer des troupes allemandes. Pendant la guerre froide, ils ont lutté et vaincu contre une dictature qui a ravagé les pays de l'Est : le communisme. Aujourd'hui encore, ils se battent contre une dictature meurtrière, celle des fous de Dieu (surtout fous de pouvoir et de sang), qui menace la liberté et la démocratie dans notre 21ème siècle.


Et c'est être un lâche de la pire espèce que de renoncer à se battre contre ceux qui veulent imposer leur dictature dans le monde par la violence et la mort. La France s'est opposée à la guerre, mais n'a jamais su proposer la moindre alternative.


Nous n'avons eu pour président pendant 12 ans qu'un guignol qui n'a rien fait d'autre de ces années à l'Elysée que siroter ses Corona dans son fauteuil et donner des leçons aux autres. Mais, non contents de s'opposer à la guerre, les français se réclament fièrement d'un mouvement qui s'apparente ni plus ni moins à du racisme : l'anti-américanisme ; s'affirmer comme étant "anti" tel ou tel peuple, c'est bel et bien....du racisme. Qu'on ose dire qu'on est "anti" Noirs ou "anti" Arabes, et l'on ne tarde pas à avoir le MRAP sur le dos. Par contre, personne n'appelle SOS Racisme quand on affirme qu'on est "anti" américain....


Le racisme ne s'appliquerait donc qu'aux gens de couleur et aux gens du Maghreb ? Mais ça, il ne faut pas le dire à un français, qui va vous répondre avec son arrogance habituelle que la France est le beau pays des droits de l'Homme, qui lutte contre le racime sous toutes ses formes. Un pays des droits de l'Homme même pas fichu de se battre pour défendre la Liberté et la Démocratie. Alors, en "bons" anti-américains, les français ont pour loisir préféré de considérer les Etas-Unis avec le pire des mépris, à grand coups de préjugés.


Tant pis s'ils n'ont jamais mis les pieds outre atlantique, ils savent bien sûr très bien de quoi ils parlent. Parmi leurs clichés favoris, les Etats-Unis seraient un pays d'obèses qui ne se gavent que de hamburgers dégoulinants et la France serait à l'inverse le pays de la finesse gastronomique. C'est sans doute pour cela que le taux d'enfants obèses en France est aussi préoccupant que celui des Etats-Unis...


On stigmatise les Etats-Unis comme le pays de la "malbouffe" simplement parce que les fast-foods ont été inventés là-bas. Ensuite, les anti-américains français dénigrent les Etats-Unis quant à leur politique pétrolière. Mais que d'hypocrisie ! Parce que nous n'avons pas besoin de pétrole, en France, dans notre vie quotidienne, peut-être ? On pourrait se passer de ce pétrole, dont notre accès est sécurisé par... les Etats-Unis ? Chômage, exclusion, pauvreté, tous les maux de la Terre sont attribués aux seuls Etats-Unis par les français.


C'est simplement oublier que nous avons exactement les mêmes problèmes, parfois dans des proportions pires (exemple du taux de chômage, qui avoisine les 8% en France, contre 4% et des poussières outre-atlantique). Mais les français ne se contentent que de donner la leçon aux autres, sans jamais balayer devant leur porte.Mais, là où cette lâcheté et cet anti-américanisme français deviennent écoeurants, c'est que pendant ce temps-là, chaque jour, des jeunes hommes américains se font tuer.


Pendant que l'on traite les Etats-Unis de tous les noms, qu'on les accable de tous les défauts de la terre après les avoir lâchement abandonné, des pères de famille américains vont risquer leur vie, loin de leur femme et leurs enfants, pour défendre notre liberté à tous, et nous permettre de continuer à vivre dans un monde libre. J'ai vu, sur la plage de Santa Monica à Los Angeles, un mémorial dédié à tous ces soldats morts pour la liberté.


J'ai vu sur cette plage des dizaines de croix plantées dans le sable, et des dizaines de cercueils recouverts du drapeau américain, pour rappeler que les Etats-Unis sont un pays en guerre. J'ai vu une petite fille de 5 ou 6 ans mettre un petit mot "I love U Dad" sur une croix blanche où était accrochée la photo de son papa mort au combat. Et en voyant cela, j'ai eu honte d'être française. Honte en pensant au peu de valeurs humaines qu'ont les jeunes français par rapport aux jeunes américains. Honte de penser que le seul souci pour un jeune français c'est de savoir qui va gagner la Star Ac', pendant qu'aux Etats-Unis ils prient tous les jours pour leur père ou leur frère au combat.


J'ai eu honte, devant ce mémorial, de me dire que la France "dégueule" sur les Etats-Unis, lui tourne le dos, mais sans jamais avoir eu un jour à se relever d'un 11 septembre : c'est tellement facile comme ça. Les français ne sont que des lâches égoïstes qui ne savent que se regarder le nombril. Pourvu qu'ils puissent avoir leurs RTT, partir en vacances toutes les cinq semaines, et regarder la Star Ac', bien installés dans leur fauteuil, le reste du monde ne les intéresse pas.

Monday, February 18, 2008

KARMANDAN ATOMI IRAN ESLAMI (BILINGUAL)

تاسیسات یو سی اف – صولت ثنا
سایت تبدیل اورانیوم UCF – Uranium Conversion Facility یک پروژه عظیمی است برای احداث تاسیساتی جهت تبدیل ترکیبات اورانیوم مورد نیاز چرخه سوخت هسته ای. این سایت در نزدیکی مرکز هسته ای اصفهان (ENTC) واقع شده و توسط سازمان انرژی هسته ای ایران (AEOI) اداره می شود. از سال 2000 الی 2003 میلادی پیشرفت قابل توجهی در ساخت این سایت و همچنین در ایجاد تماس و ارتباط برای خرید تجهیزاتی که ایران قادر نیست که بطور مستقل آنها را تولید نماید، حاصل گردید.

از سال 2003 الی 2004 میلادی ایران به تلاشهای خود برای پایان رساندن احداث خطوط اصلی تولید UCF ادامه داده و در سال 2004 میلادی به انباشتنUF6 در این تاسیسات ادامه داده است. از UF6 برای سانتریفیوژهای موجود در کاشان استفاده بعمل می آید. کار این سانتریفیوژها غنی کردن اورانیوم طبیعی به درجه ای مناسب برای استفاده در بمب اتمی می باشد.

صحبت در باره صولت و همسرش زیاد است.

افراد خاص در اماکن مخصوص بکار اشتغال دارند. این اشخاص کیستند و ویژگیهای آنها چیست؟
این قصه سر دراز دارد. سخن از داستان پیچیده در میان است که جزئیات آن بسیار شنیدنی است و انگار نه انگار که سخن از یک نهاد امنینی در میان است که وظیفه اش ترقی دادن ایران و تبدیل آن به یک مملکت پیشرفته با توانايی هسته ای نظامی می باشد. اگر کنجکاوی شما برانگیخته شده است، برایتان بگوئیم که سخن از یک تاسیسات حساس در قلب ایران است که کارکنان آن روزها تا پاسی از شب به کار مشغول می باشند تا پروژه ای را که مسئولیت آن را بر عهده دارند، به پیش ببرند.

اما موضوعی که در این میان مطرح است این است که به موازات کار شاق خود، این اشخاص با توطئه چینی داخلی، بطور شبانه روزی به امر پیشبرد منافع شخصی خودشان و خانواده نزدیکشان مشغولند. آیا شما از کارمندی که مسئولیت چنین پروژه حساسی را برعهده دارد انتظار نداشتید که از این بده بستانها مبرا باشد؟ احتیاج نیست که خیلی زحمت بکشیم و عرق بریزیم تا دریابیم که سخن از صولت ثنا، مدیر پروژه تاسیسات فرآوری اورانیوم در میان است که هدف از آن تولید UF6 می باشد.



صولت ثنا یک مهندس شیمی است که از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده و در کار خود دارای سمت ارشدی است. وی متولد 5 ماه مارس 1964 میلادی است. همسر صولت ثنا، دکتر ندا فرداد است. این زوج دارای فرزندی بنام امیرحسین ثنا هستند. نام پدر صولت ثنا، حسن ثنا و نام مادر وی ملوک نجف پور ثنا است. خواهر صولت بنام دلیله با همسرش کورش سعیدی افشار در بریتانیا زندگی می کنند.
با وجود اینکه صولت در اصفهان بکار مشغول است، ولی او محیط زندگی خوب و پر لذت تهران را ترجیح می دهد و فقط برای چند مرتبه در هفته به تاسیسات مربوطه در اصفهان میاید.

شماره پاسپورت های صولت ثنا: 4920077 و 3725374 است.

آیا می دانید همسر صولت، دکتر ندا فرداد در کجا به کار مشغول است؟ پاسخ به این سئوال بسی آسان است. زیرا همسر وی نیز در تاسیسات یو سی اف کار می کند و سمت او معاونت ایمنی و پزشکی هسته ای یوسی اف است. حال که سخن از زد و بند و بده بستان در میان است، چطور امکان دارد که یک زن و شوهر هر دو در یک مرکز امنیتی حساس مشغول بکار باشند؟ مگر نبایستی که ضوابط حیطه بندی در این مراکز حکمفرما باشد؟ و بدتر از آن آیا شما فکر نمی کنید که اینجا شخصی از موقعیت کاری خود سواستفاده کرده تا بساط پیشرفت اعضای خانواده اش را فراهم آورد؟

هر کس که AEOI را بشناسد بخوبی می داند که تمامی مسئولین این سازمان که در پروژه های هسته ای اشتغال دارند، دوستان و افراد خانواده خود را که دارای هیچ تجربه کاری، علمی و فنی نیستند را در سمتهای ارشد جای داده است.
اگر شما از خود سئوال می کنید که چطور ممکن است چنین امری اتفاق بیفتد، پاسخ به این سئوال بسیار ساده است. این عوامل حقیقت را کتمان کرده و گزارشات دروغ به رئیس سازمان ارایه می دهند. رئیس سازمان نیز که از توانايی ارزیابی حرفه ای محروم است، این گزارشات را که به هیچ وجه بازگوکننده حقایق نیستند به مقامات عالیرتبه مملکتی تحویل می دهد. از این بدتر آنکه سازمان انرژی اتمی با پرداخت رشوه و انعام و زد و بند با مدیران شرکتهای مختلف که در ارتباط با پروژه هسته ای هستند، مانع از افشای تصویر حقیقی امر می شوند.

هر روزه یک جور خرابی و ناموفقیتی دیگر در تاسیسات هسته ای مختلف روی می دهد، اما شهروندان ایرانی که برای نیرومند کردن بنیه نظامی کشور مالیات می پردازند، عملا نمی دانند که پول آنها به کجا می رود و چه کسی این پروژه ها را اداره می کند.

برای مثال زمانی که آقای ثنا در سمت مدیرعامل یوسی اف مشغول بکار بود، چند مورد نقص و خرابی پیش آمد که باعث تعطیلی این تاسیسات شد، اما این امر مانع آن نگردید که آقای ثنا همراه سیزده نفر دیگر از دانشمندان هسته ای ایران نشان دولتی را از دست رئیس جمهور دریاقت نماید. وی این نشان را دریافت کرد و آنهم چه نشانی: نشان درجه دو لیاقت و مدیریت. فقط خدا می داند که کارها در کمیته انرژی اتمی چگونه انجام و اداره می شود.

صولت ثنا یک مدیر و کارچاق کن با استعداد است که روابط و مشغولیات فراوانی دارد، اما با این وجود آیا وی مهارت و صلاحیت و تجربه لازم در امر بکاراندازی و بهره برداری برای اداره تاسیساتی مانند یو سی اف را دارد؟ آیا وی توانسته است که بدون داشتن مهارت و صلاحیت در سمتهای خود به جلو رفته و پیشرفت نماید؟
صولت ثنا به این امر بسنده نکرده و از موقعیت کاری خود سواستفاده نموده و موجبات پیشرفت افراد نزدیک به خویش را فراهم آورده است. افرادی که از نظر لیاقت و صلاحیت حرفی برای گفتن ندارند.

هرکسی که صولت ثنا را بشناسد، می داند که وی دارای شخصیتی پیچیده است و بسیار غیرمنتظره عمل می کند و از نظر رابطه کاری با بسیاری از اشخاص مشکل دارد. آنهايی که از نزدیک با وی کار می کنند، می دانند که منظور از این عبارت چیست. حتی برخی از مدیران در AEOI نیز به وی اعتماد ندارند.

در گذشته صولت ثنا در راس شرکت تاسیسات فناوری اورانیوم قرار داشت که در زمینه پردازش اورانیوم فعالیت دارد و کارش راه اندازی و بهره برداری از تاسیسات یو سی اف اصفهان است و این بدان معنا است که وی دارای دو سمت بوده و از دو نهاد که یکی دیگری را تغذیه می کند، حقوق می گیرد.

موردی که مایلم اکنون در باره آن صحبت کنم این است که در ماه سپتامبر گذشته صولت ثنا برای انجام یک سفر کاری که البته هزینه آن از طرف محل کار وی تامین شده بود، عازم امارات متحده عربی شد. اما نکته جالب این است که در این سفر یکی از خویشاوندان وی بنام سهیل ثنا نیز او را همراهی می کرد. حال خدا می داند که چه کسی هزینه سفر آقا سهیل را تامین کرده است.

در سال 2004 میلادی صولت ثنا دچار بیماری سختی شد. امکان این وجود دارد که بیماری او نتیجه این بوده که وی بیش از حد در معرض موادی قرار داشته که مرتبط با کار او بوده است. این امر اسباب نگرانی او و بسیاری از افراد را فراهم آورد. چه آنهايی که با وی در یک محیط کار می کنند و چه آنهايی که در سازمان انرژی اتمی ایران بکار اشتغال دارند. نه تنها افرادی که در اینگونه تاسیسات مشغول بکارند در معرض مواد خطرناک قرار می گیرند، بلکه تمامی محیط اطراف این تاسیسات نیز تا شعاع چند کیلومتری آلوده است. (شعاع آلوده سازی محیط بستگی به وزیدن باد دارد). لزا مردمی که در مجاورت و اطراف این تاسیسات سکونت دارند نیز از گزند آلودگی هواد که نتیجه ورود اینگونه مواد در تاسیسات است، مصون نیستند و چنانچه وضعیت جسمانی این شهروندان مورد بررسی قرار گیرد، روشن خواهد شد که شیوع حالت مریضی در میان آنان از سایر اماکن بیشتر است. این آلودگی نه تنها برای انسان خطرناک است، بلکه برای گیاهان و جانداران نیز خطرناک بشمار می رود. ساکنان این منطقه باید از ظلمی که به آنان شده فریاد سر دهند و اعتراض کنند. اسامی آبادیهايی که در معرض این خطر قرار دارند عبارتند از: جزون و منشیان ( که در فاصله 3 کیلومتری تاسیسات واقع شده اند) و رشنان و اشکاوند (که در فاصله 6 کیلومتری تاسیسات هستند). شهروندان بیگناه ایرانی نباید تاوان بی خردی مسئولان را بپردازند.

تاسیسات یو سی اف عملا تاسیسات اصلی برای تولید اورانیوم غنی شده است که مرکز غنی سازی را تغذیه می کند. در تاسیسات تبدیل سازی یو سی اف عمل تبدیل اورانیوم طبیعی (کیک زرد) به UO2 – UF4 و UF6 صورت می گیرد که اینها مواد اولیه برای استفاده در راکتورها و فعالیت غنی سازی است. همچنین در این تاسیسات اورانیوم را پس از غنی سازی برای استفاده در راکتور بعنوان سوخت به حالت اکسیده باز می گردانند. این تاسیسات یکی از ایستگاههای اصلی در راه چرخه سوخت است و یکی از اجزای حیاتی در پروسه دسترسی به ماده شکاف پذیر نظامی است. متخصصین ایرانی این تاسیسات را بعنوان یک تاسیسات حیاتی و اصلی در پروژه هسته ای ایران می دانند.

سخن از یک تاسیسات شیمیايی بزرگ در میان است که زمین بزرگی به آن اختصاص داده شده و دور تا دور آن حصار کشیده شده است. این تاسیساتی است که استتار آن و یا پنهان کردن هدف آن امکان پذیر نیست. اگر سازمان انرژی اتمی ایران تحت بازرسی قرار داشت، آلوده سازی مورد بازرسی قرار می گرفت. حال خدا می داند چه اتفاقات دیگری رخ خواهد داد و چه اتفاقاتی رخ داده است و ملت ایران از آن بی خبرند.

امکانات تماس با صولت ثنا:

1 – شماره تلفن منزل والدین صولت ثنا: 98-21-77818179

2 – شماره تلفنی که صولت ثنا بعنوان مدیر تاسیسات یو سی اف از آن استفاده می کند:
98-912-2243788

3 –از قرار معلوم شماره تلفن منزل وی نیز 98-21-22863588 می باشد.

یادتان هست که گفتیم صولت ثنا، نزدیکانش را حتی اگر فاقد صلاحیت باشند در سمتهای کلیدی جا داده است. نمونه ای از این افراد، قاسم طرزی است که در ادامه در باره اش مفصلا صحبت خواهیم کرد.

منصور حبشی زاده
اگر مایلید کمی بیشتر در مورد دانشمندان هسته ای ایران بشنوید، صبر کنید تا تاریخچه طولانی زندگی منصور حبشی زاده را بخوانید. این شخص فوق العاده جالب، راه تخصصی خود را 30 سال پیش شروع نموده است ولی آیا واقعا از نظر تخصصی، ایشان چهره مناسبی برای چنین سمت مهم و حساسی میباشد؟ شما خودتان در این مورد قضاوت نمائید.

MANSUR HABASHI-ZADEH یک مهندس متالورژی است که از با سابقه ترین دانشمندان سازمان انرژی اتمی محسوب میشود. ایشان دارنده مدرک کارشناسی ارشد در زمینه هسته ای است ولی مدرک دکترا ندارد. وی قبل از انقلاب حدود سه سال در فرانسه کار کرده و پس از انقلاب کارش را در ENTC (ESFAHAN NUCLEAR TECHNOLOGY CENTER) آغاز نموده است. در ماه مه امسال، وی 55 ساله خواهد شد.

حبشی زاده خود را یکی از تنها دانشمندان ایرانی فعال در زمینه فلزات میداند و تخصص وی کنترل کیفیت فلزات در راکتور هسته ای است. وی مسئول آن است که فلزات مختلف با استاندارد ISO9000 مطابقت داشته باشند. همچنین موظف است اطمینان حاصل نماید که قلب راکتور با مواد مناسب ساخته شود تا از رویدادهای ناگوار مثل سانحه چرنوبیل جلوگیری شود. ایشان سه زبان فارسی، انگلیسی و فرانسوی را صحبت میکند.

ایشان متولد 24 مه 1953 میباشد و نام همسرش نسرین اقبالی است و دارای دو دختر به نامهای نیلوفر و المیرا است. در چارچوب فعالیتهایش، ایشان جهت کارآموزیهای مختلف به دفعات به کشورهای خارجی منجمله اسلواکی، ایتالیا، چین، روسیه، فرانسه، بریتانیا و آلمان، سفر کرده است.

در آخرین سمتش، تا اوائل سال 2006، وی در رأس ENTC مشغول به کار بود. ( ENTC یک مرکز مهم و پیشتاز در زمینه راکتورها و سیکل سوخت است). بعد از آن به ریاست شرکت زریکونیوم ZPP منصوب شد. این سمت را ایشان مدیون آشنایی بسیار نزدیک به مراحل برپایی این مرکز بوسیله چینیها است.

حبشی زاده دارنده مدرک کارشناسی مهندسی مواد از دانشگاه شریف است. او تحصیلاتش را برای اخذ این مدرک از سال 1971 الی 1974 طی نموده است. در چارچوب تحصیلاتش، در کشور بلژیک نیز کارآموزی نموده است و دوره کارشناسی ارشد را در سالهای 1978 الی 1979 در مرکزی بنام F.A.R Research center در زمینه متالورژی و خوردگی (تأثیر فرآیند های خوردگی برروی فلزات در نتیجه واکنشهای شیمیائی) طی نموده است. در ادامه وی در مؤسسه MOL (Center D’Etudes Nuclearies) – مرکز تحقیقات هسته ای در بلژیک، در زمینه تکنولوژی راکتورها، کارآموزی نموده است.

محلهای کار ایشان و مسیری که در طول سالها طی نموده است موجبات افتخار هر دانشمندی در زمینه هسته ای را فراهم میکند. از سال 1974 الی 1976، او در مجتمع IRANIAN STEEL MILL CORPORATION شاغل بوده است. پس از آن، تا سال 1977، وی در IRAN GENERAL MOTORS در سمت کارشناس متالورژی در آزمایشگاه کنترل کیفیت (QC LAB) کار کرده است.

در سال 1977، ایشان کار خود را در سازمان انرژی اتمی ایران آغاز نمود.

در ماه نوامبر 1984، وی جهت نوشتن رساله دکترای فیزیک در زمینه متالورژی، برای یک سال بازآموزی، به مؤسسه S.C.K. RESEARCH CENTER MOL در بلژیک رفت. عنوان رساله اش بشرح ذیل میباشد:
De fusion: Experiences fatigue des materiaux (به فارسی: تستهای خستگی مواد مورد استفاده گداخت هسته ای).

در ماه جولای 1994، حبشی زاده مدیر بخش مهندسی مکانیک در معاونت مهندسی مواد در مرکز تکنولوژی هسته ای اصفهان (ENTC) بوده است. این مرکز تحت ریاست رسولی در آن زمان به چهار بخش به شرح ذیل تقسیم شده بود:
1) بخش تحقیقات و مهندسی
2) بخش مهندسی و توسعه
3) بخش مهندسی مواد (که حبشی زاده در رأس آن قرار داشت)
4) مدیریت خرید

در همان سال نیز معلوم شد که حبشی زاده مسئول طرح زیرکونیوم (ZPP) – کارخانه تولید کننده پوشش زیرکونیوم برای میله ها و کنترل راکتور ها در اراک و بوشهر – نیز میباشد.

در اواخر سال 1998، حبشی زاده پس از استعفای رسولی، توسط آقازاده به ریاست ENTC منصوب شد. ولی با این وجود، وی کماکان خود را بعنوان معاون رئیس ENTC معرفی میکرد.

پس از انتصاب وی، یک مشکل بزرگی ایجاد شد. شخصی که وی جایگزینش شد را تا وین، بعنوان نماینده سازمان انرژی اتمی ایران در آژانس انرژی اتمی، از چشم دور کردند. ما به چه مشکلی اشاره میکنیم؟ پس به چه دلیلی انتصاب وی را از رؤسا و کارکنان مرکز برای چند ماه پنهان نگه داشتند؟

در پی انتصاب حبشی زاده به ریاست ENTC وضعی پیش آمد که در آن مدیران بخشها فاقد مرجع تخصصی و مدیریتی مافوق خود بوده اند و صرفاً طبق دیدگاه و صلاحدید تخصصی خود و همچنین فشارهای مذهبی، سیاسی و غیره که به آنها اعمال میشد، عمل مینمودند.

بنظر کارشناسان هسته ای، حبشی زاده بعنوان کسی که دارای فهم و دانش در زمینه های هسته ای فعالیت مؤسسه باشد، محسوب نمیشد و در آن زمان ، آنها فکر میکردند که حبشی زاده مدت زیادی در این وظیفه اش دوام نخواهد آورد.
اثرات مذهب در طیف وسیعی از موارد در زندگی روزمره به چشم میخورد و حتی رؤسای مؤسسه میبایستی وابستگی عقیدتی از خود نشان دهند و در این نوع فعالیت ها بعنوان یک "نمونه برای کارکنان" شرکت کنند، علیرغم اینکه برخی از آنها اصلاً به این موارد اعتقادی ندارند.

اما در عمل، حبشی زاده فقط در آوریل 2000 بطور رسمی بجای رسولی به این سمت منتصب شد و پس از این انتصاب، همان سیاست قدیمی و همان روند ها ادامه یافتند. این انتصاب یک انتصاب سیاسی بوده است!!

در اواخر سال 1999 و اوایل 2000، نام مرکز هسته ای اصفهان ENTC به مرکز تحقیقات و تولید سوخت هسته ای در اصفهان تغییر یافت. منظور این بود که مرکز هسته ای اصفهان بعنوان مرکزی در زمینه تولید سوخت هسته ای مورد استفاده قرار گیرد و بطور متمرکز به پروژهائی از این نوع بپردازد.

این تعریف شامل طرحهای ذیل میباشد:

کارخانه UCF، تأسیسات زیرکونیوم ZPP و راکتور تحقیقاتی با قدرت 40MW.

حبشی زاده کلیه مدیران را در سمت خودشان باقی گذاشت. ایشان در محدوده خانه های سازمانی کادر ENTC سکونت نداشت بلکه در یک آپارتمان در شهر اصفهان که پس از انتصابش به آنجا نقل مکان کرده بود، زندگی میکرد.

لازم به تذکر نیست که کارکنان ENTC انتصاب وی را قبول کرده و اعتراضی نسبت به آن نداشته اند. با این وجود، نزد کارکنان آنجا همواره احساس نا رضایتی و تلخی وجود دارد که منبع آن عمدتاً شرایط کار و حقوق کمی است که به آنها پرداخت میشود. از این رو، مدیریت بطور مدام مورد انتقاد قرار میگیرد.

پاسپورت:

در ماه مه 2005، حبشی زاده قصد داشت بازنشسته شود، پس چه شد و چرا تحقق این قصد به تعویق افتاد؟ در همان زمان معلوم شد که ایشان به ریاست تأسیسات زیرکونیوم ZPP نائل شده است که این یک قدم دیگر در آستانه بازنشتسگی نهائی او است. علیرغم این انتصاب، عمده توجه وی به جای دیگری معطوف میباشد.

حبشی زاده به چه دلیلی درنگ کرد و در سال 2005 بازنشته نشد و جای خود را برای کس دیگری خالی ننمود؟
اگر سعی کنیم که جواب این سؤال را پیدا کنیم، جوابش زیاد پیچیده نیست. در سال 1999، درآمد حبشی زاده 700 دلار در ماه بوده است، در حالیکه در آن موقع حقوق متوسط در ایران 200 دلار در ماه بود. این حقوق برای او این امکان را فراهم کرد که بتواند در یک آپارتمان خوب در شهر زندگی کند و نه در خانه های سازمانی ENTC. در چنین شرایطی اصلاً جای تعجب نیست که کارکنان نسبت به ریاست احساس نارضایتی و تلخی دارند.
پول یک جزء مرکزی و عامل مهمی در ایجاد انگیزه بین دانشمندان هسته ای است. هیچ جای شک نیست که بدون حقوق کلانی که به آنها پرداخت میشود، دانشمندان هسته ای فعالیت در زمینه توسعه تکنولوژی هسته ای را انتخاب نمیکردند، یا اینکه آینده خود را در خارج از کشور جستجو میکردند.

در فصل بعد به دانشمند هسته ای دیگری خواهیم پرداخت.


If you want to hear more about the Iranian nuclear scientists, wait until you hear the long history of Mansour Habashizadeh, an extremely interesting person who began his professional career 30 years ago. But if you think he is professionally qualified for his important and sensitive position – you will judge for yourselves.

Mansour Habashizadeh is a metallurgy engineer, and one of the veteran scientists in the AEOI. He has a masters degree in nuclear studies. He does not have a PhD. He worked in France for about three years before the Revolution. After the revolution, he started work at the ENTC. This May he will celebrate his 55th birthday.

Habashizadeh considers himself one of the few scientists in Iran who deal with metals. His area of expertise is metal quality control at the nuclear reactor. He is responsible for ensuring that the metals meet ISO9000 standards. It is also his job to make sure that the core of the reactor is built of suitable materials so as to prevent malfunctioning like at Chernobyl. He speaks three languages – Farsi, English and French.

He was born on 24 May 1953. He is married to Nasrin Eghbali. They have two daughters Niloufar and Elmira. During his career he traveled abroad often for various courses – to Slovakia, Italy, China, Russia, France, the UK and Germany.

In his last position – until early 2006, he was head of the ENTC (Esfahan Nuclear Technology Center). The ENTC is an important and leading center in reactors and fuel cycles. Later, he went on to manage the ZPP before his planned retirement. He was appointed to this position because of his intimate knowledge of the set up process of the facility with Chinese assistance.

>From 1971-1974 Habashizadeh earned a BA in Materials Engineering from the Sharif University. During his studies he also went to Belgium. In 1978-1979 he studied for his masters degree at an academy called F.A.R Research Center in France, in metallurgy and corrosion (the effects of corrosion on metals as a result of chemical reactions) Later he also studied nuclear technology at the MOL Institute (Center D\Etudes Nuclearies) – the nuclear research center in Belgium.

His jobs over the years point to a career that would not embarrass any nuclear scientist. From 1974-1976 he worked at the Iranian Steel Mill Corporation as Head of ROLLING MIILI FURNACES. Afterwards, from 1977 he worked in IRAN GENERAL MOTORS as a metallurgist in the QC Lab. In 1977 he began his career at the AEOI.

In November 1984 he went on a year’s study course at the S.C.K. Research Center MOL in Belgium, to study for a doctorate in Physics, Metallurgy. His thesis was on De Fusion: Experience Fatigue des Materiaux .
In July 1994, Habashizadeh was head of the mechanical engineering department at the ENTC, in the Materials Engineering Division. The Center, headed by Rassouly, was divided at the time into four departments:
a. Research and Engineering
b. Engineering and Development
c. Materials Engineering Department (headed by Habashizadeh)
d. Procurement Directorate

That same year it was also learned that Habashizadeh was responsible for the Zirconium project (ZPP) – the plant that produces the zirconium coating for the rods and control for the Arak and Bushehr reactors.

At the end of 1988 Habashizadeh was appointed head of the ENTC by Aghazadeh after Rassouly resigned. However, Habashizadeh continued to present himself as the deputy head of the ENTC. With his appointment a big problem was created. His predecessor was sent away to Vienna as AEOI representative to the IAEA. What problem are we alluding to? Why then, did they for several months conceal Habashzadeh’s appointment from the other managers and employees at the Center?

With Habashizadeh’s appointment to the ENTC, a situation was created in which the department managers had no professional or managerial authority above them, and they acted as they saw fit, in terms of their professional judgment, religious, political and other pressures on them.

According to nuclear experts, Habashizadeh was not seen as understanding the nuclear issues which the center dealt with, and their assessment at the time was that Habashizadeh would not last long in the position. The influence of religion is seen in a variety of daily activities, and managers at the center are required to show ideological identity and participate in activities that set a ‘personal example’ to the workers, even though some of them do not believe in it. But in fact, Habashizadeh was officially appointed to this position only in April 2000 in place of Rassouly. Since the appointment the same old policies and the same old trends continue. The appointment was a political one!! In late 1999-early 2000, the name of the ENTC was changed to the Center for Research and Production of Nuclear Fuel in Esfahan. The intention was that the nuclear center in Esfahan would serve as a center for nuclear fuel production and focus on projects in this field. The projects meeting this definition are: the UCF and the ZPP, and the 40 MW capacity reactor.

Habashizadeh left all the managers in their positions.
Habashizadeh did not live in the ENTC staff compound, but in an apartment in Esfahan where he moved after his appointment.

Needless to say, the ENTC workers accepted his appointment and did not object. However, the workers are always disgruntled mainly because of their work conditions and low pay. Thus there is constant criticism of the management.

Passport photo correct to 2003.

In May 2005 Habashizadeh planned to retire? Did this happen? Why did he take his time? It was then learned that he went to manage the ZPP zirconium plant, before his retirement. Despite this appointment, most of his attention was diverted elsewhere.
Why did Habashizadeh not retire in 2005 and make way for his successor? If one tries to answer this question, well then it is not so complicated.
As early as 1999 Habashizadeh was earning about 700 dollars a month, when the average wage at the time was about 200 dollars a month. This salary enabled him to live in a good apartment in town and not in the ENTC compound. In such a situation, it is no wonder then that the workers are dissatisfied with the management.
Money is a main component of nuclear scientists’ motivation. If it wasn’t for the high salary they receive, it is doubtful whether they would have chosen to engage in developing nuclear technology, or would have found their way out of the country.

The next chapter will deal with another nuclear scientist.

انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش

حکومت اسلامی بر خلاف نظر کسانی که اصرار دارند همه چیز را در دستان معلول خامنه‌ای متمرکز کنند، یک حکومت فردی نیست. گروهی است. الیگارشی است. مافیایی است. این گروه مقدمات انقلاب اسلامی را در مساجد و مناطق «مستضعف»‌نشین، از طریق توزیع مرغ و پودر رختشویی رایگان تا ترور و خرابکاری‌هایی مانند آتش زدن سینماها و کاباره‌ها فراهم آورد. این گروه با پیوندهای خانوادگی و قبیله‌ای تار و پودش چنان در هم تنیده است که از آن جز با عنوان مافیا نمی‌توان سخن گفت. نه کسی انقلاب را دزدید. نه کسی آن را مصادره کرد. نامش «قیام» یا «انقلاب 57» نیست. بلکه به استناد رهبری مذهبی و اسلامی آن و به استناد تئوری «حکومت اسلامی» چیزی جز «انقلاب اسلامی» نیست. مدعیان دمکراسی و لیبرالیسم و حقوق بشر باید نقش واقعی و مؤثر خود را نه در انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش بلکه در جای دیگری بجویند. حکومت اسلامی و بنیادگرایان درکی از دمکراسی ندارند که بخواهند «ناله اصلاحات» آنها یا «صدای انقلاب» مردم را بشنوند!
*****
کیهان لندن/ 14 فوریه 08الاهه بقراطwww.alefbe.comwww.elahe.de
انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش
قرن بیستم در کنار دمکراسی، شاهد پیدایش دیکتاتوری‌های مدرن به جای حکومت‌های مطلقه سنتی بود. گسترش آموزش همگانی و پیوستن خیل زنان به بازار کار همراه با تولید انبوه ابزاری که زندگی روزانه را بسی آسانتر از گذشته می‌نمود از یک سو، و رشد و گسترش روزافزون تکنیک ارتباطات که بیش از پیش بر فاصله زمان و مکان غلبه می‌یافت از سوی دیگر، نمی‌توانست به پیدایش مناسبات جدید سیاسی نیانجامد. با گسترش جذابیت دمکراسی و لیبرالیسم در سراسر جهان، به ویژه پس از فروپاشی بلوک شرق، دیکتاتوری‌های جدید مجبور شدند با بهره‌گیری از ابزار انتخابات، مشروعیت سیاسی و حقوقی خود را در آرای مردم بجویند. به این ترتیب، در کنار شیوه‌های شناخته شده مانند زندان و اعدام و حتی کشتارهای جمعی، سرکوب و حذف دگراندیشان و مخالفان نیز چهره‌های جدیدی یافت چرا که شرط پیروزی در چنین انتخاباتی، ایجاد محدودیت هر چه بیشتر بر سر موجودیت و فعالیت احزاب و گروههای سیاسی و هم چنین افراد دگراندیش و مخالف است. بدین معنی «نظارت استصوابی» نیز یک پدیده «مدرن» به شمار می‌رود! زیرا«نظارت استصوابی» چهره «مدرن» سرکوب یک پدیده «مدرن» به نام انتخابات است که توسط یک حکومت «مدرن» یعنی «بنیادگرایان اسلامی» در ایران برای گزینش «نمایندگان اصلح» به کار بسته می‌شود!
صدای انقلابامروز از روسیه پوتین تا جمهوری‌های فدراتیو دور و بر آن، از مصر و سوریه تا کنیا و کنگو و حتی جمهوری اسلامی، با وجود سرکوب وحشیانه و جوی خونی که ظاهرا به دلیل «انتخابات» در برخی از آنها روان است، خود را «دمکرات» می‌نامند. در هر کدام از آنها نیز واقعیاتی وجود دارد که نمی‌توان آن را با سخن‌پردازی‌ انکار نمود و یا به گونه‌ای دیگر جلوه داد. برای مثال روشن است حکومت روسیه، فاشیست، کمونیست، توتالیتر و دیکتاتوری نیست. ولی این هم روشن است در شرایطی که دگراندیشان به زندان می‌افتند، ژورنالیست‌ها به قتل می‌رسند، رسانه‌ها از آزادی بیان برخوردار نیستند و نامزدهای ریاست جمهوری با تهدید و ارعاب از میدان به در می‌شوند، نمی‌ توان آن را دمکرات دانست. حکومت روسیه معجونی است از تزاریسم، کمونیسم و دمکراسی کاهش یافته به رأی‌گیری‌های دوره‌ای تحت رهبری یک تزار کوچک با سابقه فعالیت در سازمان امنیت بدنام اتحاد شوروی (کا گ ب) که ادعای دمکراسی و لیبرالیسم دارد! مشابه این افراد را در حول و حوش جمهوری اسلامی نیز می‌توان دید: چند ولی فقیه کوچک با سابقه فعالیت در سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی که ادعای دمکراسی و لیبرالیسم دارند. سیاست و اقتصاد اما در اغلب کشورهای نامبرده به شکل الیگارشی و مافیایی عمل می‌کند.در جریان انقلاب اسلامی نیز درست است که بدون تعارف، هیچ فرد و حزب و گروه مخالف رژیم گذشته، درک مشخصی از دمکراسی و حقوق بشر نداشت و همگی شیفته آزادی، آن هم به طور انتزاعی در کلی‌ترین مفهوم آن، و به طور مشخص به معنای به قدرت رسیدن خود و سرکوب دیگران بودند، لیکن همه آنها با همین درک، و با تکیه بر اینکه به خیال خود «سهم» خود را از انقلابشان می‌خواستند، تازه به قدرت رسیدگان را دست کم تا دو سال اول جمهوری اسلامی که هنوز بر اوضاع مسلط نشده بودند، وا داشتند بر انتخاباتی در ریاست جمهوری، مجلس خبرگان و نخستین دور مجلس شورای اسلامی گردن بنهند که نسبتا آزاد بود اگرچه در همان زمان نیز احزاب و مطبوعات و رادیو و تلویزیون از فشار و آزار و گاه تسلط بی‌چون و چرای دستجات حزب‌اللهی و حکومتی در امان نبودند.پیش از آن، در میان شخصیت‌های سیاسی به غیر از شاپور بختیار که درکی روشن از دمکراسی داشت، یکی از کسانی که مفهوم دمکراسی را به خوبی می‌شناخت، محمدرضا شاه پهلوی بود. از همین رو وی از یکسو مانع تحقق آن می‌شد، زیرا می‌دانست دمکراسی قدرت مطلقه او را به سلطنت محدود خواهد کرد و از سوی دیگر، اگرچه بسی دیر، ولی دریافت شرایط شورشی کشور را که خود وی نخستین کسی بود که آن را «انقلاب» نامید، می‌توان با دمکراسی آرام کرد و از همین رو با گشایش «فضای باز سیاسی» و آزادی زندانیان دگراندیش، همزمان احزاب را به ایفای نقش خود فرا خواند. آن احزاب اما با طرد بختیار و شاه ترجیح دادند بر رهبری یکی از عقب‌مانده‌ترین، تنگ‌نظرترین و حیله‌گرترین رهبران سیاسی و مذهبی تاریخ ایران و جهان گردن بنهند و نقشی را بر عهده گیرند که کمترین پیامدش ویرانی دست کم سه نسل سیاست و فرهنگ و اقتصاد می‌بود. روان‌پریشی جامعه ایران حکایت اندوهناک دیگریست.
ناله اصلاحاتکسانی که کاسه و کوزه شرایط فلاکتبار اقتصادی و اجتماعی ایران را بر سر احمدی‌نژاد می‌شکنند، یا سر در آبشخور رقابتی دارند که دست آنها را از برخی نعمات جمهوری اسلامی کوتاه کرده است یا مدافعان آنها هستند که گمان می‌کنند ممکن است بتوانند معجزه «اصلاحات» را در جمهوری اسلامی تحقق بخشند. آنها نمی‌خواهند ببینند دولت احمدی‌نژاد و شرایط کنونی حاصل ناگزیر و فرزند خلف جمهوری اسلامی است. لیکن کسانی هم که همان کاسه و کوزه را بر سر سیدعلی‌خامنه‌ای می‌شکنند و او را نه زیر عنوان و مقام واقعی‌اش یعنی «ولی فقیه» که بنا بر قانون اساسی جمهوری اسلامی به وی اعطا شده است، بلکه با نام مستعار «سلطان» و اختراع واژه‌های مضحک مورد انتقاد قرار می‌دهند، نشان می‌دهند از ساختار آنچه خود آن را تثبیت و تقویت کرده‌اند، شناخت لازم و کافی ندارند. راست این است که ولی فقیه کنونی چیزی بر اختیارات ولی فقیه پیشین یعنی روح‌الله خمینی نیفزوده است. رهبر سیاسی و مذهبی پیشین در مدت ده سالی که پس از انقلاب اسلامی زنده بود، به همان شکل عمل کرد که امروز رهبر سیاسی و مذهبی کنونی عمل می‌کند. هیچ کدام از این دو بر خلاف قانون اساسی نظام‌شان عمل نمی‌کنند. این منتقدان مذهبی حکومت هستند که نمی‌خواهند واقعیت موجود را بپذیرند:حکومت ایران یک حکومت دینی است.حکومت دینی ایران یک حکومت اسلامی است.حکومت اسلامی ایران یک حکومت مبتنی بر ولایت فقیه است.حکومت اسلامی ولایت فقیه در ایران دارای یک رهبر سیاسی و مذهبی به نام ولی فقیه است.ولی فقیه، پادشاه، سلطان، قیصر، تزار یا امپراتور نیست زیرا هر یک از اینها قدرت دنیوی را نمایندگی می‌کنند و ردای رهبری مذهبی بر دوش ندارند. در حالی که ولی فقیه هر کس باشد، خمینی یا خامنه‌ای یا فردی دیگر، بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی بالاترین مرجع سیاسی و مذهبی کشور به شمار می‌رود. هم ولی است. هم فقیه است. دنیا و آخرت ملت در ید قدرت اوست. با هزار ترفند نیز نمی‌توان «ولی فقیه» را به «سلطان» تبدیل کرد زیرا ردای مذهبی و اسلامی بیش از ردای سیاسی بر شانه‌های «ولی فقیه» سنگینی می‌کند.با این همه، درست است که ولی فقیه، به مثابه رهبر مذهبی و سیاسی کشور آخرین حرف را در مذهب و سیاست می‌زند لیکن این حرف، تنها حرف «فرد» او نیست، بلکه حرف آن محافل سیاسی و اقتصادی است که وی را در آن جایگاه قرار داده‌ و از آن جایگاه (نه الزاما از آن فرد) به مثابه یک نهاد بنیادین در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی حفاظت می‌کنند. از همین رو مرگ او، نبود او و حذف یا کناره‌گیری او تغییری در ساختار سیاسی حاکم به وجود نمی‌آورد. الیگارشی و مافیای حاکم بلافاصله فرد یا افراد دیگری را (به نام شورای رهبری) جایگزین او می‌کند.در عین حال، اگر نظام جمهوری اسلامی بر خودکامگی یک فرد تکیه می‌داشت، در این صورت پس از مرگ خمینی می‌بایست دچار خلاء قدرت و تزلزل سیاسی می‌شد. که نشد. امروز نیز بر اثر مرگ خامنه‌‌ای در مجموعه قدرت سیاسی حاکم ممکن است رقابت در گیرد، لیکن منافع گروههای حاکم ایجاب می‌کند سرانجام جانشین یا جانشینانی (شورای رهبری) برای وی تعیین شود. اینکه جامعه چه واکنشی نشان خواهد داد یا تغییر و تحولات مبتنی بر نارضایتی‌های عمومی چه پیش خواهد آورد، ربطی به آنچه ساختار واقعی حکومت را تشکیل می‌دهد ندارد. تفاوت بزرگ حکومت اسلامی با حکومت شاه در این است که شاه بدون آنکه بر محافل سیاسی و اقتصادی معینی تکیه داشته باشد، قدرت مطلقه را در دستان خود قبضه نموده بود. آنهایی که وی گمان می‌کرد به او وفادار هستند، فرصت‌طلب‌تر از آن بودند که منافع خود را فدای پادشاهی وی کنند. برخی از آنها از همان آغاز به عنوان مورخ و مشاور به منظومه حکومت جدید پیوستند و تا به امروز نیز روسپی‌وار با خودشیفتگی بیمارگونه به تحلیل آن زمان و این زمان و آخر زمان مشغولند. پایگاهی وجود نداشت که آن جایگاه را حفظ کند.حکومت اسلامی اما بر خلاف نظر کسانی که اصرار دارند همه چیز را در دستان معلول خامنه‌ای متمرکز کنند، یک حکومت فردی نیست. گروهی است. الیگارشی است. مافیایی است. این گروه، همان گروهی است که به ویژه از دهه پنجاه خورشیدی مقدمات انقلاب اسلامی را در مساجد و مناطق «مستضعف»‌نشین، از طریق توزیع مرغ و پودر رختشویی رایگان تا ترور و خرابکاری‌هایی مانند آتش زدن سینماها و کاباره‌ها فراهم آورد. این گروه، همان گروهی است که با پیوندهای خانوادگی و قبیله‌ای تار و پودش چنان در هم تنیده است که از آن جز با عنوان مافیا نمی‌توان سخن گفت. ولی فقیه و چند تن از روحانیون و غیرروحانیون قدرتمند در واقع پدرخوانده‌های گروه‌های مافیایی حاکم هستند که در عین رقابت، می‌دانند بدون یکدیگر و بدون پشتیبانی از همدیگر نابود خواهند شد. درست مانند گروههای مافیایی، آنها نیز می‌دانند ممکن است مجبور شوند این یا آن فرد را از میدان به در کنند و یا حتی به قتل برسانند (توجه داشته باشید که بسیاری از قتل‌های سران جمهوری اسلامی، از بمب‌گذاری‌ها تا ترورهای فردی تا به امروز نیز در پرده ابهام باقی مانده است) لیکن بقایشان به حمایت آنها از یکدیگر وابسته است. انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش مال اینهاست. این پایگاه است که جایگاه ولایت فقیه را حفظ می‌کند.در جریان انقلاب اسلامی حق به حقدار نرسید ولی خرس به کفتار رسید. نه کسی انقلاب را دزدید. نه کسی آن را مصادره کرد. نامش «قیام» یا «انقلاب 57» نیست. بلکه به استناد رهبری مذهبی و اسلامی آن (که گمان نمی‌رود کسی در آن تردید داشته باشد) و به استناد تئوری «حکومت اسلامی» که همان رهبر مذهبی و سیاسی آن را تدوین کرده بود، چیزی جز «انقلاب اسلامی» نیست. با آن رهبری و آن تئوری نمی‌شد انتظار داشت، حکومت و نظام دیگری از آن حاصل شود. اگر آن انقلاب به فرض محال به دست «چپها» می‌افتاد و یا ملیون خوش‌خیال گمان می‌کردند می‌توانند آن را با یک دولت بی‌اختیار در مسیری که خود می‌خواهند هدایت کنند، آنگاه باید ادعا می‌شد که انقلاب دزدیده یا مصادره شد! زیرا هیچ کدام از این دو گروه نه آن را سازماندهی و هدایت کرده بودند و نه طرح و برنامه مشخصی برای حکومت آینده داشتند!مدعیان دمکراسی و لیبرالیسم و حقوق بشر (و البته سوسیالیسم) به جای مراجعه مکرر و ناکام به «دفتر اموال مسروقه» تاریخ بهتر است و باید نقش واقعی و مؤثر خود را نه در انقلاب اسلامی و جمهوری‌اش بلکه در جای دیگری بجویند. حکومت اسلامی و بنیادگرایان درکی از دمکراسی ندارند که بخواهند «ناله اصلاحات» آنها یا «صدای انقلاب» مردم را بشنوند!6 فوریه 2008

Sunday, February 17, 2008

SANGSAR DAR ZAHEDAN


سنگسار در زاهدان؛ بازتولید توحش حکومتی در جامعه
از سایت انتگراسیون ایرانیان ساکن آلمان
سنگسار دختری توسط پدرش در زاهدان بازتولید جنایت و شیوه ها و تفکر حاکمان جمهوری اسلامی و ایدئولوژی زن ستیز آنان در مقیاس کوچکتر در جامعه میباشد. یکی از اهداف آخوندهای حاکم بر ایران نیز دقیقا همین است که شیوه های خود را در جامعه آنچنان جا بیاندازند که بعدا در توجیه عمل خود از آن تحت عنوان احترام به "فرهنگ و سنت قومی و قبیلگی" دفاع کنند.
روی دیگر این جنایت با انگیزه مذهبی، عمق تعفن فرهنگ مرد سالارانه را نشان میدهد. تفکری که بهترین بستر برای رشد آن همانا ایدئولوژی اسلامی ای میباشد که مرد را برتر از زن دانسته، او را "قیم" زن بحساب میاورد و با تعبیر و تفسیرهای ارتجاعی و ضد بشری، زن را تنها وسیله ای در خدمت مرد قلمداد میکند.
در این تفکر زن مالک "جسم " خود نیست، رفتار او باید بر اساس خواست مرد باشد و هرگونه آزاد اندیشی از طرف زن محکوم بوده و مجازات آن به وحشیانه ترین، زجر آورترین و خودسرانه ترین شکل مجاز و اجرای آن در اختیار قانوگذران مذهبی قرار داده شده و اگر مردی از خانواده نیز اقدام به آن کند از حمایت شرعی برخوردار خواهد شد.
رژیمی که همین چند وقت پیش در ملا عام در شهر زاهدان اقدام به بریدن دست و پای پنج نفر نمود، رژیمی که برای "درس عبرت دادن" به دیگر زنان، سالهاست تعدادی زن را زیر حکم و چوبه دار نگه داشته، رژیمی که با افتخار حکم سنگسار صادر میکند و بالاخره رژیمی که در خصوصی ترین مسایل زنان در جامعه دخالت میکند، آری این رژیم اصلی ترین مسبب و آموزش دهنده جاری شدن این روش های جنایتکارانه در جامعه میباشد.
***
پدری دختر 14 ساله خود را سنگسار کرد
روزنامه اعتماد : پرونده پدري که با انگيزه ناموسي دختر خود را با همدستي مردي ديگر سنگسار کرده است در دادسراي عمومي زاهدان به جريان افتاد.
به گزارش خبرنگار ما چند روز قبل زن جواني در حالي که به سر و صورت خود مي کوبيد و به شدت گريه مي کرد نزد ماموران انتظامي زاهدان مراجعه کرد و از قتل دخترش خبر داد.
او گفت؛ شوهرم به نام شريف مردي بدبين و بداخلاق است که با من و دخترم بدرفتاري مي کرد و در اين ميان سميه - فرزند 14 ساله ام - بيش از همه از سوي شريف مورد آزار قرار مي گرفت تا اينکه بالاخره همسرم او را به بهانه يي از خانه خارج کرد و به محل نامعلومي برد و پس از آن ديگر نه او به منزل بازگشت و نه خبري از سميه شد.
وي افزود؛ شريف به دخترم مشکوک بود و تصور مي کرد او با مردي رابطه دارد. او چندين بار سميه را تهديد به مرگ کرده بود و روز حادثه نيز به شدت خشمگين بود و تصور مي کنم بلايي سر فرزندم آورده باشد.
پس از اظهارات اين زن بلافاصله ماموران تحقيقات ويژه يي را براي يافتن شريف و افشاي سرنوشت دختر نوجوان آغاز کردند. آنان با رديابي هاي گسترده توانستند پس از گذشت 24 ساعت پدر سميه را شناسايي و دستگير کنند.
اين متهم که در بازجويي هاي اوليه سکوت اختيار کرده و حاضر به صحبت کردن درباره سرنوشت دخترش نبود، سرانجام در جريان بازجويي هاي فني - پليسي لب به اعتراف گشود و طي اظهارات تکان دهنده، نحوه قتل سميه را تشريح کرد.
شريف گفت؛ من از چندي پيش متوجه شدم دختر 14 ساله ام رفتارهاي مشکوکي دارد. ابتدا سعي کردم با آرامش با موضوع برخورد کنم و با تحقيقاتي که انجام مي دهم بفهمم سميه چرا چنين کارهايي انجام مي دهد. او بي دليل از خانه بيرون مي رفت و وقتي ديرهنگام بازمي گشت توضيح قانع کننده يي نمي داد. بالاخره تاب نياوردم و با او دعوا کردم ولي اين کار نيز فايده نداشت چون فرزندم مرا متهم به بدبيني مي کرد و مي گفت هيچ کار خلافي انجام نداده است. پس از گذشت مدتي به تدريج به اين يقين رسيدم که سميه با مردي رابطه دارد. آبرويم را از دست رفته مي ديدم و تحمل چنين شرايطي و برگزيدن سکوت برايم مرگ آور بود. بنابراين تصميم گرفتم سميه را بکشم و خودم را از اين ننگ نجات دهم. در اين ميان بايد شيوه يي را براي کشتن دخترم انتخاب مي کردم که او به سزاي واقعي کاري که انجام داده بود برسد. بالاخره مصمم شدم وي را سنگسار کنم اما از آنجا که به تنهايي از عهده اين کار برنمي آمدم از يکي از دوستانم به نام غفور خواستم به من کمک کند و وقتي از مشکلم مطلع شد پذيرفت مرا در کشتن سميه که لکه ننگي در خانواده بود ياري دهد. غفور چند نفر ديگر را نيز با خبر کرد و محل و زمان اجراي نقشه تعيين شد.
متهم به قتل گفت؛ روز حادثه دخترم را به زور از خانه خارج کردم و به سمت ارتفاعات هلور کشاندم. او در تمام طول مسير وحشت زده بود و با اينکه مي دانست عاقبت خوشي در انتظارش نخواهد بود اما مطمئن نبود که چه مجازاتي را براي وي در نظر گرفته ام. پس از آنکه به محل مورد نظر رسيديم دخترم را روي زمين انداختم و سنگسار او را شروع کرديم. سميه مرتب جيغ مي کشيد و با خواهش و التماس تلاش مي کرد جانش را نجات دهد اما من براي دست يافتن دوباره به آبرويم و داشتن زندگي شرافتمندانه چاره يي جز کشتن او نداشتم و پس از قتل فرار کردم.
سنگسار/ شرمتان باد
برای لغو سنگسار دو زن تلاش کنيد، کميته دانشجويی گزارشگران حقوق بشر
سنگسار/ شرمتان باد
پرتابِ سنگ های بیرحمیبا ناله های جگر سوزدر دشت های بیکران وطنکولاک می کند.زنان سنگسار می شوند.شرمتان باد
پِژواک ضجه های شقاوتیاد نازیهای جانی رابا کوره های آدم سوزی زنده می کند.مردان سنگسار می شوند.شرمتان باد
ندبه ی دختران ِمعصوم شیون ِ پسران ِمحرومزیر پرتاب سنگ هاغوغا می کند.جوانان سنگسار می شوند.ننگتان باد
خون های گرم سرخ فام تهِ گودال ها جاری می شوند.در دادگاهها، یاسای چنگیزی بیداد می کند.زنان سنگسار می شوند.شرمتان باد
پرویز داورپناه بهمن ماه ۱٣٨۶