Saturday, August 21, 2010
Sunday, August 15, 2010
بسيجيه جبهه بود برادرش نامه ميده
بسيجيه جبهه بود برادرش نامه ميده
ما برات خواستگاري رفتيم، برات زن گرفتيم، خدا بهت يه پسر داد،
اسمش كامبيزه، زنت خراب بود، طلاقش داديم. مواظب خودت باش.
ديگه بدون فكرازدواج نكن .اينا همه اش تجربه ست
تولکت به امام زمان باشد
Friday, August 13, 2010
مطلب تحقیقی زیر را بخوانید .ایا باز هم نظر دکتر شریعتی را تایید می کنید ؟
مطلب تحقیقی زیر را بخوانید .ایا باز هم نظر دکتر شریعتی را تایید می کنید ؟
من هرگاه که به ياد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بيوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پيری با بيوه زنانی جا افتاده و بچه دار ، چون ام سلمه و زينب دختر خزيمه ( مادر بينوايان ) و بخصوص حفصه ( بيوه زنی زشت : بنا به اعتراف پدرش ) سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زيباتر از آنها داشته باشد و زندگی يی بهتر از اين و نيز هرگاه که سخنان نويسندگانی را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گويند و از حرمسرای محمد ، نمی توانم از شرم پريشان نشوم که يک انسان، حتی نويسنده، تا کجا می تواند ننگين شود و به خاطر مصلحتی زشت سيمای حقيقتی زيبا را که فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليدي ها بيالايد !!
دکتر علی شریعتی
نام و نشان مستند 46نفر از زنان محمد
خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی. محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروان های تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار می گرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.
صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)
2- عایشه دختر ابوبکر صدیق، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری بچه بازی) بودن محمد را نشان می دهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام "سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا" مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید می دانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد.
صحیح مسلم جلد جلد 2 : .3309,3310,3311 صفحه 715 و 71
صحیح بخاری جلد ..7:88 برگ 65
3- سوده دختر زمعه بن قیس، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و هم چنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت . البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود می گذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را به خاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سال ها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 169
ابو داوود جلد .2:2130 برگ 572
صحیح بخاری جلد .6:318 برگ 300
تاریخ طبری جلد .9 برگ 128
صحیح مسلم جلد .2:2958 ( برگ 651)
صحیح بخاری جلد .3:269 ( برگ 154) جلد .3:853 ( برگ 29)
صحیح مسلم جلد .2:3451 ( برگ 747)
4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام "ابوسلمه بن ابوالاسد" بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد یشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.
ابو داوود جلد .1:274 برگ 68 جلد .3:4742 برگ 1332 جلد .2:2382 برگ 654
سنن نساء جلد .1 no.240 برگ 228
ابن ماجه جلد .3:1779 برگ 72
5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود خنیس بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از این که ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد مراجعه کنید.
ابن ماجه جلد .3:2086 برگ 258
ابو داوود جلد .2:2448 برگ 675 جلد .3:5027 برگ 1402.
صحیح مسلم جلد .2:2642 برگ 576 جلد .2:2833 برگ 625 جلد .2:3497 برگ 761
6- زینب دختر جحش؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواج های محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان می گویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر این که یک مرد نمی تواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را می توانید در سه نوشتار "محمد، زید و زینب" و "زید و زینب" و "عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او." بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال.
صحیح مسلم جلد .2:2347 ( برگ 519) جلد .2:3330 ( برگ 723724) جلد .2:3332 ( برگ 725) جلد .2:3494 برگ 760.
صحیح بخاری جلد .3:249 ( برگ 138) جلد .3:829 ( برگ 512) جلد .4:6883 ( برگ 1493)
7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط این که اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم به دست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا" در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق می گوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام "جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد" بخوانید.
ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
8- ام حبیبه دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمی توانست به مدینه برگردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.
صحیح مسلم جلد .2:1581 برگ 352 جلد .2:3539 برگ 776
ابن ماجه جلد .5:3974 برگ 30
صحیح مسلم جلد .2:3413 برگ 739 جلد .2:2963 برگ 65
9- صفیه دختر حیی بن اخطب، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل این که مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمی کرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 60 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام "ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد." و هم چنین نوشتاری با فرنام "صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا." را بخوانید.
تاریخ طبری 39 برگ 185..
صحیح بخاری .2:68 و 4:143280
10- میمونه دختر حارث الهلالیه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 136
11- فاطمه دختر سریح
تاریخ طبری جلد .9 برگ 39
هند دختر یزید 12-
صحیح مسلم جلد .3:4251-4254 برگ 928-929.
13- عصما دختر سیاء
تاریخ طبری جلد .10 برگ 185 and footnote 1131 برگ 185.
14- زینب دختر یزید
تاریخ طبری جلد .7 برگ 150 footnotes 215216 and تاریخ طبری جلد .39 برگ 163-
15- هبله دختر قیس و خواهر اشعث
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
16- عصما دختر نعمان - ملا محمد مجلسی در مورد این زن نوشته است وقتی وی را نزد محمد آوردند عایشه و حفصه نسبت به وی حسادت کردند و وی را فریب دادند که ازدواجش با محمد انجام نگیرد. به این صورت که به وی گفتند اگر مایل است توجه محمد را به خود جلب کند باید به محمد بی اعتنای کند. عصما وقتی محمد را دید به او گفت "من فکر می کنم باید از دست تو به الله پناه ببرم" محمد برانگیخته شد و گفت "من فکر می کنم باید به خانواده ات پناه ببری"
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
17- فاطمه دختر صحاک، ملا محمد باقر مجلسی نوشته است وقتی آیات 28 و 29 احزاب نازل شد، فاطمه تصمیم گرفت راه اول را انتخاب کند و از محمد جدا شود.
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
18- ماریه دختر شمعون قبطی، که مقوقس فرستاده بود، وی از پیامبر باردار شد، نام اورا ابراهیم نهادند، دوسال زیست و بمرد. ماجرای ماریه نیز از ماجراهای بحث برانگیز زندگی محمد است. ماریه کنیز (برده) حفصه بود که به عنوان هدیه به او داده شده بود. روزی محمد به خانه حفصه دختر عمر می رود و ماریه را تنها در خانه می یابد، وی با ماریه همبستر می شود و ناگهان حفصه از راه می رسد و از مشاهده این قضیه بسیار خشمگین می شود. محمد قول می دهد که ماریه را بر خود حرام کند به شرطی که حفصه ماجرا را برای کسی تعریف نکند، اما حفصه ماجرا را برای عایشه و بقیه زنان محمد تعریف می کند و محمد از الله کمک می گیرد تا رسوایی پیش آمده را با سوره تحریم کمرنگ و سرکوب کند. ماجرای ماریه را در محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد بخوانید.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 66131.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 194
19- ریحانه دختر زید قرظی از اسرای بنی قریظه بود که سهم محمد از غنائم جنگی بود. ریحانه هرگز حاضر نشد اسلام بیاورد و حتی پیشنهاد محمد مبنی بر ازدواج با وی را نیز قبول نکرد و تصمیم داشت نه اسلام بیاورد و نه با محمد ازدواج کند. از طرفی محمد نیز قصد رهاکردن این کنیز (برده زن) زیبا را نداشت و وی تا آخر عمر تن به حقارت برده بودن در داد اما حاضر نشد مسلمان شود و یا با محمد ازدواج کند، ماجرای ریحانه را بطور مفصل در نوشتاری با فرنام "ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد." بخوانید.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 164-165
تاریخ طبری جلد .13 برگ 58.
20- ام شریک دوسیه
21- صنعا یا سبا دختر سلیم، زنی بود که پیش از آنکه پیامبر با او همبستر شود مرد.
22- قضیه دختر جابر از بنی کلاب، زنی بود که به محمد گفت مرا به تو داده اند و به من خبر ندادند، پس از محمد طلاق خواست و محمد اورا طلاق داد. روایات دیگری حاکی از آن است که محمد با وی ازدواج کرد اما وقتی برای همبستر شدن پیش وی رفت دریافت که او بسیار پیر است بنابر این وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 139
23- زینب دختر خزیمه از بنی عامر بن صعصعه بود که بعد از کشته شدن شوهرش "عبیده" در جنگ بدر قبول کرد که با محمد ازدواج کند اما 8 ماه بعد از این ازدواج از دنیا رفت.
24- دختر خلیفه الکلبی و خواهر دحیه بن خلیفه، به خانه آوردش و در خانه پیامبر مرد
25- عالیه دختر طبیان از بنی بکربن زنی بود که محمد با وی ازدواج کرد اما بعد از مدتی وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
تاریخ طبری جلد .39 برگ 188
26- قوتیله بنت قیس بن معدی کرب و خواهر اشعث بن قیس، پیامبر اورا به زنی کرد اما هنوز او را ندیده بود که مرد. برخی نیز گفته اند محمد اورا طلاق داد.
خوله بنت الهذیل از بنی حاریث که طلاق گرفت.27-
28- لیلی بنت الخطیم پیر زنی بود از قبیله بنی خزرج که به گفته طبری (ذکر زنان محمد از تاریخ طبری)، پیامبر روزی به مزگت اندر نشسته بود پشت سوی آفتاب کرده و این زن از پشت آمد و دست هایش را بر روی کتف پیامبر گذاشت و گفت با من ازدواج کن تا من به قبیله خود بگویم پیامبر با من ازدواج کرده است. سپس به میان قبیله خود رفت و مردم به او گفتند کار اشتباهی کردی چون پیر هستی و پیامبر از زنان پیر خوشش نمی آید و اگر تو را ببیند طلاقت خواهد داد. لیلی پیش پیامبر آمد و گفت من پشیمانم که زنی پیر هستم و شایستگی ازدواج با تو را ندارم و پیامبر او را طلاق داد.
29- ام هانی دختر ابوطالب، وی بهانه آورده بود که بچه دار است و باید از بچه اش نگهداری کند. لذا پیشنهاد محمد را رد کرد.
30- ضباعه دختر عامر بن قرط، که پیغمبر اورا از پسرش بخواست اما پسرش به پیامبر گفت مادرم پیر است و پیامبر دست برداشت.
31- صفیه دختر بشامه عنبری که از اسرای افتاده به دست مسلمانان بود، محمد او را بخواست اما شوی باز آمد و چون زنش را می خواست مسلمان شد تا زنش بر او حرام نگردد. پیامبر از او پرسید من را خواهی یا شویت را؟ صفیه گفت شویم را.
32- ام حبیبه دختر عباس بن عبدالمطلب، پیغمبر اورا به زنی خواست، عباس گفت یا رسول الله او با تو شیر خورده است.
33- جمرهدختر حارث بن ابی حارثه، محمد اورا از حارث بخواست، حارث به دروغ به پیامبر گفت بدن او پیسی دارد و تورا شایسته نیست.
سایر موارد موجود در تاریخ
34- محمد زنی که نامی از وی باقی نمانده است طلاق داد زیرا وی چشم چرانی می کرد و به مردانی که از مسجد خارج می شدند زیر چشمی نگاه می کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 187
35- محمد زنی را به دلیل این که وی جذام داشت طلاق
مطلب تحقیقی زیر را بخوانید .ایا باز هم نظر دکتر شریعتی را تایید می کنید ؟
من هرگاه که به ياد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بيوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پيری با بيوه زنانی جا افتاده و بچه دار ، چون ام سلمه و زينب دختر خزيمه ( مادر بينوايان ) و بخصوص حفصه ( بيوه زنی زشت : بنا به اعتراف پدرش ) سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زيباتر از آنها داشته باشد و زندگی يی بهتر از اين و نيز هرگاه که سخنان نويسندگانی را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گويند و از حرمسرای محمد ، نمی توانم از شرم پريشان نشوم که يک انسان، حتی نويسنده، تا کجا می تواند ننگين شود و به خاطر مصلحتی زشت سيمای حقيقتی زيبا را که فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليدي ها بيالايد !!
دکتر علی شریعتی
نام و نشان مستند 46نفر از زنان محمد
خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی. محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروان های تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار می گرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.
صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)
2- عایشه دختر ابوبکر صدیق، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری بچه بازی) بودن محمد را نشان می دهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام "سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا" مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید می دانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد.
صحیح مسلم جلد جلد 2 : .3309,3310,3311 صفحه 715 و 71
صحیح بخاری جلد ..7:88 برگ 65
3- سوده دختر زمعه بن قیس، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و هم چنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت . البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود می گذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را به خاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سال ها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 169
ابو داوود جلد .2:2130 برگ 572
صحیح بخاری جلد .6:318 برگ 300
تاریخ طبری جلد .9 برگ 128
صحیح مسلم جلد .2:2958 ( برگ 651)
صحیح بخاری جلد .3:269 ( برگ 154) جلد .3:853 ( برگ 29)
صحیح مسلم جلد .2:3451 ( برگ 747)
4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام "ابوسلمه بن ابوالاسد" بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد یشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.
ابو داوود جلد .1:274 برگ 68 جلد .3:4742 برگ 1332 جلد .2:2382 برگ 654
سنن نساء جلد .1 no.240 برگ 228
ابن ماجه جلد .3:1779 برگ 72
5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود خنیس بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از این که ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد مراجعه کنید.
ابن ماجه جلد .3:2086 برگ 258
ابو داوود جلد .2:2448 برگ 675 جلد .3:5027 برگ 1402.
صحیح مسلم جلد .2:2642 برگ 576 جلد .2:2833 برگ 625 جلد .2:3497 برگ 761
6- زینب دختر جحش؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواج های محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان می گویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر این که یک مرد نمی تواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را می توانید در سه نوشتار "محمد، زید و زینب" و "زید و زینب" و "عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او." بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال.
صحیح مسلم جلد .2:2347 ( برگ 519) جلد .2:3330 ( برگ 723724) جلد .2:3332 ( برگ 725) جلد .2:3494 برگ 760.
صحیح بخاری جلد .3:249 ( برگ 138) جلد .3:829 ( برگ 512) جلد .4:6883 ( برگ 1493)
7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط این که اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم به دست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا" در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق می گوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام "جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد" بخوانید.
ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
8- ام حبیبه دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمی توانست به مدینه برگردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.
صحیح مسلم جلد .2:1581 برگ 352 جلد .2:3539 برگ 776
ابن ماجه جلد .5:3974 برگ 30
صحیح مسلم جلد .2:3413 برگ 739 جلد .2:2963 برگ 65
9- صفیه دختر حیی بن اخطب، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل این که مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمی کرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 60 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام "ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد." و هم چنین نوشتاری با فرنام "صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا." را بخوانید.
تاریخ طبری 39 برگ 185..
صحیح بخاری .2:68 و 4:143280
10- میمونه دختر حارث الهلالیه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 136
11- فاطمه دختر سریح
تاریخ طبری جلد .9 برگ 39
هند دختر یزید 12-
صحیح مسلم جلد .3:4251-4254 برگ 928-929.
13- عصما دختر سیاء
تاریخ طبری جلد .10 برگ 185 and footnote 1131 برگ 185.
14- زینب دختر یزید
تاریخ طبری جلد .7 برگ 150 footnotes 215216 and تاریخ طبری جلد .39 برگ 163-
15- هبله دختر قیس و خواهر اشعث
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
16- عصما دختر نعمان - ملا محمد مجلسی در مورد این زن نوشته است وقتی وی را نزد محمد آوردند عایشه و حفصه نسبت به وی حسادت کردند و وی را فریب دادند که ازدواجش با محمد انجام نگیرد. به این صورت که به وی گفتند اگر مایل است توجه محمد را به خود جلب کند باید به محمد بی اعتنای کند. عصما وقتی محمد را دید به او گفت "من فکر می کنم باید از دست تو به الله پناه ببرم" محمد برانگیخته شد و گفت "من فکر می کنم باید به خانواده ات پناه ببری"
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
17- فاطمه دختر صحاک، ملا محمد باقر مجلسی نوشته است وقتی آیات 28 و 29 احزاب نازل شد، فاطمه تصمیم گرفت راه اول را انتخاب کند و از محمد جدا شود.
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
18- ماریه دختر شمعون قبطی، که مقوقس فرستاده بود، وی از پیامبر باردار شد، نام اورا ابراهیم نهادند، دوسال زیست و بمرد. ماجرای ماریه نیز از ماجراهای بحث برانگیز زندگی محمد است. ماریه کنیز (برده) حفصه بود که به عنوان هدیه به او داده شده بود. روزی محمد به خانه حفصه دختر عمر می رود و ماریه را تنها در خانه می یابد، وی با ماریه همبستر می شود و ناگهان حفصه از راه می رسد و از مشاهده این قضیه بسیار خشمگین می شود. محمد قول می دهد که ماریه را بر خود حرام کند به شرطی که حفصه ماجرا را برای کسی تعریف نکند، اما حفصه ماجرا را برای عایشه و بقیه زنان محمد تعریف می کند و محمد از الله کمک می گیرد تا رسوایی پیش آمده را با سوره تحریم کمرنگ و سرکوب کند. ماجرای ماریه را در محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد بخوانید.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 66131.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 194
19- ریحانه دختر زید قرظی از اسرای بنی قریظه بود که سهم محمد از غنائم جنگی بود. ریحانه هرگز حاضر نشد اسلام بیاورد و حتی پیشنهاد محمد مبنی بر ازدواج با وی را نیز قبول نکرد و تصمیم داشت نه اسلام بیاورد و نه با محمد ازدواج کند. از طرفی محمد نیز قصد رهاکردن این کنیز (برده زن) زیبا را نداشت و وی تا آخر عمر تن به حقارت برده بودن در داد اما حاضر نشد مسلمان شود و یا با محمد ازدواج کند، ماجرای ریحانه را بطور مفصل در نوشتاری با فرنام "ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد." بخوانید.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 164-165
تاریخ طبری جلد .13 برگ 58.
20- ام شریک دوسیه
21- صنعا یا سبا دختر سلیم، زنی بود که پیش از آنکه پیامبر با او همبستر شود مرد.
22- قضیه دختر جابر از بنی کلاب، زنی بود که به محمد گفت مرا به تو داده اند و به من خبر ندادند، پس از محمد طلاق خواست و محمد اورا طلاق داد. روایات دیگری حاکی از آن است که محمد با وی ازدواج کرد اما وقتی برای همبستر شدن پیش وی رفت دریافت که او بسیار پیر است بنابر این وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 139
23- زینب دختر خزیمه از بنی عامر بن صعصعه بود که بعد از کشته شدن شوهرش "عبیده" در جنگ بدر قبول کرد که با محمد ازدواج کند اما 8 ماه بعد از این ازدواج از دنیا رفت.
24- دختر خلیفه الکلبی و خواهر دحیه بن خلیفه، به خانه آوردش و در خانه پیامبر مرد
25- عالیه دختر طبیان از بنی بکربن زنی بود که محمد با وی ازدواج کرد اما بعد از مدتی وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
تاریخ طبری جلد .39 برگ 188
26- قوتیله بنت قیس بن معدی کرب و خواهر اشعث بن قیس، پیامبر اورا به زنی کرد اما هنوز او را ندیده بود که مرد. برخی نیز گفته اند محمد اورا طلاق داد.
خوله بنت الهذیل از بنی حاریث که طلاق گرفت.27-
28- لیلی بنت الخطیم پیر زنی بود از قبیله بنی خزرج که به گفته طبری (ذکر زنان محمد از تاریخ طبری)، پیامبر روزی به مزگت اندر نشسته بود پشت سوی آفتاب کرده و این زن از پشت آمد و دست هایش را بر روی کتف پیامبر گذاشت و گفت با من ازدواج کن تا من به قبیله خود بگویم پیامبر با من ازدواج کرده است. سپس به میان قبیله خود رفت و مردم به او گفتند کار اشتباهی کردی چون پیر هستی و پیامبر از زنان پیر خوشش نمی آید و اگر تو را ببیند طلاقت خواهد داد. لیلی پیش پیامبر آمد و گفت من پشیمانم که زنی پیر هستم و شایستگی ازدواج با تو را ندارم و پیامبر او را طلاق داد.
29- ام هانی دختر ابوطالب، وی بهانه آورده بود که بچه دار است و باید از بچه اش نگهداری کند. لذا پیشنهاد محمد را رد کرد.
30- ضباعه دختر عامر بن قرط، که پیغمبر اورا از پسرش بخواست اما پسرش به پیامبر گفت مادرم پیر است و پیامبر دست برداشت.
31- صفیه دختر بشامه عنبری که از اسرای افتاده به دست مسلمانان بود، محمد او را بخواست اما شوی باز آمد و چون زنش را می خواست مسلمان شد تا زنش بر او حرام نگردد. پیامبر از او پرسید من را خواهی یا شویت را؟ صفیه گفت شویم را.
32- ام حبیبه دختر عباس بن عبدالمطلب، پیغمبر اورا به زنی خواست، عباس گفت یا رسول الله او با تو شیر خورده است.
33- جمرهدختر حارث بن ابی حارثه، محمد اورا از حارث بخواست، حارث به دروغ به پیامبر گفت بدن او پیسی دارد و تورا شایسته نیست.
سایر موارد موجود در تاریخ
34- محمد زنی که نامی از وی باقی نمانده است طلاق داد زیرا وی چشم چرانی می کرد و به مردانی که از مسجد خارج می شدند زیر چشمی نگاه می کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 187
35- محمد زنی را به دلیل این که وی جذام داشت طلاق
من هرگاه که به ياد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بيوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پيری با بيوه زنانی جا افتاده و بچه دار ، چون ام سلمه و زينب دختر خزيمه ( مادر بينوايان ) و بخصوص حفصه ( بيوه زنی زشت : بنا به اعتراف پدرش ) سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زيباتر از آنها داشته باشد و زندگی يی بهتر از اين و نيز هرگاه که سخنان نويسندگانی را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گويند و از حرمسرای محمد ، نمی توانم از شرم پريشان نشوم که يک انسان، حتی نويسنده، تا کجا می تواند ننگين شود و به خاطر مصلحتی زشت سيمای حقيقتی زيبا را که فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليدي ها بيالايد !!
دکتر علی شریعتی
نام و نشان مستند 46نفر از زنان محمد
خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی. محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروان های تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار می گرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.
صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)
2- عایشه دختر ابوبکر صدیق، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری بچه بازی) بودن محمد را نشان می دهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام "سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا" مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید می دانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد.
صحیح مسلم جلد جلد 2 : .3309,3310,3311 صفحه 715 و 71
صحیح بخاری جلد ..7:88 برگ 65
3- سوده دختر زمعه بن قیس، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و هم چنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت . البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود می گذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را به خاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سال ها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 169
ابو داوود جلد .2:2130 برگ 572
صحیح بخاری جلد .6:318 برگ 300
تاریخ طبری جلد .9 برگ 128
صحیح مسلم جلد .2:2958 ( برگ 651)
صحیح بخاری جلد .3:269 ( برگ 154) جلد .3:853 ( برگ 29)
صحیح مسلم جلد .2:3451 ( برگ 747)
4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام "ابوسلمه بن ابوالاسد" بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد یشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.
ابو داوود جلد .1:274 برگ 68 جلد .3:4742 برگ 1332 جلد .2:2382 برگ 654
سنن نساء جلد .1 no.240 برگ 228
ابن ماجه جلد .3:1779 برگ 72
5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود خنیس بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از این که ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد مراجعه کنید.
ابن ماجه جلد .3:2086 برگ 258
ابو داوود جلد .2:2448 برگ 675 جلد .3:5027 برگ 1402.
صحیح مسلم جلد .2:2642 برگ 576 جلد .2:2833 برگ 625 جلد .2:3497 برگ 761
6- زینب دختر جحش؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواج های محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان می گویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر این که یک مرد نمی تواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را می توانید در سه نوشتار "محمد، زید و زینب" و "زید و زینب" و "عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او." بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال.
صحیح مسلم جلد .2:2347 ( برگ 519) جلد .2:3330 ( برگ 723724) جلد .2:3332 ( برگ 725) جلد .2:3494 برگ 760.
صحیح بخاری جلد .3:249 ( برگ 138) جلد .3:829 ( برگ 512) جلد .4:6883 ( برگ 1493)
7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط این که اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم به دست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا" در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق می گوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام "جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد" بخوانید.
ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
8- ام حبیبه دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمی توانست به مدینه برگردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.
صحیح مسلم جلد .2:1581 برگ 352 جلد .2:3539 برگ 776
ابن ماجه جلد .5:3974 برگ 30
صحیح مسلم جلد .2:3413 برگ 739 جلد .2:2963 برگ 65
9- صفیه دختر حیی بن اخطب، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل این که مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمی کرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 60 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام "ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد." و هم چنین نوشتاری با فرنام "صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا." را بخوانید.
تاریخ طبری 39 برگ 185..
صحیح بخاری .2:68 و 4:143280
10- میمونه دختر حارث الهلالیه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 136
11- فاطمه دختر سریح
تاریخ طبری جلد .9 برگ 39
هند دختر یزید 12-
صحیح مسلم جلد .3:4251-4254 برگ 928-929.
13- عصما دختر سیاء
تاریخ طبری جلد .10 برگ 185 and footnote 1131 برگ 185.
14- زینب دختر یزید
تاریخ طبری جلد .7 برگ 150 footnotes 215216 and تاریخ طبری جلد .39 برگ 163-
15- هبله دختر قیس و خواهر اشعث
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
16- عصما دختر نعمان - ملا محمد مجلسی در مورد این زن نوشته است وقتی وی را نزد محمد آوردند عایشه و حفصه نسبت به وی حسادت کردند و وی را فریب دادند که ازدواجش با محمد انجام نگیرد. به این صورت که به وی گفتند اگر مایل است توجه محمد را به خود جلب کند باید به محمد بی اعتنای کند. عصما وقتی محمد را دید به او گفت "من فکر می کنم باید از دست تو به الله پناه ببرم" محمد برانگیخته شد و گفت "من فکر می کنم باید به خانواده ات پناه ببری"
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
17- فاطمه دختر صحاک، ملا محمد باقر مجلسی نوشته است وقتی آیات 28 و 29 احزاب نازل شد، فاطمه تصمیم گرفت راه اول را انتخاب کند و از محمد جدا شود.
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
18- ماریه دختر شمعون قبطی، که مقوقس فرستاده بود، وی از پیامبر باردار شد، نام اورا ابراهیم نهادند، دوسال زیست و بمرد. ماجرای ماریه نیز از ماجراهای بحث برانگیز زندگی محمد است. ماریه کنیز (برده) حفصه بود که به عنوان هدیه به او داده شده بود. روزی محمد به خانه حفصه دختر عمر می رود و ماریه را تنها در خانه می یابد، وی با ماریه همبستر می شود و ناگهان حفصه از راه می رسد و از مشاهده این قضیه بسیار خشمگین می شود. محمد قول می دهد که ماریه را بر خود حرام کند به شرطی که حفصه ماجرا را برای کسی تعریف نکند، اما حفصه ماجرا را برای عایشه و بقیه زنان محمد تعریف می کند و محمد از الله کمک می گیرد تا رسوایی پیش آمده را با سوره تحریم کمرنگ و سرکوب کند. ماجرای ماریه را در محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد بخوانید.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 66131.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 194
19- ریحانه دختر زید قرظی از اسرای بنی قریظه بود که سهم محمد از غنائم جنگی بود. ریحانه هرگز حاضر نشد اسلام بیاورد و حتی پیشنهاد محمد مبنی بر ازدواج با وی را نیز قبول نکرد و تصمیم داشت نه اسلام بیاورد و نه با محمد ازدواج کند. از طرفی محمد نیز قصد رهاکردن این کنیز (برده زن) زیبا را نداشت و وی تا آخر عمر تن به حقارت برده بودن در داد اما حاضر نشد مسلمان شود و یا با محمد ازدواج کند، ماجرای ریحانه را بطور مفصل در نوشتاری با فرنام "ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد." بخوانید.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 164-165
تاریخ طبری جلد .13 برگ 58.
20- ام شریک دوسیه
21- صنعا یا سبا دختر سلیم، زنی بود که پیش از آنکه پیامبر با او همبستر شود مرد.
22- قضیه دختر جابر از بنی کلاب، زنی بود که به محمد گفت مرا به تو داده اند و به من خبر ندادند، پس از محمد طلاق خواست و محمد اورا طلاق داد. روایات دیگری حاکی از آن است که محمد با وی ازدواج کرد اما وقتی برای همبستر شدن پیش وی رفت دریافت که او بسیار پیر است بنابر این وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 139
23- زینب دختر خزیمه از بنی عامر بن صعصعه بود که بعد از کشته شدن شوهرش "عبیده" در جنگ بدر قبول کرد که با محمد ازدواج کند اما 8 ماه بعد از این ازدواج از دنیا رفت.
24- دختر خلیفه الکلبی و خواهر دحیه بن خلیفه، به خانه آوردش و در خانه پیامبر مرد
25- عالیه دختر طبیان از بنی بکربن زنی بود که محمد با وی ازدواج کرد اما بعد از مدتی وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
تاریخ طبری جلد .39 برگ 188
26- قوتیله بنت قیس بن معدی کرب و خواهر اشعث بن قیس، پیامبر اورا به زنی کرد اما هنوز او را ندیده بود که مرد. برخی نیز گفته اند محمد اورا طلاق داد.
خوله بنت الهذیل از بنی حاریث که طلاق گرفت.27-
28- لیلی بنت الخطیم پیر زنی بود از قبیله بنی خزرج که به گفته طبری (ذکر زنان محمد از تاریخ طبری)، پیامبر روزی به مزگت اندر نشسته بود پشت سوی آفتاب کرده و این زن از پشت آمد و دست هایش را بر روی کتف پیامبر گذاشت و گفت با من ازدواج کن تا من به قبیله خود بگویم پیامبر با من ازدواج کرده است. سپس به میان قبیله خود رفت و مردم به او گفتند کار اشتباهی کردی چون پیر هستی و پیامبر از زنان پیر خوشش نمی آید و اگر تو را ببیند طلاقت خواهد داد. لیلی پیش پیامبر آمد و گفت من پشیمانم که زنی پیر هستم و شایستگی ازدواج با تو را ندارم و پیامبر او را طلاق داد.
29- ام هانی دختر ابوطالب، وی بهانه آورده بود که بچه دار است و باید از بچه اش نگهداری کند. لذا پیشنهاد محمد را رد کرد.
30- ضباعه دختر عامر بن قرط، که پیغمبر اورا از پسرش بخواست اما پسرش به پیامبر گفت مادرم پیر است و پیامبر دست برداشت.
31- صفیه دختر بشامه عنبری که از اسرای افتاده به دست مسلمانان بود، محمد او را بخواست اما شوی باز آمد و چون زنش را می خواست مسلمان شد تا زنش بر او حرام نگردد. پیامبر از او پرسید من را خواهی یا شویت را؟ صفیه گفت شویم را.
32- ام حبیبه دختر عباس بن عبدالمطلب، پیغمبر اورا به زنی خواست، عباس گفت یا رسول الله او با تو شیر خورده است.
33- جمرهدختر حارث بن ابی حارثه، محمد اورا از حارث بخواست، حارث به دروغ به پیامبر گفت بدن او پیسی دارد و تورا شایسته نیست.
سایر موارد موجود در تاریخ
34- محمد زنی که نامی از وی باقی نمانده است طلاق داد زیرا وی چشم چرانی می کرد و به مردانی که از مسجد خارج می شدند زیر چشمی نگاه می کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 187
35- محمد زنی را به دلیل این که وی جذام داشت طلاق
مطلب تحقیقی زیر را بخوانید .ایا باز هم نظر دکتر شریعتی را تایید می کنید ؟
من هرگاه که به ياد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بيوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پيری با بيوه زنانی جا افتاده و بچه دار ، چون ام سلمه و زينب دختر خزيمه ( مادر بينوايان ) و بخصوص حفصه ( بيوه زنی زشت : بنا به اعتراف پدرش ) سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زيباتر از آنها داشته باشد و زندگی يی بهتر از اين و نيز هرگاه که سخنان نويسندگانی را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گويند و از حرمسرای محمد ، نمی توانم از شرم پريشان نشوم که يک انسان، حتی نويسنده، تا کجا می تواند ننگين شود و به خاطر مصلحتی زشت سيمای حقيقتی زيبا را که فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليدي ها بيالايد !!
دکتر علی شریعتی
نام و نشان مستند 46نفر از زنان محمد
خدیجه دختر خویلد بن اسبن عبدالعزی. محمد وقتی 25 ساله بود با کارگزار خود خدیجه که زنی ثروتمند بود ازدواج کرد تا دیگر نیازمند کارکردن و جان کندن نباشد و از چوپانی و همراهی کردن کاروان های تجاری خدیجه به زندگی مرفه و آرامی رسید. اما بعد از مرگ خدیجه، به سرعت ثروت وی را به باد داد تا جایی که نیازمند غارت و چپاول نامسلمانان گشته بود. محمد تا زمانی که خدیجه زنده بود جرات نداشت با زن دیگری ازدواج کند زیرا احتمالاً مورد خشم خدیجه قرار می گرفت و مجبور بود به زندگی قبلی و دشوار خود بازگردد.
صحیح بخاری 5:164165 ( برگ 103) 5:168 برگ 105
تاریخ طبری جلد .39 برگ 3
صحیح بخاری جلد .4:605 برگ 395
صحیح مسلم 4:5971 ( برگ 1297)
2- عایشه دختر ابوبکر صدیق، محمد وقتی عایشه 6 ساله بود با وی ازدواج کرد و در سن 9 سالگی با او وقتی خود 53 سال داشت همبستر شد، این ازدواج پدوفیل (بیماری بچه بازی) بودن محمد را نشان می دهد، برای اطلاعات بسیار کامل و جامعی از این ازدواج و اثبات بیمار بودن محمد و بررسی نظرات مختلف در این مورد به نوشتاری با فرنام "سن پایین عایشه، مناظره ای بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا" مراجعه کنید. عایشه محبوب ترین زن محمد بود تا جایی که محمد در بستر مرگ سر بر روی سینه های وی گذاشته بود. علاقه محمد به عایشه تا جایی بود که وقتی زینب عایشه را محکوم به زنا با صفوان کرده بود، محمد از طرف الله آیاتی آورد تا عایشه را برائت کند. برای شرح کل ماجرا مراجعه کنید به عایشه و صفوان و بحث در مورد آیات مربوط به برائت عایشه. عایشه از راویان مهم حدیث و از حافظان قرآن حساب می شود. اما شیعیان به دلیل خصومتی که وی با علی داشت و جنگی که او با علی داشت اورا ملعونه و پلید می دانند. محمد بارها اعلام کرده است که عایشه را از همه زنان خود بیشتر دوست داشته اما شیعیان معتقدند وی زن فاسدی بوده است و محمد خدیجه را بیش از سایر زنان دوست داشته است تا جایی که سالی که خدیجه از دنیا رفت را سال عذاداری اعلام کرد.
صحیح مسلم جلد جلد 2 : .3309,3310,3311 صفحه 715 و 71
صحیح بخاری جلد ..7:88 برگ 65
3- سوده دختر زمعه بن قیس، زن سوم محمد بود، سوده بیوه زن مسلمانی بود اهل حبشه که پدرش اورا به محمد داده بود و محمد قبل از آوردن عایشه به خانه اورا به خانه آورده بود. سوده به روایاتی 50 سال سن داشت و محمد برای نگهداری از بچه هایش و هم چنین اداره خانه اش به سوده نیاز داشت . البته سوده در مقابل عایشه نیز همانند یک مادربزرگ بود. سوده در آخرین سال خلافت عمر از دنیا رفت. عایشه روایت کرده است که سوده برخی اوقات از نوبت خود می گذشت تا پیامبر شب خود را با عایشه بگذراند زیرا سوده هراس داشت مبادا محمد وی را به خاطر سن بالایش طلاق دهد. پیامبر در حالی با سوده ازدواج کرده بود که تقریبا چاره و امکان دیگری برای ازدواج نداشت زیرا قبیله قریش اورا طرد کرده بود و در آن سال ها ازدواج کردن با فرزندان عبدالمطب و بنی هاشم بر ضد مفاد عهدنامه ای بود که منجر به شعب ابيطالب شد بنابر این محمد از روی اجبار با سوده ازدواج کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 169
ابو داوود جلد .2:2130 برگ 572
صحیح بخاری جلد .6:318 برگ 300
تاریخ طبری جلد .9 برگ 128
صحیح مسلم جلد .2:2958 ( برگ 651)
صحیح بخاری جلد .3:269 ( برگ 154) جلد .3:853 ( برگ 29)
صحیح مسلم جلد .2:3451 ( برگ 747)
4- ام سلمه دختر امیه بن المغیره، زن یکی از مسلمانان به نام "ابوسلمه بن ابوالاسد" بود که در جنگ احد زخمی مهلکی برداشته بود و در نهایت کشته شده بود. ام سلمه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 53 سال سن داشت. ام سلمه از کلیه زنان محمد یشتر عمر کرد و پس از همه آنها وفات یافت.
ابو داوود جلد .1:274 برگ 68 جلد .3:4742 برگ 1332 جلد .2:2382 برگ 654
سنن نساء جلد .1 no.240 برگ 228
ابن ماجه جلد .3:1779 برگ 72
5- حفصه دختر عمر بن الخطاب، در سن 18 سالگی شوهر خود خنیس بن حذاقه السهمی را از دست داده بود و بیوه شده بود. حفصه در هنگام ازدواج با محمد 20 سال سن داشت و محمد 55 ساله بود. در احادیث موجود است که بعد از این که ابوبکر و عثمان از ازدواج با وی سر باز زدند، محمد قبول کرد که با وی ازدواج کند. حفصه نیز از حافظان قرآن حساب می شود و نسخه عثمان از قرآن با همکاری وی تهیه شده بود. از ماجراهای جالبی که حفصه در آنها شرکت داشت رسوایی محمد در ارتباط با کنیز حفصه یعنی ماریه است که محمد را مجبور کرد سوره تحریم را بسراید. برای اطلاعات بیشتر از این ماجرا به محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد مراجعه کنید.
ابن ماجه جلد .3:2086 برگ 258
ابو داوود جلد .2:2448 برگ 675 جلد .3:5027 برگ 1402.
صحیح مسلم جلد .2:2642 برگ 576 جلد .2:2833 برگ 625 جلد .2:3497 برگ 761
6- زینب دختر جحش؛ ازدواج زینب با جحش از بحث برانگیز ترین ازدواج های محمد است. زینب از خانواده بزرگ و محترمی بود. مادر زینب دختر عبدالمطلب پدربزرگ محمد بود. زینب با زید فرزند خوانده محمد ازدواج کرده بود و محمد روزی بدون خبر به خانه زید وارد شد و زینب را نیمه لخت دید و به او علاقه مند شد، سپس مهریه اورا پرداخت تا از فرزندخوانده خود طلاق گیرد، بعد با وی ازدواج کرد و مسلمانان می گویند خداوند به محمد دستور داد تا با زینب ازدواج کند زیرا خداوند می خواست این رسم غلط جاهلیت مبنی بر این که یک مرد نمی تواند با زن پسرخوانده خود ازدواج کند از میان بردارد و این بسیار مضحک است. ماجرای مفصل زینب را می توانید در سه نوشتار "محمد، زید و زینب" و "زید و زینب" و "عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او." بخوانید. زینب در موقع ازدواج با محمد 35 سال داشت و محمد 58 سال.
صحیح مسلم جلد .2:2347 ( برگ 519) جلد .2:3330 ( برگ 723724) جلد .2:3332 ( برگ 725) جلد .2:3494 برگ 760.
صحیح بخاری جلد .3:249 ( برگ 138) جلد .3:829 ( برگ 512) جلد .4:6883 ( برگ 1493)
7- جویریه دختر حارث بن ابوضرار، محمد در سن 58 سالگی با جویریه که 20 سال سن داشت ازدواج کرد. جویریه دختر رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی متعددی بود که محمد به آنها حمله کرده بود. شوهرش مالک بن صفوان بود و در حمله ناگهانی که محمد به این قبیله کرده بود کشته شده بود. محمد از جویریه درخواست ازدواج کرد و جویریه قبول کرد به شرط این که اسرای باقیمانده از این جنگ آزاد شوند و غنایم به دست آمده به صاحبان باقیمانده از این جنگ بازگردد. از جویریه به عنوان "زنی بسیار زیبا" در بسیاری از تواریخ یاد شده است، ابن اسحق می گوید جویریه از زیبایی شگفت انگیزی بهره می برد، بطوری که هیچ مردی قدرت نداشت در برابر زیبایی وی مقاوت کند. و رابطه او با محمد به شدت عواطف عایشه را تحریک کرده بود و عایشه از دیدن او در عذاب بود. جویریه 6 سال زن محمد بود و بعد از محمد نیز 39 سال زندگی کرد و در سن 65 سالگی درگذشت. ماجرای جویریه را پروفسور مسعود انصاری در کتاب کوروش بزرگ و محمد عبدالله را در نوشتاری با فرنام "جویریه زنی که محمد را اسیر زیبایی خود و طایفه اش را آزاد کرد" بخوانید.
ابن اسحق سیرت الرسول، برگ 729
ابو داوود جلد .3:4935 برگ 1377-1378
صحیح بخاری جلد .8:212 ( برگ 137)
ابو داوود جلد .1:1498 برگ 392.
صحیح مسلم جلد .2:2349 برگ 520
صحیح بخاری جلد .3:717 ( برگ 431-432).
8- ام حبیبه دختر ابوسفیان بن الحرب، ابوسفیان رئیس قبیله قریش، قدرتمند ترین مرد مکه بود که همراه با شوهرش عبیدالله ابن جحش از اولین کسانی بودند که مسلمان شده بودند و به حبشه رفته بودند تا پادشاه حبشه را به اسلام دعوت کنند. اما عبید الله ابن جحش در حبشه مسیحی شد و از ام حبیبه طلاق گرفت، پیامبر اسلام از راه دور از پادشاه حبشه خواست تا ام حبیبه را به زنی او در آورد، ام حبیبه تا 6 سال بعد نتوانست محمد را ببینید زیرا نمی توانست به مدینه برگردد. ام حبیبه در هنگام ازدواج با محمد 29 سال سن داشت و محمد 54 سال. محمد امیدوار بود ازدواجش با ام حبیبه نظر ابوسفیان دشمن درجه یک اسلام را تغییر دهد اما چنین اتفاقی نیافتاد.
صحیح مسلم جلد .2:1581 برگ 352 جلد .2:3539 برگ 776
ابن ماجه جلد .5:3974 برگ 30
صحیح مسلم جلد .2:3413 برگ 739 جلد .2:2963 برگ 65
9- صفیه دختر حیی بن اخطب، صفیه در هنگام ازدواج با محمد 16 سال سن داشت و محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل این که مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمی کرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با محمد زندگی کرد و بعد از مرگ محمد 39 سال بیوه بود و در سن 60 سالگی درگذشت برای اطلاعات بیشتر پیرامون صفیه نوشتاری با فرنام "ازدواج محمد با صفیه زنی که شوهرش زیر شکنجه جان سپرد." و هم چنین نوشتاری با فرنام "صفیه، زن یهودی پیغمبر- بخش سوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا." را بخوانید.
تاریخ طبری 39 برگ 185..
صحیح بخاری .2:68 و 4:143280
10- میمونه دختر حارث الهلالیه، میمونه در زمان ازدواج با محمد 36 سال سن داشت (برخی روایات وی را 30 ساله خوانده اند) و محمد 60 ساله بود. میمونه خواهر ناتنی زن دیگر محمد بود. میمونه 3 سال با محمد زندگی کرد و در سن 80 سالگی از دنیا رفت، یعنی 44 سال بیوه ماند.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 136
11- فاطمه دختر سریح
تاریخ طبری جلد .9 برگ 39
هند دختر یزید 12-
صحیح مسلم جلد .3:4251-4254 برگ 928-929.
13- عصما دختر سیاء
تاریخ طبری جلد .10 برگ 185 and footnote 1131 برگ 185.
14- زینب دختر یزید
تاریخ طبری جلد .7 برگ 150 footnotes 215216 and تاریخ طبری جلد .39 برگ 163-
15- هبله دختر قیس و خواهر اشعث
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
16- عصما دختر نعمان - ملا محمد مجلسی در مورد این زن نوشته است وقتی وی را نزد محمد آوردند عایشه و حفصه نسبت به وی حسادت کردند و وی را فریب دادند که ازدواجش با محمد انجام نگیرد. به این صورت که به وی گفتند اگر مایل است توجه محمد را به خود جلب کند باید به محمد بی اعتنای کند. عصما وقتی محمد را دید به او گفت "من فکر می کنم باید از دست تو به الله پناه ببرم" محمد برانگیخته شد و گفت "من فکر می کنم باید به خانواده ات پناه ببری"
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
17- فاطمه دختر صحاک، ملا محمد باقر مجلسی نوشته است وقتی آیات 28 و 29 احزاب نازل شد، فاطمه تصمیم گرفت راه اول را انتخاب کند و از محمد جدا شود.
مجلسی، حیات القلوب یا زندگی حضرت محمد، جلد دوم، صفحه 597
18- ماریه دختر شمعون قبطی، که مقوقس فرستاده بود، وی از پیامبر باردار شد، نام اورا ابراهیم نهادند، دوسال زیست و بمرد. ماجرای ماریه نیز از ماجراهای بحث برانگیز زندگی محمد است. ماریه کنیز (برده) حفصه بود که به عنوان هدیه به او داده شده بود. روزی محمد به خانه حفصه دختر عمر می رود و ماریه را تنها در خانه می یابد، وی با ماریه همبستر می شود و ناگهان حفصه از راه می رسد و از مشاهده این قضیه بسیار خشمگین می شود. محمد قول می دهد که ماریه را بر خود حرام کند به شرطی که حفصه ماجرا را برای کسی تعریف نکند، اما حفصه ماجرا را برای عایشه و بقیه زنان محمد تعریف می کند و محمد از الله کمک می گیرد تا رسوایی پیش آمده را با سوره تحریم کمرنگ و سرکوب کند. ماجرای ماریه را در محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد بخوانید.
تاریخ طبری جلد .8 برگ 66131.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 194
19- ریحانه دختر زید قرظی از اسرای بنی قریظه بود که سهم محمد از غنائم جنگی بود. ریحانه هرگز حاضر نشد اسلام بیاورد و حتی پیشنهاد محمد مبنی بر ازدواج با وی را نیز قبول نکرد و تصمیم داشت نه اسلام بیاورد و نه با محمد ازدواج کند. از طرفی محمد نیز قصد رهاکردن این کنیز (برده زن) زیبا را نداشت و وی تا آخر عمر تن به حقارت برده بودن در داد اما حاضر نشد مسلمان شود و یا با محمد ازدواج کند، ماجرای ریحانه را بطور مفصل در نوشتاری با فرنام "ریحانیه زن زیبایی که شب روز قتل همسرش بعنوان برده محمد به حرمسرای محمد رفت و دق مرگ شد." بخوانید.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 164-165
تاریخ طبری جلد .13 برگ 58.
20- ام شریک دوسیه
21- صنعا یا سبا دختر سلیم، زنی بود که پیش از آنکه پیامبر با او همبستر شود مرد.
22- قضیه دختر جابر از بنی کلاب، زنی بود که به محمد گفت مرا به تو داده اند و به من خبر ندادند، پس از محمد طلاق خواست و محمد اورا طلاق داد. روایات دیگری حاکی از آن است که محمد با وی ازدواج کرد اما وقتی برای همبستر شدن پیش وی رفت دریافت که او بسیار پیر است بنابر این وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 139
23- زینب دختر خزیمه از بنی عامر بن صعصعه بود که بعد از کشته شدن شوهرش "عبیده" در جنگ بدر قبول کرد که با محمد ازدواج کند اما 8 ماه بعد از این ازدواج از دنیا رفت.
24- دختر خلیفه الکلبی و خواهر دحیه بن خلیفه، به خانه آوردش و در خانه پیامبر مرد
25- عالیه دختر طبیان از بنی بکربن زنی بود که محمد با وی ازدواج کرد اما بعد از مدتی وی را طلاق داد.
تاریخ طبری جلد .9 برگ 138
تاریخ طبری جلد .39 برگ 188
26- قوتیله بنت قیس بن معدی کرب و خواهر اشعث بن قیس، پیامبر اورا به زنی کرد اما هنوز او را ندیده بود که مرد. برخی نیز گفته اند محمد اورا طلاق داد.
خوله بنت الهذیل از بنی حاریث که طلاق گرفت.27-
28- لیلی بنت الخطیم پیر زنی بود از قبیله بنی خزرج که به گفته طبری (ذکر زنان محمد از تاریخ طبری)، پیامبر روزی به مزگت اندر نشسته بود پشت سوی آفتاب کرده و این زن از پشت آمد و دست هایش را بر روی کتف پیامبر گذاشت و گفت با من ازدواج کن تا من به قبیله خود بگویم پیامبر با من ازدواج کرده است. سپس به میان قبیله خود رفت و مردم به او گفتند کار اشتباهی کردی چون پیر هستی و پیامبر از زنان پیر خوشش نمی آید و اگر تو را ببیند طلاقت خواهد داد. لیلی پیش پیامبر آمد و گفت من پشیمانم که زنی پیر هستم و شایستگی ازدواج با تو را ندارم و پیامبر او را طلاق داد.
29- ام هانی دختر ابوطالب، وی بهانه آورده بود که بچه دار است و باید از بچه اش نگهداری کند. لذا پیشنهاد محمد را رد کرد.
30- ضباعه دختر عامر بن قرط، که پیغمبر اورا از پسرش بخواست اما پسرش به پیامبر گفت مادرم پیر است و پیامبر دست برداشت.
31- صفیه دختر بشامه عنبری که از اسرای افتاده به دست مسلمانان بود، محمد او را بخواست اما شوی باز آمد و چون زنش را می خواست مسلمان شد تا زنش بر او حرام نگردد. پیامبر از او پرسید من را خواهی یا شویت را؟ صفیه گفت شویم را.
32- ام حبیبه دختر عباس بن عبدالمطلب، پیغمبر اورا به زنی خواست، عباس گفت یا رسول الله او با تو شیر خورده است.
33- جمرهدختر حارث بن ابی حارثه، محمد اورا از حارث بخواست، حارث به دروغ به پیامبر گفت بدن او پیسی دارد و تورا شایسته نیست.
سایر موارد موجود در تاریخ
34- محمد زنی که نامی از وی باقی نمانده است طلاق داد زیرا وی چشم چرانی می کرد و به مردانی که از مسجد خارج می شدند زیر چشمی نگاه می کرد.
تاریخ طبری جلد .39 برگ 187
35- محمد زنی را به دلیل این که وی جذام داشت طلاق
Monday, August 09, 2010
عایشه: چهرهی یک زن افغان
عایشه: چهرهی یک زن افغان
فرانک مجیدی: پیش از این در این وبلاگ، پستهایی با عناوین «عکسهایی که جهان را تکان دادند» نگاشته شده. باور دارم عکس روی جلد این هفتهی تایم، میتواند یکی از همان عکسها گردد. این عکس از آن عایشه، زن خجالتی و ۱۸ سالهی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانوادهی همسرش آزار میدیده، او از خانهی شوهر فرار میکند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوشهای او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بیارزش زنانهاش میدهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه میدارد، شوهرش ابتدا گوشها و سپس بینی او را میبرد. حالا عایشه اینطور زندگی میکند، این صورت کنونی زنی ۱۸ ساله است. میبینید، بدون آرایش هم سخت زیباست!
حادثهای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سالهای قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیدهی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانیهاست. عایشه در حال که صورت آسیبدیدهاش را لمس میکرد گفت: «این کاری است که آنها با من کردهاند. چطور میتوانیم با آن ها صلح کنیم؟»
در ماه جون، کرزای صلحی ضمنی با طالبانیها کرد، «تام مالینووسکی» ، یک دیدهبان صلح، در اینباره با کرزای ملاقات کرد. کرزای اما اولویت را به زنده نگاه داشتن میدهد تا رعایت حقوق انسانی افغانها. مالینووسکی اظهار کرد: «کرزای از من پرسید کدامیک مهمتر است؟ حفاظت از حقوق یک دختر برای رفتن به مدرسه، یا نجات زندگیش؟» اینطور که به نظر میرسد، آقای کرزای قرار است مردم افغانستان را به قیمت بریده شدن گوش، بینی، انگشتان، دست و پا بالاخره جوری زنده نگه دارد! این مصالحه، به حق، زنان افغانی را بخاطر امنیت و زندگیشان نگران میسازد.
اما دربارهی این عکس، که توسط عکاس اهل آفریقایجنوبی، جودی بایبر، گرفته شده خبرنگار «تایم» میخواست ابتدا از امنیت جانی عایشه پس از چاپ این عکس مطمئن شود. عایشه دقیقاً میداند با چاپ این عکس، سمبل دردهای زنان افغان بخاطر آسیبهای طالبان خواهد شد. او اکنون در مکانی سِرّی و تحت محافظت زندگی میکند. قرار است عایشه برای جراحی ترمیمی به آمریکا فرستادهشود. همچنین «تایم» بخاطر آثار ترسناک این تصویر تکاندهنده بر کودکان عذرخواهی کردهاست. با این وجود، کسی چندان به کودکان افغان فکر نمیکند که با خطر رفتن پایشان روی مین دست به گریبانند، و احتمال دارد همبازیهایشان را با دست و پای قطع شده ببینند، و اینکه این تصاویر چه آسیبهای روحی مخربی بر آنها وارد میآورد. تایم این عکس را به مثابه یکی از هزاران اسناد افشا شده در سایت ویکیلیکس میداند که در حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان رخ دادهاست، چرا که این عکس، ترکیبی است از حقیقت تأثر انگیز و بینشی بر چگونگی زیستن در سرزمین افغانستان و پیآمد تصمیماتی است که با دروغ و پنهانکاری اتخاذ میشود.
فرانک مجیدی: پیش از این در این وبلاگ، پستهایی با عناوین «عکسهایی که جهان را تکان دادند» نگاشته شده. باور دارم عکس روی جلد این هفتهی تایم، میتواند یکی از همان عکسها گردد. این عکس از آن عایشه، زن خجالتی و ۱۸ سالهی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانوادهی همسرش آزار میدیده، او از خانهی شوهر فرار میکند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوشهای او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بیارزش زنانهاش میدهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه میدارد، شوهرش ابتدا گوشها و سپس بینی او را میبرد. حالا عایشه اینطور زندگی میکند، این صورت کنونی زنی ۱۸ ساله است. میبینید، بدون آرایش هم سخت زیباست!
حادثهای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سالهای قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیدهی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانیهاست. عایشه در حال که صورت آسیبدیدهاش را لمس میکرد گفت: «این کاری است که آنها با من کردهاند. چطور میتوانیم با آن ها صلح کنیم؟»
در ماه جون، کرزای صلحی ضمنی با طالبانیها کرد، «تام مالینووسکی» ، یک دیدهبان صلح، در اینباره با کرزای ملاقات کرد. کرزای اما اولویت را به زنده نگاه داشتن میدهد تا رعایت حقوق انسانی افغانها. مالینووسکی اظهار کرد: «کرزای از من پرسید کدامیک مهمتر است؟ حفاظت از حقوق یک دختر برای رفتن به مدرسه، یا نجات زندگیش؟» اینطور که به نظر میرسد، آقای کرزای قرار است مردم افغانستان را به قیمت بریده شدن گوش، بینی، انگشتان، دست و پا بالاخره جوری زنده نگه دارد! این مصالحه، به حق، زنان افغانی را بخاطر امنیت و زندگیشان نگران میسازد.
اما دربارهی این عکس، که توسط عکاس اهل آفریقایجنوبی، جودی بایبر، گرفته شده خبرنگار «تایم» میخواست ابتدا از امنیت جانی عایشه پس از چاپ این عکس مطمئن شود. عایشه دقیقاً میداند با چاپ این عکس، سمبل دردهای زنان افغان بخاطر آسیبهای طالبان خواهد شد. او اکنون در مکانی سِرّی و تحت محافظت زندگی میکند. قرار است عایشه برای جراحی ترمیمی به آمریکا فرستادهشود. همچنین «تایم» بخاطر آثار ترسناک این تصویر تکاندهنده بر کودکان عذرخواهی کردهاست. با این وجود، کسی چندان به کودکان افغان فکر نمیکند که با خطر رفتن پایشان روی مین دست به گریبانند، و احتمال دارد همبازیهایشان را با دست و پای قطع شده ببینند، و اینکه این تصاویر چه آسیبهای روحی مخربی بر آنها وارد میآورد. تایم این عکس را به مثابه یکی از هزاران اسناد افشا شده در سایت ویکیلیکس میداند که در حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان رخ دادهاست، چرا که این عکس، ترکیبی است از حقیقت تأثر انگیز و بینشی بر چگونگی زیستن در سرزمین افغانستان و پیآمد تصمیماتی است که با دروغ و پنهانکاری اتخاذ میشود.
Saturday, August 07, 2010
Wednesday, August 04, 2010
Sunday, August 01, 2010
آیت الله دستغیب
http://peiknet.com/1389/08mordad/09/page/31Zelollah.htm
آیت الله دستغیب
بیائید من را هم شهید کنید
می گفتند شاه "ظل الله" است
و اکنون هم وضع همان شده!
آیت الله دستغیب عضو مجلس خبرگان از شیراز، که در آخرین نشست خبرگان خواستار حضور موسوی و کروبی درمجلس و شنیدن گزارش آنها از انتخابات شده و روحانیون کودتاچی حاضر در همین مجلس علیه او بسیج شدند، در آخرین ابراز نظر خود، بر مواضع انتقادی خود پای فشرد. وی در درس تفسیر قرآن خود در حسینیه ای که پس از اجلاس مجلس خبرگان، پیاده نظام بی لباس سپاه – معروف به لباس شخصی- برای تخریب به آن یورش بردند، گفت:
بنده به تکلیف خود عمل می کنم، حال می خواهد کسی از سخنان من خوشحال شود یا ناراحت. شهادت در راه خدایتعالی چیز بدی نیست. هر وقت خواستید بیایید و من را هم شهید کنید.
بنده می خواهم بگویم که یک عده ای در زمان رژیم سابق اطراف شاه را گرفتند و از او تعریف و تمجید کردند تا به حدی که او را ظل الله، یعنی سایه خدا قلمداد کردند و از مردم هم توقع تعریف و تمجید داشتند. بعضا در بین آنها افراد مجتهدی هم دیده می شدند. الان نیز وضع به همین منوال است. عده ای از مردم توقع تعریف و تمجید دارند. مردم چنین نمی کنند زیرا واقعیات را آنطور که هست می دانند.
اینطور نیست که مردم ایران حق را از باطل تشخیص ندهند. واقعا اکثریت مردم وقتی به درونشان رجوع می کنند متوجه می شوند که فلان شخص چطور است. آیا حق است یا باطل؟ آنوقت عده ای که در پی کتمان حق و واقعیات هستند از مردم انتظار تعریف و تمجید دارند!
وضع شخص عالم باید اینطور باشد که احکام دین را برای مردم بیان کند و در بیان احکام بدنبال مصلحت اندیشی نباشد که عده ای از سخن او خوشحال شوند و عده دیگر ناراحت، بلکه بین خودش و خدای تعالی آنچه را تکلیف و وظیفه خود می داند انجام دهد.
بنده هر آنچه را که تا به حال گفته ام از روی علم بوده است و ذره ای در آن شک و تردید نداشته ام و بعد از این هم وظیفه خود می دانم که آن حقایق و واقعیاتی را که از قرآن و سنت متوجه شده ام برای مردم بازگو کنم و تکلیف خود را در این مسجد و در مجلس خبرگان انجام دهم که پناه بر خدا اگر بخاطر مصالحی در صدد توجیه باشم، زیرا در پیشگاه خدایتعالی مسئول هستم. بنده به تکلیف خودم عمل می کنم.
آیت الله دستغیب
بیائید من را هم شهید کنید
می گفتند شاه "ظل الله" است
و اکنون هم وضع همان شده!
آیت الله دستغیب عضو مجلس خبرگان از شیراز، که در آخرین نشست خبرگان خواستار حضور موسوی و کروبی درمجلس و شنیدن گزارش آنها از انتخابات شده و روحانیون کودتاچی حاضر در همین مجلس علیه او بسیج شدند، در آخرین ابراز نظر خود، بر مواضع انتقادی خود پای فشرد. وی در درس تفسیر قرآن خود در حسینیه ای که پس از اجلاس مجلس خبرگان، پیاده نظام بی لباس سپاه – معروف به لباس شخصی- برای تخریب به آن یورش بردند، گفت:
بنده به تکلیف خود عمل می کنم، حال می خواهد کسی از سخنان من خوشحال شود یا ناراحت. شهادت در راه خدایتعالی چیز بدی نیست. هر وقت خواستید بیایید و من را هم شهید کنید.
بنده می خواهم بگویم که یک عده ای در زمان رژیم سابق اطراف شاه را گرفتند و از او تعریف و تمجید کردند تا به حدی که او را ظل الله، یعنی سایه خدا قلمداد کردند و از مردم هم توقع تعریف و تمجید داشتند. بعضا در بین آنها افراد مجتهدی هم دیده می شدند. الان نیز وضع به همین منوال است. عده ای از مردم توقع تعریف و تمجید دارند. مردم چنین نمی کنند زیرا واقعیات را آنطور که هست می دانند.
اینطور نیست که مردم ایران حق را از باطل تشخیص ندهند. واقعا اکثریت مردم وقتی به درونشان رجوع می کنند متوجه می شوند که فلان شخص چطور است. آیا حق است یا باطل؟ آنوقت عده ای که در پی کتمان حق و واقعیات هستند از مردم انتظار تعریف و تمجید دارند!
وضع شخص عالم باید اینطور باشد که احکام دین را برای مردم بیان کند و در بیان احکام بدنبال مصلحت اندیشی نباشد که عده ای از سخن او خوشحال شوند و عده دیگر ناراحت، بلکه بین خودش و خدای تعالی آنچه را تکلیف و وظیفه خود می داند انجام دهد.
بنده هر آنچه را که تا به حال گفته ام از روی علم بوده است و ذره ای در آن شک و تردید نداشته ام و بعد از این هم وظیفه خود می دانم که آن حقایق و واقعیاتی را که از قرآن و سنت متوجه شده ام برای مردم بازگو کنم و تکلیف خود را در این مسجد و در مجلس خبرگان انجام دهم که پناه بر خدا اگر بخاطر مصالحی در صدد توجیه باشم، زیرا در پیشگاه خدایتعالی مسئول هستم. بنده به تکلیف خودم عمل می کنم.
Friday, July 30, 2010
سوره احزاب،ایه50
In other words "f**k" any woman you desire
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.۞
ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد
اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.۞
ای پيامبر ، ما زنانی را که مهرشان را داده ای و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شده ای و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله های تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمنی را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زنی گيرد
اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما می دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمی کرده
تا کی بسیج باید تحت انواع استثمارها قرار بگیرد؟
اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنهای گمنام نمی شود؟ کدام بسیجی گمنام از راه بسیجی بودن به یک صادق محصولی تبدیل شده است؟»
خبرنگاران سبز/ از وبلاگها:
هر چه منتظر ماندم تا یک بسیجی درست و حسابی بیاید و چند جملهای در دفاع از حقوق این قشر مستضعف و استثمار شده سخنی بگوید انتظارم بیهوده بود. من میگویم که این قشر تحت شدیدترین تبعیضهای منسوخ و غیر منسوخ است با این تفاوت که اگر زنان تحت تبعیض بوده و هستند همتی کرده و برای رفع تبعیض و کسب آزادی خود تلاش کردند، کارگران و معلمان هم به همین ترتیب، دانشجویان هم همینطور و در کل جنبش سبز اخیر تبلوری بود از یک مبارزه همگانی برای کسب حقوق مدنی که خود چتری است که همه مطالبات را پوشش میدهد، اما این بسیجیان محروم برای بهبودی وضعیت خود چه کرده اند؟ تا کی باید تحت کثیفترین انواع استثمار قرار بگیرند؟
آنها را وادار به کارهائی میکنند که حتی آدم از ذکر نام اصلی خود برای انجام دادن چنین کارهائی شرمش میشود، قبح کار به حدی است که حاکمیت با شارلاتانی هرچه تمامتر به انسانهائی که آنها را وادار به کار شنیعی کرده لغب گمنام می دهد، سرباز گمنام! سرباز امام زمان! خب اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنهای گمنام نمی شود!؟
آنها را با ارزانترین بها از خانه و کاشانه هایشان می آورند، از بیکاری و شاید هم اغلب عدم داشتن تحصیلات و حرفه آنها حد اکثر سوء استفاده را میبرند و آنها را وادار به کارهائی میکنند که حتی آدم از ذکر نام اصلی خود برای انجام دادن چنین کارهائی شرمش میشود، قبح کار به حدی است که حاکمیت با شارلاتانی هرچه تمامتر به انسانهائی که آنها را وادار به کار شنیعی کرده لغب گمنام می دهد، سرباز گمنام! سرباز امام زمان! خب اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنهای گمنام نمی شود!؟ بلعکس احمد زید آبادی، آن انسان فرهیخته و شهروند نمونه را تنها برای عدم ذکر "مقام معظم" به آن شکلی که دیدیم به زندان میافکند و با ممنوعیت کاری او را تبعید هم میکند! آنوقت گمنامیش را به بسیجیان میدهد!
بچه های مردم را بدون در نظر گرفتن کوچکترین حقوق مدنی که مثل هر انسان آزاده دیگر شایستگی آن را دارند به کارهائی وا میدارند و روح و جوهرشان را خرد و خمیر میکنند و بعد میگویند ما هم بسیجی هستیم! اگر آنها هم بسیجی هستند پس چرا فیروزآبادی مافیای نفتی و ماشاءالله در این اواخر مافیای همه جانبه را برای یک روز رها نمی کند تا او هم پا به پای آن بسیجیهای گمنام به سفارتها سنگ بزند؟ مگر جز این است که قصر نشینی سهم آقایان شده و کثافت کاریها سهم بسیج!
بسیجی مگر چگونه بسیجی میشود که در نهایت حتی از حق استفاده کردن از نام خود هم میگذرد؟ او هم مثل هر ایرانی دیگر در خانوادهای به دنیا میآید که پدر و مادر او برای وی بهترین آرزوها را می کنند، اینکه تحصیل کند و یا حرفهای بدست آورد که در نهایت آبرومندانه در جامعه زندگی کند، فوق فوقش می گوئیم باوری دارد و به پشتوانه این باور بسیجی می شود که آن هم دلیل نمی شود اینگونه مورد سوء استفاده واقع شود. بسیاری از این افراد در اثر فقر و شرایط سختی که حاکمیت مسئول درجه یک آن است تن به بسیجی شدن میدهند. اما بعد چه اتفاقی می افتد؟ بسیجی چقدر حقوق می گیرد؟ مزایای او چیست؟ بیمه درمانی دارد؟ کدام بسیجی گمنام از راه بسیجی بودن به یک صادق محصولی تبدیل شده است؟ این سئوالها را باید خود بسیجیان به خود پاسخ بدهند. اما چیزی که عیان است حاکمیت از بسیجی یک برده ارزان قیمت میسازد. بردهای گمنام که کوچکترین حق و حقوقی ندارد و میبایست به ارزانترین شیوههای ممکن در دفاع از همان حاکمیتی که استثمارش کرده است در برابر خواهر و برادران خود بایستد و جامعه خود را تکه پاره کند.
تکثر گرائی جنبش سبز یک شعار نیست، بلکه واقعیت و دعوتنامه بازی است برای تمامی اقشار از جمله خود بسیجیان. قطعا این قشر نباید که از قافله دور بماند و عقلای قوم این قشر میبایست که هر چه زودتر برای کسب حقوق برباد رفته خود اعلام خطر کنند. کما که از دوستان وبلاگنویس می خواهم این موضوع را جدی بگیرند و در این رابطه قلم فرسائی کنند و یا حتی یک بازی وبلاگی هم راه بیاندازند. البته به من هم اطلاع دهند تا همینجا لینکشان بکنم.
فراموش نکنیم که آگاهی رسالت ما است.
خبرنگاران سبز/ از وبلاگها:
هر چه منتظر ماندم تا یک بسیجی درست و حسابی بیاید و چند جملهای در دفاع از حقوق این قشر مستضعف و استثمار شده سخنی بگوید انتظارم بیهوده بود. من میگویم که این قشر تحت شدیدترین تبعیضهای منسوخ و غیر منسوخ است با این تفاوت که اگر زنان تحت تبعیض بوده و هستند همتی کرده و برای رفع تبعیض و کسب آزادی خود تلاش کردند، کارگران و معلمان هم به همین ترتیب، دانشجویان هم همینطور و در کل جنبش سبز اخیر تبلوری بود از یک مبارزه همگانی برای کسب حقوق مدنی که خود چتری است که همه مطالبات را پوشش میدهد، اما این بسیجیان محروم برای بهبودی وضعیت خود چه کرده اند؟ تا کی باید تحت کثیفترین انواع استثمار قرار بگیرند؟
آنها را وادار به کارهائی میکنند که حتی آدم از ذکر نام اصلی خود برای انجام دادن چنین کارهائی شرمش میشود، قبح کار به حدی است که حاکمیت با شارلاتانی هرچه تمامتر به انسانهائی که آنها را وادار به کار شنیعی کرده لغب گمنام می دهد، سرباز گمنام! سرباز امام زمان! خب اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنهای گمنام نمی شود!؟
آنها را با ارزانترین بها از خانه و کاشانه هایشان می آورند، از بیکاری و شاید هم اغلب عدم داشتن تحصیلات و حرفه آنها حد اکثر سوء استفاده را میبرند و آنها را وادار به کارهائی میکنند که حتی آدم از ذکر نام اصلی خود برای انجام دادن چنین کارهائی شرمش میشود، قبح کار به حدی است که حاکمیت با شارلاتانی هرچه تمامتر به انسانهائی که آنها را وادار به کار شنیعی کرده لغب گمنام می دهد، سرباز گمنام! سرباز امام زمان! خب اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنهای گمنام نمی شود!؟ بلعکس احمد زید آبادی، آن انسان فرهیخته و شهروند نمونه را تنها برای عدم ذکر "مقام معظم" به آن شکلی که دیدیم به زندان میافکند و با ممنوعیت کاری او را تبعید هم میکند! آنوقت گمنامیش را به بسیجیان میدهد!
بچه های مردم را بدون در نظر گرفتن کوچکترین حقوق مدنی که مثل هر انسان آزاده دیگر شایستگی آن را دارند به کارهائی وا میدارند و روح و جوهرشان را خرد و خمیر میکنند و بعد میگویند ما هم بسیجی هستیم! اگر آنها هم بسیجی هستند پس چرا فیروزآبادی مافیای نفتی و ماشاءالله در این اواخر مافیای همه جانبه را برای یک روز رها نمی کند تا او هم پا به پای آن بسیجیهای گمنام به سفارتها سنگ بزند؟ مگر جز این است که قصر نشینی سهم آقایان شده و کثافت کاریها سهم بسیج!
بسیجی مگر چگونه بسیجی میشود که در نهایت حتی از حق استفاده کردن از نام خود هم میگذرد؟ او هم مثل هر ایرانی دیگر در خانوادهای به دنیا میآید که پدر و مادر او برای وی بهترین آرزوها را می کنند، اینکه تحصیل کند و یا حرفهای بدست آورد که در نهایت آبرومندانه در جامعه زندگی کند، فوق فوقش می گوئیم باوری دارد و به پشتوانه این باور بسیجی می شود که آن هم دلیل نمی شود اینگونه مورد سوء استفاده واقع شود. بسیاری از این افراد در اثر فقر و شرایط سختی که حاکمیت مسئول درجه یک آن است تن به بسیجی شدن میدهند. اما بعد چه اتفاقی می افتد؟ بسیجی چقدر حقوق می گیرد؟ مزایای او چیست؟ بیمه درمانی دارد؟ کدام بسیجی گمنام از راه بسیجی بودن به یک صادق محصولی تبدیل شده است؟ این سئوالها را باید خود بسیجیان به خود پاسخ بدهند. اما چیزی که عیان است حاکمیت از بسیجی یک برده ارزان قیمت میسازد. بردهای گمنام که کوچکترین حق و حقوقی ندارد و میبایست به ارزانترین شیوههای ممکن در دفاع از همان حاکمیتی که استثمارش کرده است در برابر خواهر و برادران خود بایستد و جامعه خود را تکه پاره کند.
تکثر گرائی جنبش سبز یک شعار نیست، بلکه واقعیت و دعوتنامه بازی است برای تمامی اقشار از جمله خود بسیجیان. قطعا این قشر نباید که از قافله دور بماند و عقلای قوم این قشر میبایست که هر چه زودتر برای کسب حقوق برباد رفته خود اعلام خطر کنند. کما که از دوستان وبلاگنویس می خواهم این موضوع را جدی بگیرند و در این رابطه قلم فرسائی کنند و یا حتی یک بازی وبلاگی هم راه بیاندازند. البته به من هم اطلاع دهند تا همینجا لینکشان بکنم.
فراموش نکنیم که آگاهی رسالت ما است.
Saturday, July 10, 2010
Saturday, June 26, 2010
Monday, June 21, 2010
Sunday, June 20, 2010
Friday, June 18, 2010
در کتاب تحریر الوسیله خمینی آمده که می توان با دختر شیرخوار شهوترانی کرد
تحریر الوسیله
این و دو کتاب خمینی به طور کامل به زبان انگلیسی در اینجا بخوانید
Monday, June 14, 2010
Wednesday, June 09, 2010
Friday, May 28, 2010
آیت الله میلونر
پال کلب نیکوف (Paul Klebnikov) نویسپال کلب نیکوف (Paul Klebnikov) نویسنده کتاب معروف "آیت اله های ملیونر" است که در 9 جولای 2004 به طرز ناجوانمردانه ای در بیرون دفتر روزنامه محل کارش در مسکو ترور و کشته شدنده کتاب معروف "آیت اله های ملیونر" است که در 9 جولای 2004 به طرز ناجوانمردانه ای در بیرون دفتر روزنامه محل کارش در مسکو ترور و کشته شد.
Paul Klebnikov
این تنها خلاصه بخش کمی از تحقیقات اوست:
در حالی که بیش از 9 درصد نفت دنیا و 15 در صد گاز طبیعی جهان در ایران قرار دارد ایران باید کشوری ثروتمند باشد اما درآمد سرانه هفت درصد کمتر از مقدار آن قبل از انقلاب می باشد. حجم سرمایه های منتقل شده از ایران به دبی و مناطق امن اقتصادی در حدود سه بیلیون دلار در سال است
رفسنجانی ها
پس از انقلاب ایران یک برادر رفسنجانی صنایع مس را در دست گرفت، دیگری کنترل تلویزیون را، برادر زن وی استاندار کرمان شد و پسر عمو ( یا پسردایی یا پسرخاله ، لغت کازین در انگلیسی ) صادرات چهارصد میلیون دلاری پسته را قبضه کرد پسر و خواهرزاده ( یا برادرزاده ؛ لغت نفیو در انگلیسی ) او در وزارت نفت پستهای کلیدی دارند، پسر دیگر او مترو را دراختیار دارد که تا زمان تهیه گزارش حدود هفتصد میلیون دلار برای آن هزینه شده است. این خانواده از طریق شرکت ها و بنیاد های مختلف عمل کرده و باور بر این است که یکی از بزرگترین شرکت های نفتی ایران ، کارخانه ساخت اتومبیل دوو و یکیاز بهترین خطوط هوایی خصوصی ایران را در دست دارند (علیرغم اینکه خود آنها منکر تصاحب این ثروت ها هستند.)کوچکترین پسر رفسنجانی یاسر، صاحب باغی سی هکتاری در منطقه فوق مدرن لواسان در همسایگی تهران است که هر هکتار زمین در آن منطقه در حدود چهارمیلیون دلار معامله میشود یاسر از کجا این پول را آورده است ؟ او یک تاجر تحصیل کرده بلژیک است و اداره کننده شرکتی است که در زمینه غذای کودک ، آب معدنی وماشین آلات صنعتی فعالیت دارد ساده ترین راه پولدار شدن به قول سعید لیلاز که اکنون با یکی از شرکتهای اتومبیل سازی همکاری می کند در سالهای اولیه انقلاب داشتن رابط های لازم به منظور گرفتن مجوز واردات و تبدیل دلار صدو هفتادو پنج تومان به هشتصد تومان بود. تخمین اوگویای زیانی معادل سه تا پنج بیلیون دلار در سال به اقتصاد ایران حاصل از این نوع کلاهبرداری قانونی در آن مدتاست.
عسگراولادی ها
آنها از اصل از بازاریان یهودی بودند که چند نسل قبل مسلمان شدند. اسدالله عسگراولادی پسته ، زیره، خشکبار ،میگو و خاویار صادر کرده و در مقابل شکر و لوازم خانگی وارد می کند . بانکداران ایرانی ثروت او را حدود چهارصد میلیون دلار تخمین می زنند.عسگر اولادی از برادر بزرگ خود حبیب الله که در سالهای دهه هزارو نهصد وهشتاد وزیر بازرگانی و مسئول دادن مجوزهای جالب توجه مربوط به کالاهای خارجی بود کمک هایی دریافت نمود ( او همچنین در مجموعه مربوط به "مارک ریچ" که کالاهای ممنوعه آمریکایی را به ایران میرساند کار می کرد.
رفیق دوست
رفیق دوست راننده خمینی از فرودگاه مهرآباد تا مقصد وی پس از برگشتن از پاریس بود. رفیق دوست در سال هزارو نهصدو هشتادونه کنترل بنیاد مستضعفان را در دست گرفت که دارای حدود چهارصد هزارنفر کارمند و سرمایه ای حدود ده بیلیون دلار است.رفیق دوست مالک بنیاد نور است که بلوکهای آپارتمان متعدد در اختیار داشته و سودی در حدود دویست میلیون دلار از طریق واردات دارو، شکرو لوازم ساختمانی بدست می آورد. او در هنگام لزوم به مقادیر مخفی پول دسترسی دارد و البته تعریف "هنگام لزوم" نامشخص است.
واعظ طبسی ها
بنیاد رضوی در اختیار اوست. این سازمان زمین های شهری متعدد در سرتا سر ایران، هتل ، کارخانه ، مزارع و معادن سنگ مختلف را در اختیار دارد. میزان دارائی آن تاکنون اعلام نشده است ولی کارشناسان اقتصادی مقدار پانزده بیلیون دلار را تخمین میزننداین سازمان مقادیر زیادی اهدایی جات از زائران مشهد چپاول می کند. اخیرا بانکهای سرمایه گذاری با همکاری سرمایه گذارانی از دبی و عربستان سعودی تاسیس کرده است و در تجارت های بزرگ خارجی نیز فعال بوده است.عنصر محرک این بنیاد پسر آیت الله طبسی، ناصر است. او مسئول ناحیه آزاد تجاری سرخس بود . قرار بود در این ناحیه فرودگاه و راه آهن ( بین ایران و ترکمنستان )، هتل ،شاهراههای متعدد و ساختمانهای اداری تاسیس شود. اما در سال دو هزارو یک ناصر طبسی از کار برکنار و دو ماه بعد به جرم اختلاص ازشرکتی در دبی به نام المکاسیب دستگیر شد اما چهار ماه قبلازتاریخ انتشار این گزارش از اتهامات وارده تبرئه شد.
Paul Klebnikov
این تنها خلاصه بخش کمی از تحقیقات اوست:
در حالی که بیش از 9 درصد نفت دنیا و 15 در صد گاز طبیعی جهان در ایران قرار دارد ایران باید کشوری ثروتمند باشد اما درآمد سرانه هفت درصد کمتر از مقدار آن قبل از انقلاب می باشد. حجم سرمایه های منتقل شده از ایران به دبی و مناطق امن اقتصادی در حدود سه بیلیون دلار در سال است
رفسنجانی ها
پس از انقلاب ایران یک برادر رفسنجانی صنایع مس را در دست گرفت، دیگری کنترل تلویزیون را، برادر زن وی استاندار کرمان شد و پسر عمو ( یا پسردایی یا پسرخاله ، لغت کازین در انگلیسی ) صادرات چهارصد میلیون دلاری پسته را قبضه کرد پسر و خواهرزاده ( یا برادرزاده ؛ لغت نفیو در انگلیسی ) او در وزارت نفت پستهای کلیدی دارند، پسر دیگر او مترو را دراختیار دارد که تا زمان تهیه گزارش حدود هفتصد میلیون دلار برای آن هزینه شده است. این خانواده از طریق شرکت ها و بنیاد های مختلف عمل کرده و باور بر این است که یکی از بزرگترین شرکت های نفتی ایران ، کارخانه ساخت اتومبیل دوو و یکیاز بهترین خطوط هوایی خصوصی ایران را در دست دارند (علیرغم اینکه خود آنها منکر تصاحب این ثروت ها هستند.)کوچکترین پسر رفسنجانی یاسر، صاحب باغی سی هکتاری در منطقه فوق مدرن لواسان در همسایگی تهران است که هر هکتار زمین در آن منطقه در حدود چهارمیلیون دلار معامله میشود یاسر از کجا این پول را آورده است ؟ او یک تاجر تحصیل کرده بلژیک است و اداره کننده شرکتی است که در زمینه غذای کودک ، آب معدنی وماشین آلات صنعتی فعالیت دارد ساده ترین راه پولدار شدن به قول سعید لیلاز که اکنون با یکی از شرکتهای اتومبیل سازی همکاری می کند در سالهای اولیه انقلاب داشتن رابط های لازم به منظور گرفتن مجوز واردات و تبدیل دلار صدو هفتادو پنج تومان به هشتصد تومان بود. تخمین اوگویای زیانی معادل سه تا پنج بیلیون دلار در سال به اقتصاد ایران حاصل از این نوع کلاهبرداری قانونی در آن مدتاست.
عسگراولادی ها
آنها از اصل از بازاریان یهودی بودند که چند نسل قبل مسلمان شدند. اسدالله عسگراولادی پسته ، زیره، خشکبار ،میگو و خاویار صادر کرده و در مقابل شکر و لوازم خانگی وارد می کند . بانکداران ایرانی ثروت او را حدود چهارصد میلیون دلار تخمین می زنند.عسگر اولادی از برادر بزرگ خود حبیب الله که در سالهای دهه هزارو نهصد وهشتاد وزیر بازرگانی و مسئول دادن مجوزهای جالب توجه مربوط به کالاهای خارجی بود کمک هایی دریافت نمود ( او همچنین در مجموعه مربوط به "مارک ریچ" که کالاهای ممنوعه آمریکایی را به ایران میرساند کار می کرد.
رفیق دوست
رفیق دوست راننده خمینی از فرودگاه مهرآباد تا مقصد وی پس از برگشتن از پاریس بود. رفیق دوست در سال هزارو نهصدو هشتادونه کنترل بنیاد مستضعفان را در دست گرفت که دارای حدود چهارصد هزارنفر کارمند و سرمایه ای حدود ده بیلیون دلار است.رفیق دوست مالک بنیاد نور است که بلوکهای آپارتمان متعدد در اختیار داشته و سودی در حدود دویست میلیون دلار از طریق واردات دارو، شکرو لوازم ساختمانی بدست می آورد. او در هنگام لزوم به مقادیر مخفی پول دسترسی دارد و البته تعریف "هنگام لزوم" نامشخص است.
واعظ طبسی ها
بنیاد رضوی در اختیار اوست. این سازمان زمین های شهری متعدد در سرتا سر ایران، هتل ، کارخانه ، مزارع و معادن سنگ مختلف را در اختیار دارد. میزان دارائی آن تاکنون اعلام نشده است ولی کارشناسان اقتصادی مقدار پانزده بیلیون دلار را تخمین میزننداین سازمان مقادیر زیادی اهدایی جات از زائران مشهد چپاول می کند. اخیرا بانکهای سرمایه گذاری با همکاری سرمایه گذارانی از دبی و عربستان سعودی تاسیس کرده است و در تجارت های بزرگ خارجی نیز فعال بوده است.عنصر محرک این بنیاد پسر آیت الله طبسی، ناصر است. او مسئول ناحیه آزاد تجاری سرخس بود . قرار بود در این ناحیه فرودگاه و راه آهن ( بین ایران و ترکمنستان )، هتل ،شاهراههای متعدد و ساختمانهای اداری تاسیس شود. اما در سال دو هزارو یک ناصر طبسی از کار برکنار و دو ماه بعد به جرم اختلاص ازشرکتی در دبی به نام المکاسیب دستگیر شد اما چهار ماه قبلازتاریخ انتشار این گزارش از اتهامات وارده تبرئه شد.
Saturday, May 15, 2010
طومار (دادخواست ـ فراخوان) برای جلوگيری از آزادی علی وکيلی راد
خبر انتیموللا
در عوض یک مرد فرانسوی که در ایران بازداشرت شده بود آزاد شد
PETITION:Toumar (Dadkhast-Færakhan)
bæraye jelo-giri æz azadi-ye Ali VAKILI RAD
koshtargar-e Dr Shapur BAKHTIAR dær FRANCE
www.Terror1979.org/petition.html
Hæm-mihænan-e gerami
Ba doroud-e fravan
Ta chænd rouz-e digær, yeki æz dadgah-haye færmayeshi-ye Paris bær an æst ke dær-khast-e azadi-ye (!) Ali VAKILI RAD ra residegi konæd. Shegefta ke pish-a-pish daværan o dad-setan hæm-ava, dær chæhar-choub-e neshæst-haye gozæshte-ye hæmin dadgah-e-dær-bæsteh, in AZADI-ye PISH-HENGAM-e past o nængin ra “PÆZIROFTÆNI”(!) væ “SHAYESTEH” (!!) danesteh-ænd.
Bæraye yad-aværi, ferestade-ye Jomhouri-ye Eslami Ali VAKILI RAD, ba chaghou be shive-i dehshætnak Dr Shapour BAKHTIAR ra gærdæn zæd, an hæm dær khane-ye khod-e vey dær næzdiki-haye Paris, væ æz an hengam in koshtar-gær-e eslami-ye Æhriman-khou, næ tænha kouchek-tærin sokhæn-e pæshimani hær gez bær zæban næy-avordeh, bæl-ke æz rouz-e dæst-giri-yæsh ta be em-rouz hæm-vare æz dorough-pærdazi væ dosh-nam-gouyi bi shærmaneh dæst bær næ-dashteh æst.
Bæraye shekæstæn-e khamoushi piramoun-e in dad-o-setæd-haye penhani-væ-næhani-ye nængin ke dær FRANCE, keshværi ke Khomeyni ra dær deh-koure-ye Neauphle-le-Château (næzdik-e Paris) pærværand, pishine-i deraz daræd (manænd-e bækhshoudegi væ azadi-ye Anis NÆGHGHASH (Anis NAKASH/ Anis NACACHE) væ hæm-dæstan-e hæm-bænd-æsh) æfzoun bær inke dær hich keshværi be ændaze-ye FRANCE ræzmændegan-e IRANI-ye boroun-mærzi ra Terror næ-kærde-ænd væ inke NOKHOSTIN Terror-e boroun-mærzi (Terror-e Vala-gohær Shæhriar) dær FRANCE ænjam gereft, an-hæm dorost 300 rouz pæs æz sær-negouni-ye Dr Shapour BAKHTIAR æz Nokhost-væziri.
Bayæsteh æst ke Iranian o Jæhanian, pak-delan væ hoshiaran, bæsij shævænd væ nekouhesh-e khod ra ba næhadæn-e dæstine-ye (= emza-ye) khod bær in Toumar (Dadkhast-Færakhan), baz-gou færmayænd.
Toumar (Dadkhast-Færakhan) dær tar-nomaye zir mi-bashæd :
www.Terror1979.org/petition.html
Ma æz souye Iranian væ Iran-doustan-e særasær-e jæhan, dær kakh-e dadgostæri-ye Paris, dær rouz-e dadgah, Toumar (Dadkhast-Færakhan) dær dæst, be nomayændegi-ye hæmeh nekouhændegan-e in zesht-kari, dær amadeh-bash khahim boud væ khamoush næ-khahim neshæst.
Shæyeste-ye yad-aværi æst ke in Toumar (Dadkhast-Færakhan) nokhost be zæban-e færanse væ bæraye agahandæn-e Fransævi-ha neveshteh shodeh æst ke be-danænd keshværeshan ta koja vam-dar-e Iranian-e del-avær væ ræzmænde manænde Dr Shapour Bækhtiar boudeh æst ke dær jæng-e jæhani-ye dovvom dær Artesh-e FRANCE doush-a-doush-e Fransævi-ha jængideh æst ke khod mi-tævanid gostærdegi-ye in na-sepasi ra daværi konid.
Hæmvare beh-rouz o sær-færaz bashid
Dr Shahpour IRANSHAHI, 77
Boniad-gozar væ sær-pæræst-e
Komite-ye Jæhani-ye Peykar ba Terror (/Terrorism-e Dolæti)
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
YAD-AVÆRI æz souye Dr Shahpour IRANSHAHI :
Hengami ke Jæng-e Jæhani-ye Dovvom dær-gereft, an jævan-e por-shour-e Irani Shahpour BAKHTIAR, ke danesh-jou-ye danesh-gah-e Sorbonne dær Paris boud, bæy-este dan-est ke danesh-gah ra chænd sali kenar bo-gzaræd ta be ræhai-ye FRANCE be-shetabæd.
Nokhost be Artesh-e FRANCE væ sepæs be Sazman-e zir-zæmini « Jombesh-e Istadegi-ye FRANCE» (« Nehzhæt-e Moghavemæt-e FRANCE») peyvæst.
Shayeste-ye yad-aværi’st ke bishtær-e shæhr-vændan-e FRANCE, bi-engar be sær-nevesht-e keshvær-e negoun-bækht-e khod, næ tænha boz-delaneh væ sazesh-karaneh æz hær-goune peykar o istadegi sær-baz mi-zædænd, ke shomar-e cheshm-giri æz anan bi-deræng khod-foroukhtegi, DOSH-MÆN-PÆRÆSTI o mihæn-foroushi ra niz pisheh kærdænd, væ dær in rah-e nængin-e hæm-kari ba dosh-mæn, be hær-gouneh pælidi væ æz-posht-khænjær-zædæn tæn dær-dadænd, lo dadæn-e hæm-mihænan-e ræzmænde-ye zir-zæmini-ye khod be biganegan-e youresh-gær-e chireh bær mihæn.
Rouy-gærdani æz istadegi væ pæsti-ye bishtær-e shæhr-vændan-e Fransævi-ye an hengam, VAM-e FRANCE ra be an danesh-jou-ye jævan-mærd-e Irani Shahpour BAKHTIAR, ke azad-mæneshane-tær væ del-aværane-tær æz Fransævian ræftar kærd, SÆD-CHÆNDAN mi-sazæd væ næng-e FRANCE ba na-ro zædæn be vey HEZAR-CHÆNDAN mi-shævæd.
Ba an-ke Dr Shahpour BAKHTIAR shenakht-e zhærfi æz zæban o færhæng-e Aryai-ye Almani niz dasht, væ hær sale be Alman mi-ræft, dær aghaz-e Jæng Jæhani-ye Dovvom rahi be do-deli næ-dad væ doush-a-doush-e Fransævian jængid.
Væ degær-bar pæs æz Enqelab-e Eslami-ye 1979 dær Iran, pay-gah-e ræzm o peykar-e khod dær boroun-mærz ra dær FRANCE ostovar sakht, zira be dousti-ye Fransævian væ hæm-deli-ye anan sækht bavær dasht ke sær-ænjam-e khounin-e an khosh-baværi ra hæmeh be cheshm-e khod didænd.
Hæm-æknoun koshtar-gæræsh ra hæm mi-khahænd AZAD ( !) konænd.
Ægær in sær-nevesht-e del-khærash bær sær-e khishan, næzdikan-e khod-eshan ya « khodi-ha-yeshan » amædeh boud, aya yek koshtar-gær-e sæng-del-e dæd-mænesh ra ræha mi-sakhtænd ?
طومار (دادخواست ـ فراخوان) برای جلوگيری از آزادی علی وکيلی راد
قاتل دکتر شاپور بختيار در فرانسه
www.Terror1979.org/petition.html
هم ميهنان گرامی
با درود فراوان
تا چند روز ديگر يکی از دادگاههای فرمايشی پاريس بر آنست که درخواست آزادی (!) علی وکيلی راد را رسيدگی کند. شگفتا که پيشاپيش داوران و دادستان هم آوا در چهارچوب نشستهای گذشته همين دادگاه در بسته ، اين آزادی پيش هنگام پست و ننگين را " پذيرفتنی " (!) و " شايسته " (!!) دانسته اند.
برای يادآوری ، فرستاده جمهوری اسلامی علی وکيلی راد ، با چاقو به شيوه ای دهشتناک دکتر شاپور بختيار را گردن زد آن هم در خانه خود وی در نزديکيهای پاريس و از آن هنگام اين کشتارگر اسلامی اهريمن خو، نه تنها کوچکترين سخن پشيمانی هر گز بر زبان نياورده بلکه از روز دستگير يش تا به امروز همواره از دروغپردازی و دشنام گوئی بی شرمانه دست برنداشته است.
برای شکستن خاموشی پيرامون اين داد و ستدهای پنهانی و نهانی ننگين که در فرانسه ، کشوری که خمينی را در ده کوره نوفل لوشاتو(نزديک پاريس) پروراند ، پيشينه ای دراز دارد (مانند بخشودگی و آزادی انيس نقاش و همدستان هم بندش) افزون بر اينکه در هيچ کشوری به اندازه فرانسه رزمندگان ايرانی برونمرزی را ترور نکرده اند و اينکه نخستين ترور برونمرزی (ترور والاگهر شهريار) در فرانسه انجام گرفت آنهم درست سیصد روز پس ازسرنگونی دکتر شاپور بختيار از نخست وزيری.
بايسته است که ايرانيان و جهانيان ، پاکدلان و هشياران بسيج شوند و نکوهش خود را با نهادن دستينه (امضاء) خود بر اين طومار (دادخواست ـ فراخوان) ، بازگو فرمايند.
طومار (دادخواست ـ فراخوان) در تارنمای زير ميباشد :
www.Terror1979.org/petition.html
ما از سوی ايرانيان و ايران دوستان سراسر جهان، در کاخ دادگستری پاريس، در روز دادگاه، طومار (دادخواست ـ فراخوان) در دست، به نمايندگی همه نکوهندگان اين زشتکاری، در آماده باش خواهيم بود و خاموش نخواهيم نشست.
شايسته يادآوری است که اين طومار(دادخواست ـ فراخوان) نخست به زبان فرانسه و برای آگاهاندن فرانسويها نوشته شده است که بدانند کشورشان تا کجا وام دار ايرانيان دلآور و رزمنده مانند دکتر شاپور بختيار بوده است که در جنگ جهانی دوم در آرتش فرانسه دوشادوش فرانسويها جنگيده است که خود ميتوانيد گستردگی اين ناسپاسی را داوری کنيد.
همواره بهروز و سرفراز باشيد
دکتر شاهپور ايرانشاهی
بنيادگزار و سرپرست کميته جهانی پيکار با ترور/)تروريسم دولتی(
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
---------------------
يادآوری از سوی دکتر شاهپور ايرانشاهی :
هنگامی که جنگ جهانی دوم درگرفت آن جوان پر شور ايرانی شاپور بختيار که دانشجوی دانشگاه سوربن در پاريس بود بايسته دانست که دانشگاه را چند سالی کنار بگذارد تا به رهائی فرانسه بشتابد.
نخست به آرتش فرانسه و سپس به سازمان زيرزمينی " جمبش ايستادگی فرانسه " (" نهضت مقاومت فرانسه ") پيوست.
شايسته يادآوری است که بيشتر شهروندان فرانسه ، بی انگار به سرنوشت کشور نگونبخت خود نه تنها بزدلانه و سازشکارانه از هر گونه پيکار و ايستادگی سر باز ميزدند که شمار چشمگيری از آنان بی درنگ خودفروختگی ، دشمن پرستی و ميهن فروشی را نيز پيشه کردند و در اين راه ننگين همکاری با دشمن، به هر گونه پليدی و از پشت خنجر زدن تن در دادند مانند لو دادن هم ميهنان رزمنده زيرزمينی خود به بيگانگان يورشگر چيره بر ميهن.
رويگردانی از ايستادگی و پستی بيشتر شهروندان فرانسوی آن هنگام ، وام فرانسه را به آن دانشجوی جوانمرد ايرانی شاپور بختيار که آزادمنشانه تر و دلآورانه تر از فرانسويان رفتار کرد صد چندان می سازد و ننگ فرانسه با نارو زدن به وی هزار چندان ميشود.
با آنکه دکتر شاپور بختيار شناخت ژرفی از زبان و فرهنگ آلمانی نيز داشت و هر ساله به آلمان ميرفت در آغاز جنگ جهانی دوم راهی به دودلی نداد و دوشادوش فرانسويان جنگيد.
و دگر بار پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ در ايران ، پايگاه رزم و پيکار خود در برونمرز را در فرانسه استوار ساخت زيرا به دوستی فرانسويان و همدلی آنان سخت باور داشت که سرانجام خونين آن خوش باوری را همه به چشم خود ديدند. هم اکنون کشتارگرش را هم ميخواهند آزاد کنند.
اگر اين سرنوشت دلخراش بر سر خويشان ، نزديکان خودشان يا "خودی هايشان" آمده بود آيا يک کشتارگر سنگدل ددمنش را رها ميساختند ؟
دکتر شاهپور ايرانشاهی
بنيادگزار و سرپرست
کميته جهانی پيکار با ترور/)تروريسم دولتی(
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
در عوض یک مرد فرانسوی که در ایران بازداشرت شده بود آزاد شد
PETITION:Toumar (Dadkhast-Færakhan)
bæraye jelo-giri æz azadi-ye Ali VAKILI RAD
koshtargar-e Dr Shapur BAKHTIAR dær FRANCE
www.Terror1979.org/petition.html
Hæm-mihænan-e gerami
Ba doroud-e fravan
Ta chænd rouz-e digær, yeki æz dadgah-haye færmayeshi-ye Paris bær an æst ke dær-khast-e azadi-ye (!) Ali VAKILI RAD ra residegi konæd. Shegefta ke pish-a-pish daværan o dad-setan hæm-ava, dær chæhar-choub-e neshæst-haye gozæshte-ye hæmin dadgah-e-dær-bæsteh, in AZADI-ye PISH-HENGAM-e past o nængin ra “PÆZIROFTÆNI”(!) væ “SHAYESTEH” (!!) danesteh-ænd.
Bæraye yad-aværi, ferestade-ye Jomhouri-ye Eslami Ali VAKILI RAD, ba chaghou be shive-i dehshætnak Dr Shapour BAKHTIAR ra gærdæn zæd, an hæm dær khane-ye khod-e vey dær næzdiki-haye Paris, væ æz an hengam in koshtar-gær-e eslami-ye Æhriman-khou, næ tænha kouchek-tærin sokhæn-e pæshimani hær gez bær zæban næy-avordeh, bæl-ke æz rouz-e dæst-giri-yæsh ta be em-rouz hæm-vare æz dorough-pærdazi væ dosh-nam-gouyi bi shærmaneh dæst bær næ-dashteh æst.
Bæraye shekæstæn-e khamoushi piramoun-e in dad-o-setæd-haye penhani-væ-næhani-ye nængin ke dær FRANCE, keshværi ke Khomeyni ra dær deh-koure-ye Neauphle-le-Château (næzdik-e Paris) pærværand, pishine-i deraz daræd (manænd-e bækhshoudegi væ azadi-ye Anis NÆGHGHASH (Anis NAKASH/ Anis NACACHE) væ hæm-dæstan-e hæm-bænd-æsh) æfzoun bær inke dær hich keshværi be ændaze-ye FRANCE ræzmændegan-e IRANI-ye boroun-mærzi ra Terror næ-kærde-ænd væ inke NOKHOSTIN Terror-e boroun-mærzi (Terror-e Vala-gohær Shæhriar) dær FRANCE ænjam gereft, an-hæm dorost 300 rouz pæs æz sær-negouni-ye Dr Shapour BAKHTIAR æz Nokhost-væziri.
Bayæsteh æst ke Iranian o Jæhanian, pak-delan væ hoshiaran, bæsij shævænd væ nekouhesh-e khod ra ba næhadæn-e dæstine-ye (= emza-ye) khod bær in Toumar (Dadkhast-Færakhan), baz-gou færmayænd.
Toumar (Dadkhast-Færakhan) dær tar-nomaye zir mi-bashæd :
www.Terror1979.org/petition.html
Ma æz souye Iranian væ Iran-doustan-e særasær-e jæhan, dær kakh-e dadgostæri-ye Paris, dær rouz-e dadgah, Toumar (Dadkhast-Færakhan) dær dæst, be nomayændegi-ye hæmeh nekouhændegan-e in zesht-kari, dær amadeh-bash khahim boud væ khamoush næ-khahim neshæst.
Shæyeste-ye yad-aværi æst ke in Toumar (Dadkhast-Færakhan) nokhost be zæban-e færanse væ bæraye agahandæn-e Fransævi-ha neveshteh shodeh æst ke be-danænd keshværeshan ta koja vam-dar-e Iranian-e del-avær væ ræzmænde manænde Dr Shapour Bækhtiar boudeh æst ke dær jæng-e jæhani-ye dovvom dær Artesh-e FRANCE doush-a-doush-e Fransævi-ha jængideh æst ke khod mi-tævanid gostærdegi-ye in na-sepasi ra daværi konid.
Hæmvare beh-rouz o sær-færaz bashid
Dr Shahpour IRANSHAHI, 77
Boniad-gozar væ sær-pæræst-e
Komite-ye Jæhani-ye Peykar ba Terror (/Terrorism-e Dolæti)
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
YAD-AVÆRI æz souye Dr Shahpour IRANSHAHI :
Hengami ke Jæng-e Jæhani-ye Dovvom dær-gereft, an jævan-e por-shour-e Irani Shahpour BAKHTIAR, ke danesh-jou-ye danesh-gah-e Sorbonne dær Paris boud, bæy-este dan-est ke danesh-gah ra chænd sali kenar bo-gzaræd ta be ræhai-ye FRANCE be-shetabæd.
Nokhost be Artesh-e FRANCE væ sepæs be Sazman-e zir-zæmini « Jombesh-e Istadegi-ye FRANCE» (« Nehzhæt-e Moghavemæt-e FRANCE») peyvæst.
Shayeste-ye yad-aværi’st ke bishtær-e shæhr-vændan-e FRANCE, bi-engar be sær-nevesht-e keshvær-e negoun-bækht-e khod, næ tænha boz-delaneh væ sazesh-karaneh æz hær-goune peykar o istadegi sær-baz mi-zædænd, ke shomar-e cheshm-giri æz anan bi-deræng khod-foroukhtegi, DOSH-MÆN-PÆRÆSTI o mihæn-foroushi ra niz pisheh kærdænd, væ dær in rah-e nængin-e hæm-kari ba dosh-mæn, be hær-gouneh pælidi væ æz-posht-khænjær-zædæn tæn dær-dadænd, lo dadæn-e hæm-mihænan-e ræzmænde-ye zir-zæmini-ye khod be biganegan-e youresh-gær-e chireh bær mihæn.
Rouy-gærdani æz istadegi væ pæsti-ye bishtær-e shæhr-vændan-e Fransævi-ye an hengam, VAM-e FRANCE ra be an danesh-jou-ye jævan-mærd-e Irani Shahpour BAKHTIAR, ke azad-mæneshane-tær væ del-aværane-tær æz Fransævian ræftar kærd, SÆD-CHÆNDAN mi-sazæd væ næng-e FRANCE ba na-ro zædæn be vey HEZAR-CHÆNDAN mi-shævæd.
Ba an-ke Dr Shahpour BAKHTIAR shenakht-e zhærfi æz zæban o færhæng-e Aryai-ye Almani niz dasht, væ hær sale be Alman mi-ræft, dær aghaz-e Jæng Jæhani-ye Dovvom rahi be do-deli næ-dad væ doush-a-doush-e Fransævian jængid.
Væ degær-bar pæs æz Enqelab-e Eslami-ye 1979 dær Iran, pay-gah-e ræzm o peykar-e khod dær boroun-mærz ra dær FRANCE ostovar sakht, zira be dousti-ye Fransævian væ hæm-deli-ye anan sækht bavær dasht ke sær-ænjam-e khounin-e an khosh-baværi ra hæmeh be cheshm-e khod didænd.
Hæm-æknoun koshtar-gæræsh ra hæm mi-khahænd AZAD ( !) konænd.
Ægær in sær-nevesht-e del-khærash bær sær-e khishan, næzdikan-e khod-eshan ya « khodi-ha-yeshan » amædeh boud, aya yek koshtar-gær-e sæng-del-e dæd-mænesh ra ræha mi-sakhtænd ?
طومار (دادخواست ـ فراخوان) برای جلوگيری از آزادی علی وکيلی راد
قاتل دکتر شاپور بختيار در فرانسه
www.Terror1979.org/petition.html
هم ميهنان گرامی
با درود فراوان
تا چند روز ديگر يکی از دادگاههای فرمايشی پاريس بر آنست که درخواست آزادی (!) علی وکيلی راد را رسيدگی کند. شگفتا که پيشاپيش داوران و دادستان هم آوا در چهارچوب نشستهای گذشته همين دادگاه در بسته ، اين آزادی پيش هنگام پست و ننگين را " پذيرفتنی " (!) و " شايسته " (!!) دانسته اند.
برای يادآوری ، فرستاده جمهوری اسلامی علی وکيلی راد ، با چاقو به شيوه ای دهشتناک دکتر شاپور بختيار را گردن زد آن هم در خانه خود وی در نزديکيهای پاريس و از آن هنگام اين کشتارگر اسلامی اهريمن خو، نه تنها کوچکترين سخن پشيمانی هر گز بر زبان نياورده بلکه از روز دستگير يش تا به امروز همواره از دروغپردازی و دشنام گوئی بی شرمانه دست برنداشته است.
برای شکستن خاموشی پيرامون اين داد و ستدهای پنهانی و نهانی ننگين که در فرانسه ، کشوری که خمينی را در ده کوره نوفل لوشاتو(نزديک پاريس) پروراند ، پيشينه ای دراز دارد (مانند بخشودگی و آزادی انيس نقاش و همدستان هم بندش) افزون بر اينکه در هيچ کشوری به اندازه فرانسه رزمندگان ايرانی برونمرزی را ترور نکرده اند و اينکه نخستين ترور برونمرزی (ترور والاگهر شهريار) در فرانسه انجام گرفت آنهم درست سیصد روز پس ازسرنگونی دکتر شاپور بختيار از نخست وزيری.
بايسته است که ايرانيان و جهانيان ، پاکدلان و هشياران بسيج شوند و نکوهش خود را با نهادن دستينه (امضاء) خود بر اين طومار (دادخواست ـ فراخوان) ، بازگو فرمايند.
طومار (دادخواست ـ فراخوان) در تارنمای زير ميباشد :
www.Terror1979.org/petition.html
ما از سوی ايرانيان و ايران دوستان سراسر جهان، در کاخ دادگستری پاريس، در روز دادگاه، طومار (دادخواست ـ فراخوان) در دست، به نمايندگی همه نکوهندگان اين زشتکاری، در آماده باش خواهيم بود و خاموش نخواهيم نشست.
شايسته يادآوری است که اين طومار(دادخواست ـ فراخوان) نخست به زبان فرانسه و برای آگاهاندن فرانسويها نوشته شده است که بدانند کشورشان تا کجا وام دار ايرانيان دلآور و رزمنده مانند دکتر شاپور بختيار بوده است که در جنگ جهانی دوم در آرتش فرانسه دوشادوش فرانسويها جنگيده است که خود ميتوانيد گستردگی اين ناسپاسی را داوری کنيد.
همواره بهروز و سرفراز باشيد
دکتر شاهپور ايرانشاهی
بنيادگزار و سرپرست کميته جهانی پيکار با ترور/)تروريسم دولتی(
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
---------------------
يادآوری از سوی دکتر شاهپور ايرانشاهی :
هنگامی که جنگ جهانی دوم درگرفت آن جوان پر شور ايرانی شاپور بختيار که دانشجوی دانشگاه سوربن در پاريس بود بايسته دانست که دانشگاه را چند سالی کنار بگذارد تا به رهائی فرانسه بشتابد.
نخست به آرتش فرانسه و سپس به سازمان زيرزمينی " جمبش ايستادگی فرانسه " (" نهضت مقاومت فرانسه ") پيوست.
شايسته يادآوری است که بيشتر شهروندان فرانسه ، بی انگار به سرنوشت کشور نگونبخت خود نه تنها بزدلانه و سازشکارانه از هر گونه پيکار و ايستادگی سر باز ميزدند که شمار چشمگيری از آنان بی درنگ خودفروختگی ، دشمن پرستی و ميهن فروشی را نيز پيشه کردند و در اين راه ننگين همکاری با دشمن، به هر گونه پليدی و از پشت خنجر زدن تن در دادند مانند لو دادن هم ميهنان رزمنده زيرزمينی خود به بيگانگان يورشگر چيره بر ميهن.
رويگردانی از ايستادگی و پستی بيشتر شهروندان فرانسوی آن هنگام ، وام فرانسه را به آن دانشجوی جوانمرد ايرانی شاپور بختيار که آزادمنشانه تر و دلآورانه تر از فرانسويان رفتار کرد صد چندان می سازد و ننگ فرانسه با نارو زدن به وی هزار چندان ميشود.
با آنکه دکتر شاپور بختيار شناخت ژرفی از زبان و فرهنگ آلمانی نيز داشت و هر ساله به آلمان ميرفت در آغاز جنگ جهانی دوم راهی به دودلی نداد و دوشادوش فرانسويان جنگيد.
و دگر بار پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ در ايران ، پايگاه رزم و پيکار خود در برونمرز را در فرانسه استوار ساخت زيرا به دوستی فرانسويان و همدلی آنان سخت باور داشت که سرانجام خونين آن خوش باوری را همه به چشم خود ديدند. هم اکنون کشتارگرش را هم ميخواهند آزاد کنند.
اگر اين سرنوشت دلخراش بر سر خويشان ، نزديکان خودشان يا "خودی هايشان" آمده بود آيا يک کشتارگر سنگدل ددمنش را رها ميساختند ؟
دکتر شاهپور ايرانشاهی
بنيادگزار و سرپرست
کميته جهانی پيکار با ترور/)تروريسم دولتی(
I.C.A.S.T. (International Committee Against State Terrorism)
B.P. 332, 75823 PARIS Cedex 17, FRANCE
Sunday, May 09, 2010
بترسید از این خیانت و جنا
نوشته ای خواندی از کدبان امیر سپهر خواندن آنرا به آنها که به آزادی ایران و آینده ای روشن برای مردم و کشور می اندیشند پیشنهاد میکنم نه به آنها که دائم چوب لای چرخ روند آزادی ایران میگذارند و تنها منافع شخصی خود میبینند و بس
آنها را شناسائی کنیم و از افکار خود بدور اندازیم بعد از 31 سال زمان آن رسیده به خرد خود رجوع کنیم و دائم گول تیتر دکترا یا شاعری و فیلسوفی وووووو این ایران بر باد ده ها را نخوریم بخصوص کسانی که بی بی سی و صدای آمریکا میخواهند به خورد ما مردم دهند از آنها به پرهیزید
بخصوص باز عده ای دوباره مسائل بلوچ و حق آنها را در این زمان دوباره پیش کشیده اند گویی حق آن انسانی که در جنوب شهر تهران یا هر شهر دیگر ایران با بد بختی زیر فشار این آخوندهای جنایت کار زندگی میکند و یا جوانی که در زندان های تهران و جاهای دیگر شکنجه و کشته میشوند حق نیست تنها بلوچ و کرد و واپس ماندگان مقول در آذربایجان و چند عرب مهاجر در خوزستان حق دارند مردم آنها را شناسائی کنید چون همین خودفروختگان هستند هم به ماندگاری آخوند کمک میکنند وهم به بیگانگان برای نقشه پلیدی که در سر میپرورانند به عبارتی دیگر جدایی ایران
با مهر
مرداویج
زنده باد ایرانی آزاد با آینده ای روشن برای همه چه بلوچ و کرد و آذری و تهرانی و گیلانی و خراسانی و اصفهانی ووووووووووووو
امير سپهر
بترسيد از اين خيانت و جنايت تاريخی !
اگر کسانی خيال می کنند که جناح معروف به «اصلاح طلبان» پس از اصلاح اين رژيم فرش قرمز برای آنها پهن کرده و ايشان را نيز در قدرت سهيم خواهند کرد، دردا که در جهل مرکب هستند...
آيا در تيمارستانهای سراسر دنيا هم می توان خردباخته آدمی را يافت که حاضر باشد مشتی آخوند و شبه آخوند متحجر و پسمانده با سياه ترين پيشينه را بر شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی ترجيح دهد؟!...
تلاش برای رعايت حقوق بشر از سوی چاقوکشان و دزدان و دلالان محبت و متجاوزان ...؟! ای کاش می شد نوشت که اين کار ها به شوخی می ماند. ليکن اينها نه شوخی که در شرافتمندانه ترين حالت هم، بيهوده کاری و فرصت سوزی است...
...........................................................................................................
همانگونه که در نوشته پيشين خود «فعلآ هيچ نوری از رستگاری در چهره ی ايران ديده نمی شود» آوردم، در نبود يک اپوزيسيون بابرنامه و منسجم و هدفمند، حتا سخن گفتن از بازستاندن ايران از دست روضه خوان های خونخوار و غارتگر و عوامل چاقوکش و متجاوز آنان هم کاری نابخردانه است، چه رسد به دادن وعده ی آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی و، و، و به مردم .
همچنان که بار ها اين نيز نوشته ام که اصلآ گرفتم که همين فردا مردم به خيابانها ريخته و در يکی ـ دو هفته هم اين نظام را سرنگون ساختند، يا به فرض حتا خود روضه خوان ها شخصآ خواستند به مساجد و گورستانها باز گردند که مکان های اصلی ايشان است و يا به هر دليل دگری ما به ناگهان از شر اين نظام شرور آسوده گشتيم، خوب: «آيا ما آمادگی اداره کشور را داريم؟»
يعنی با فرض تحقق حتا چنين سناريوهای رويايی و بسيار آسان و کم هزينه هم، آيا کسی پاسخ درست و منطقی برای اين پرسش اساسی دارد که «کجاست آن نيروی جايگزين؟». به بيانی روشن تر، چه کسانی هستند اعضای آن دولت موقت که بايد در روز سقوط جمهوری اسلامی زمام امور را بدست گيرند؟ کجا است آن نيروی انتظامی که از جان و مال و ناموس مردم محافظت کرده و اجازه ندهد که بانکها و موزه ها غارت گردند، کجاست آن نيمه آرتش که از خلاء قدرت جلوگيری نموده، از مرز های کشور پاسداری کرده و جلو هرج و مرج را بگيرد و اجازه ندهد که مملکت به دامان جنگ داخلی و برادر کشی در غلطد و کجا هستند آن دهها نهاد و ستاد فرماندهی و اداری ديگر که بی وجود آنها، هرگز نمی توان يک کشور هفتاد و چند ميليونی را اداره کرد؟!
پس، توجه می کنيد که مراد من چيست و در چنين شرايط نکبت باری بی پرده پوشی و خودسانسوری، حتی آرزوی ساقط شدن اين نظام هم تا چه اندازه نابخردانه به نظر می رسد، چه رسد به اينکه عده ای هم به مردم وعده دهند که آنها را به دموکراسی و رفاه و نيکبختی خواهند رساند! يعنی وعده هايی صد در صد تحقق ناپذير در شرايط کنونی که بی ترديد يا از روی شيادی و دشمنی با ما است و يا از سر نادانی محض. ولو که وعده دهنده گان هر يک دارای چند عنوان دانشگاهی هم که باشند.
گذشته از آن، وقتی هيچ نيروی جايگزين وجود ندارد، اصلآ ساقط شدن حتا همين نظام ضدايرانی جنايتکار هم بی شک فقط ايران را دستخوش بحران های بيشتری نموده و ای بسا که ما را در همان آتش هستی سوزی بيافکند که نوشتم و ديگر هيچ نيرويی هم قادر به خاموش کردن آن مباشد. يعنی در آتش يک جنگ داخلی و قتل و غارت و خواهر و برادرکشی و خودويرانی. فراموش هم مکنيد که دشمنان تاريخی ما که مزدورانی ناايرانی را هم به خدمت گرفته اند، اصلآ بزرگترين آرزوی شان همين بوجود آمدن زمينه های تجزيه ايران است. يعنی خلاء قدرت و جنگ داخلی.
بنابر اين، حکم خرد اين است که اين قاذورات و شعار های پوچ را رها کرده و در پی راه هايی منطقی و عملی بود. روی سخنم بويژه با کسانی است که جانشان از اين بيهوده گويی ها بر لب رسيده و براستی خواهان نجات خود و مردم خود از اين رنج و پريشانی جگرسوز و ننگ تاريخی هستند. کسانی که واقعيّت ها را نه در عالم ذهن، بلکه بر روی زمين ايران می جويند.
يعنی هم ميهنانی که روانی سالم، وجدانی بيدار، چشمانی بينا، دلی خالی از کينه و ذهنی پاک داشته و بتوانند واقعيّت های امروز ميهن بی کس مانده خود را ببينند و دريابند. درک کنند که در عالم حقيقت ديگر ايران ايرانستان شده است و دريای مازندران آن از دست رفته و خليج فارس اش رسمآ خليج عربی شده و شرف ملت اش برباد است و معنويت در آن حکم کيميا يافته و چوب حراج به ناموس ما زده اند و آنگاه به اين حقيقت برسند که تمامی اين گنده گويی ها که عده ای بنام نخبه و روشنفکر سی سال است که ايشان را با آن سرگرم ساخته اند، به پشيزی هم نمی ارزيده.
مرادم رنجاندن کسی نيست، اما حقيقت را که نمی شود فدای محبوب اين و آن شدن کرد، و حقيقت اين است که بيشترين سخنان و کار های به اصطلاح نخبگان ما در داخل و خارج از سر ناآگاهی و خشت بر آب زدن است، ولو که داخلی ها بخاطر اين بيهوده کاری ها حتا هزينه های بسيار سنگينی را هم پرداخت کنند. ما نبايد بار ديگر اين اشتباه تاريخی را تکرار کنيم که هرکسی به زندان اندرافتاد و هزينه پرداخت و می پردازد، پس انسان خردمند و آگاه و آزادی خواهی است. اين همان منطق خانمان بربادده پيش از فتنه ی بهمن است که ما را بدين روز سياه نشاند.
نگارند که هرگز پاره از اين ريشو ها و چاقچوربندان زندانی در جمهوری روضه خوان ها را جزو خردمندان و آزادی خواهان ايران بشمار نياورده و نخواهم آورد، ولو که آنها در زندان برادران خود بپوسند و يا حتا اعدام شوند. چون از زاويه ديد من آن سرکار خانمی که در کشوری در دست خامنه ای و الله کرم و احمدی نژاد و جنتی و چاقو کش ها به خيال خود سيمون دبوار و آگاتا کيريستی و آنا ماری شيمل شده و در جامعه ی سنگسار و شلاق و قطع عضو و تجاوز به مردان بزرگسال در زندان ها، از فمينيسم سخن گفته و خود را تلاشگر حقوق بشر می خواند، پاک از مرحله پرت است. همچنان که شوهر در بند وی در هپروت فکری است و برای هيچ و پوچ در زندان.
تلاش برای رعايت حقوق بشر از سوی چاقوکشان و دزدان و دلالان محبت و متجاوزان که همه ارکان های نظامی و انتظامی حکومت را در دست دارند؟! کوشش برای آزادی رسانه ها، بويژه مطبوعات در نظامی که اصلآ تنها رسالت آن مبارزه با آزادی متعارف در نظام های دموکراتيک است و کار فرهنگی برای آشتی دادن مشتی کفتار بی فرهنگ با پلوراليسم يا تکثرگرايی. آنهم روضه خوان هايی را که خود را نماينده گان خدای بر روی زمين می خوانند و کلام خود را هم با کلام خداوند، يکسان ...؟! ای کاش می شد نوشت که اين کار ها به شوخی می ماند. ليکن اينها نه شوخی که در شرافتمندانه ترين حالت هم، بيهوده کاری و فرصت سوزی است.
به ديگر سخن، اين کوشش ها اگر از روی راستی و ميهن پرستی هم که باشد، باز جانفشانی برای هيچ است. چرا که انديشه پشت اين فداکاری ها کودکانه و پيش فرض های آن کاملآ نادرست است، چرا که اين مبارزات هدف های روشنی ندارد، چرا که بسياری از کسانی که حبسی و شکنجه می شوند اصلآ خود نيز بدرستی نمی دانند که چه می خواهند و از همه هم مهم تر، چرا که در فقدان يک آلترناتيو مشخص و بابرنامه، هرگز نمی توان به آزادی و دموکراسی دست يافت. کما اينکه هر چه بر شمار اين به اصطلاح "تلاشگران حقوق بشری" افزوده می گردد، بجای بهبود، به موازات آن، اصلآ اوضاع حقوق بشر هم هر روز از روز پيش بدتر می شود.
پس در اين خارج هم آن کس که بدون در نظر گرفتن اوضاع اسفبار اپوزيسيون هزارتکه و بی برنامه، از «گذار به دموکراسی» سخن گفته و يا از آينده درخشان ايران دم می زند، اگر استاد دانشگاه هم که باشد، نشان می دهد که در عرصه ی سياست هِر را هم از بِر تشخيص نمی دهد و مدرک پی. اچ. دی اش هم فقط به درد لای جرز ديوار می خورد. همچنان که آن محترم که خود را روشنفکر آوانگارد پنداشته و هر روز هم يک کراوات گل منگلی می آويزد و بی وجود بديلی روشن، کار جمهوری روضه خوان ها را تمام شده می داند، براستی حتا لايق کلاه نمدی هم نيست.
و حال که يک از هزار درد ها را آوردم، بگونه ی طبيعی اين پرسش پيش می آيد که پس چاره چيست که من آنرا هم از ديد خود و در اندازه بضاعت اندک خويش از فن سياست خواهم آورد، پيش از آن اما می خواهم اين ديدگاه خود را نيز بنويسم که چنانچه سياسی های ما همچنان به اين گنده گويی های ميان تهی و بيهوده کاری ها ادامه دهند، ترديد نداشته باشيد که پس از چندی نه ديگر از تاک نشانی بر جای خواهد ماند و نه از تاک نشان.
مسئولان اول و آخر اين خيانت و جنايت ملی ـ تاريخی هم فقط و فقط همين مدعيان روشنفکری و نخبه گی خواهند بود نه مردم عادی که ادعايی ندارند و خواه ناخواه هم منتظر اقدامات همين گروه هستند که همه ی قلم ها، تريبون ها و ميکروفون ها را در اختيار دارند. همچنان که امروزه اکثر مردم هستی از کف داده ما اين «طايفه ی مدعی» را مسئول سقوط ايران در بهمن پنجاه و هفت و تحمل بيش از سه دهه توهين و تحقير و رنج و درد و پريشانی های پس از آن کثافتکاری تاريخی می دانند که کاملآ هم حق دارند.
من اين مطالب را هم نه با مراد توهين به کسانی، بلکه اتفاقآ از سر سوزجگر می آورم. با اين اميد که شايد اين «زجرنامه» بتواند در ديوار قطور و بلندی که قرنی است ميان «حقيقت» و «مدعيان روشنفکری» ما بوجود آمده، ترک هايی را بوجود بياورد. همان «جدايی از حقيقت» های ايران و جهان که باعث آن فتنه ی شوم ايران برباده هم شد و سی و يک سال هم هست که به سبب «اصرار بر آن جهل تاريخی»، ما را در اين سيه روزی و ناموس فروشی و بی آبرويی بيسابقه در سراسر تاريخ ايران، به گروگان گرفته است.
چاره ی کار هم از ديد من نه پيچيده، بلکه بسيار بسيار هم آسان است، البته اگر وجدان و شرافت اخلاقی و راستی در کار باشد. اين چاره هم گرد آمدن همه ی ما در يک نهاد و کار تشکيلاتی برای آزادی و اداره ی ايران تا رسيدن به پای صندوق های رای آزاد مردم خودمان است که روشن سازند وزن اجتماعی هر يک از ما چيست. هرگز هم لازم نيست که کسی از باور های سياسی خود دست شويد. ايران متعلق به تمام ايرانيان است و ما برای بالابردن سطح فرهنگ سياسی مردم خود اصلآ به همه ی انديشه های سياسی نياز داريم، از چپ چپ گرفته تا راست راست.
اين حقيقت بی چون و چرا را هم باور کنيم که اگر ما اکنون و در اين مقطع نتوانيم برای آزادی ميهنمان با هم همکاری کنيم، بدون ترديد ابدآ شايسته گی برخورداری از دموکراسی را نداريم و همين نظام روضه خوان ها از سرمان هم زيادی است. بگونه ای که اگر دموکراسی را به زور هم به ما تحميل کنند، در اندک زمانی خود آنرا از ميان خواهيم برد. چرا که تنها ضمانت جريان دموکراسی در کشوری، پايبند بودن گروه های سياسی آن کشور به قواعد اين سيستم است که گردن نهادن به خواست اکثريت و رعايت تمامی حقوق اقليت از سوی اکثريت، اصلی ترين قاعده آن است.
و حال که ما در اين مرحله قادر به برگزاری انتخابات آزاد نيستيم تا به درستی وزن اجتماعی خود را روشن سازيم، جدای از پايبندی به دموکراسی، آيا شرف و وجدان و انسانيت به ما حکم نمی کند که بخاطر نجات خود از بی آبرويی و نجات تن پاره های خودمان از زندان و اعدام و تن فروشی و پامنقل نشينی و نقطه پايان نهادن بر اينهمه بيکاری و رنج و پريشانی و فقر و فاقه و بی سر و سامانی مردم خودمان هم که شده، بپذيريم که در حال حاضر در ميان مردم ايران، هيچ فردی شهرت و محبوبيت شاهزاده رضا پهلوی را ندارد و در ميان شخصيت های سياسی ما هم پيشينه سياسی هيچ آدمی از او پاک تر نبوده و هيچ کسی هم دموکرات منش تر و شکيبا تر و با گذشت تر از وی نيست ؟
در پايان دلم می خواهد که برای روشن ساختن ذهن پاره ای خوش خيال «هميشه در اشتباه»، اين نيز بياورم که اگر کسانی ـ بويژه در اين خارج ـ به دگرگونی های احتمالی درون دل بسته و خيال می کنند که جناح معروف به «اصلاح طلبان» پس از اصلاح اين رژيم فرش قرمز برای آنها پهن کرده و ايشان را نيز در قدرت سهيم خواهند کرد، دردا که در جهل مرکب هستند و همچنان و هنوز هم ماهيت پليد و ددمنشانه رژيم روضه خوان ها و کيستی فرزندان خمينی شياد و جادوگر را نشناخته اند که هر يک براستی ختم روزگار هستند.
زيرا جدای از اينکه اصلاحات مور نظر آنان در بهترين حالت و نهايت خود هم، تغيير ولی فقيه و رئيس جمهور و انجام چند اصلاح صوری و روبنايی است نه برپايی دموکراسی سکولار و برگزار کردن انتخابات آزاد به شکل کشور های دموکراتيک، عناصری هستند که هر يک هزار مار خورده و مبدل به اژدها های آدمخواره گشته اند. يعنی کسانی که برای حفظ موقعيت و رانت های حکومتی خود حتا سر برادران تنی خود را هم گوش تا گوش می برند، چه رسد به اينکه بخواهند ديگرانی را هم از بيرون با خود شريک سازند.
از همه ی اينها گذشته، از ياد نبايد برد که افراد اين جناح حکومتی نيز چون خامنه ای و احمدی نژاد و حسين شريعتمداری و جنتی و ديگر پايوران رژيم اوباش ها، همگی ما گريخته گان از ترس زندان و مرگ را اعم از چپ و راست و ميانه، يک قلم طاغوتيان ضذ انقلاب و جاسوس سی. آی. ا و موساد و اينتليجنت سرويس و ام. آی سيکس و شرابخواره و کافر و مفسد فی الارض ... می خوانند. پس مبادا که کسانی برای چندمين بار هيزم پخت آش زهرآلود و کشنده ای شوند که پس از پخته شدن آنرا به زور در حلقوم خودشان ريزند.
چند جمله ی دگر از سر درد و اين مقال بس، آيا در تيمارستانهای سراسر دنيا هم می توان خردباخته آدمی را يافت که حاضر باشد مشتی آخوند و شبه آخوند متحجر و پسمانده با سياه ترين پيشينه را بر شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی ترجيح دهد؟ من که خيال نمی کنيم. از اينروی هم براستی آرزو می کنم ای کاش که برخی از مثلآ روشنفکران بسيار آگاه و مترقی ما هم دستکم به اندازه همان ديوانگان بستری شده در تيمارستان ها خرد و هُشياری و دورانديشی و قلب و از مهم تر هم، وجدان و رحم و مروت داشتند. فعلآ که همين. امير سپهر
آنها را شناسائی کنیم و از افکار خود بدور اندازیم بعد از 31 سال زمان آن رسیده به خرد خود رجوع کنیم و دائم گول تیتر دکترا یا شاعری و فیلسوفی وووووو این ایران بر باد ده ها را نخوریم بخصوص کسانی که بی بی سی و صدای آمریکا میخواهند به خورد ما مردم دهند از آنها به پرهیزید
بخصوص باز عده ای دوباره مسائل بلوچ و حق آنها را در این زمان دوباره پیش کشیده اند گویی حق آن انسانی که در جنوب شهر تهران یا هر شهر دیگر ایران با بد بختی زیر فشار این آخوندهای جنایت کار زندگی میکند و یا جوانی که در زندان های تهران و جاهای دیگر شکنجه و کشته میشوند حق نیست تنها بلوچ و کرد و واپس ماندگان مقول در آذربایجان و چند عرب مهاجر در خوزستان حق دارند مردم آنها را شناسائی کنید چون همین خودفروختگان هستند هم به ماندگاری آخوند کمک میکنند وهم به بیگانگان برای نقشه پلیدی که در سر میپرورانند به عبارتی دیگر جدایی ایران
با مهر
مرداویج
زنده باد ایرانی آزاد با آینده ای روشن برای همه چه بلوچ و کرد و آذری و تهرانی و گیلانی و خراسانی و اصفهانی ووووووووووووو
امير سپهر
بترسيد از اين خيانت و جنايت تاريخی !
اگر کسانی خيال می کنند که جناح معروف به «اصلاح طلبان» پس از اصلاح اين رژيم فرش قرمز برای آنها پهن کرده و ايشان را نيز در قدرت سهيم خواهند کرد، دردا که در جهل مرکب هستند...
آيا در تيمارستانهای سراسر دنيا هم می توان خردباخته آدمی را يافت که حاضر باشد مشتی آخوند و شبه آخوند متحجر و پسمانده با سياه ترين پيشينه را بر شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی ترجيح دهد؟!...
تلاش برای رعايت حقوق بشر از سوی چاقوکشان و دزدان و دلالان محبت و متجاوزان ...؟! ای کاش می شد نوشت که اين کار ها به شوخی می ماند. ليکن اينها نه شوخی که در شرافتمندانه ترين حالت هم، بيهوده کاری و فرصت سوزی است...
...........................................................................................................
همانگونه که در نوشته پيشين خود «فعلآ هيچ نوری از رستگاری در چهره ی ايران ديده نمی شود» آوردم، در نبود يک اپوزيسيون بابرنامه و منسجم و هدفمند، حتا سخن گفتن از بازستاندن ايران از دست روضه خوان های خونخوار و غارتگر و عوامل چاقوکش و متجاوز آنان هم کاری نابخردانه است، چه رسد به دادن وعده ی آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی و، و، و به مردم .
همچنان که بار ها اين نيز نوشته ام که اصلآ گرفتم که همين فردا مردم به خيابانها ريخته و در يکی ـ دو هفته هم اين نظام را سرنگون ساختند، يا به فرض حتا خود روضه خوان ها شخصآ خواستند به مساجد و گورستانها باز گردند که مکان های اصلی ايشان است و يا به هر دليل دگری ما به ناگهان از شر اين نظام شرور آسوده گشتيم، خوب: «آيا ما آمادگی اداره کشور را داريم؟»
يعنی با فرض تحقق حتا چنين سناريوهای رويايی و بسيار آسان و کم هزينه هم، آيا کسی پاسخ درست و منطقی برای اين پرسش اساسی دارد که «کجاست آن نيروی جايگزين؟». به بيانی روشن تر، چه کسانی هستند اعضای آن دولت موقت که بايد در روز سقوط جمهوری اسلامی زمام امور را بدست گيرند؟ کجا است آن نيروی انتظامی که از جان و مال و ناموس مردم محافظت کرده و اجازه ندهد که بانکها و موزه ها غارت گردند، کجاست آن نيمه آرتش که از خلاء قدرت جلوگيری نموده، از مرز های کشور پاسداری کرده و جلو هرج و مرج را بگيرد و اجازه ندهد که مملکت به دامان جنگ داخلی و برادر کشی در غلطد و کجا هستند آن دهها نهاد و ستاد فرماندهی و اداری ديگر که بی وجود آنها، هرگز نمی توان يک کشور هفتاد و چند ميليونی را اداره کرد؟!
پس، توجه می کنيد که مراد من چيست و در چنين شرايط نکبت باری بی پرده پوشی و خودسانسوری، حتی آرزوی ساقط شدن اين نظام هم تا چه اندازه نابخردانه به نظر می رسد، چه رسد به اينکه عده ای هم به مردم وعده دهند که آنها را به دموکراسی و رفاه و نيکبختی خواهند رساند! يعنی وعده هايی صد در صد تحقق ناپذير در شرايط کنونی که بی ترديد يا از روی شيادی و دشمنی با ما است و يا از سر نادانی محض. ولو که وعده دهنده گان هر يک دارای چند عنوان دانشگاهی هم که باشند.
گذشته از آن، وقتی هيچ نيروی جايگزين وجود ندارد، اصلآ ساقط شدن حتا همين نظام ضدايرانی جنايتکار هم بی شک فقط ايران را دستخوش بحران های بيشتری نموده و ای بسا که ما را در همان آتش هستی سوزی بيافکند که نوشتم و ديگر هيچ نيرويی هم قادر به خاموش کردن آن مباشد. يعنی در آتش يک جنگ داخلی و قتل و غارت و خواهر و برادرکشی و خودويرانی. فراموش هم مکنيد که دشمنان تاريخی ما که مزدورانی ناايرانی را هم به خدمت گرفته اند، اصلآ بزرگترين آرزوی شان همين بوجود آمدن زمينه های تجزيه ايران است. يعنی خلاء قدرت و جنگ داخلی.
بنابر اين، حکم خرد اين است که اين قاذورات و شعار های پوچ را رها کرده و در پی راه هايی منطقی و عملی بود. روی سخنم بويژه با کسانی است که جانشان از اين بيهوده گويی ها بر لب رسيده و براستی خواهان نجات خود و مردم خود از اين رنج و پريشانی جگرسوز و ننگ تاريخی هستند. کسانی که واقعيّت ها را نه در عالم ذهن، بلکه بر روی زمين ايران می جويند.
يعنی هم ميهنانی که روانی سالم، وجدانی بيدار، چشمانی بينا، دلی خالی از کينه و ذهنی پاک داشته و بتوانند واقعيّت های امروز ميهن بی کس مانده خود را ببينند و دريابند. درک کنند که در عالم حقيقت ديگر ايران ايرانستان شده است و دريای مازندران آن از دست رفته و خليج فارس اش رسمآ خليج عربی شده و شرف ملت اش برباد است و معنويت در آن حکم کيميا يافته و چوب حراج به ناموس ما زده اند و آنگاه به اين حقيقت برسند که تمامی اين گنده گويی ها که عده ای بنام نخبه و روشنفکر سی سال است که ايشان را با آن سرگرم ساخته اند، به پشيزی هم نمی ارزيده.
مرادم رنجاندن کسی نيست، اما حقيقت را که نمی شود فدای محبوب اين و آن شدن کرد، و حقيقت اين است که بيشترين سخنان و کار های به اصطلاح نخبگان ما در داخل و خارج از سر ناآگاهی و خشت بر آب زدن است، ولو که داخلی ها بخاطر اين بيهوده کاری ها حتا هزينه های بسيار سنگينی را هم پرداخت کنند. ما نبايد بار ديگر اين اشتباه تاريخی را تکرار کنيم که هرکسی به زندان اندرافتاد و هزينه پرداخت و می پردازد، پس انسان خردمند و آگاه و آزادی خواهی است. اين همان منطق خانمان بربادده پيش از فتنه ی بهمن است که ما را بدين روز سياه نشاند.
نگارند که هرگز پاره از اين ريشو ها و چاقچوربندان زندانی در جمهوری روضه خوان ها را جزو خردمندان و آزادی خواهان ايران بشمار نياورده و نخواهم آورد، ولو که آنها در زندان برادران خود بپوسند و يا حتا اعدام شوند. چون از زاويه ديد من آن سرکار خانمی که در کشوری در دست خامنه ای و الله کرم و احمدی نژاد و جنتی و چاقو کش ها به خيال خود سيمون دبوار و آگاتا کيريستی و آنا ماری شيمل شده و در جامعه ی سنگسار و شلاق و قطع عضو و تجاوز به مردان بزرگسال در زندان ها، از فمينيسم سخن گفته و خود را تلاشگر حقوق بشر می خواند، پاک از مرحله پرت است. همچنان که شوهر در بند وی در هپروت فکری است و برای هيچ و پوچ در زندان.
تلاش برای رعايت حقوق بشر از سوی چاقوکشان و دزدان و دلالان محبت و متجاوزان که همه ارکان های نظامی و انتظامی حکومت را در دست دارند؟! کوشش برای آزادی رسانه ها، بويژه مطبوعات در نظامی که اصلآ تنها رسالت آن مبارزه با آزادی متعارف در نظام های دموکراتيک است و کار فرهنگی برای آشتی دادن مشتی کفتار بی فرهنگ با پلوراليسم يا تکثرگرايی. آنهم روضه خوان هايی را که خود را نماينده گان خدای بر روی زمين می خوانند و کلام خود را هم با کلام خداوند، يکسان ...؟! ای کاش می شد نوشت که اين کار ها به شوخی می ماند. ليکن اينها نه شوخی که در شرافتمندانه ترين حالت هم، بيهوده کاری و فرصت سوزی است.
به ديگر سخن، اين کوشش ها اگر از روی راستی و ميهن پرستی هم که باشد، باز جانفشانی برای هيچ است. چرا که انديشه پشت اين فداکاری ها کودکانه و پيش فرض های آن کاملآ نادرست است، چرا که اين مبارزات هدف های روشنی ندارد، چرا که بسياری از کسانی که حبسی و شکنجه می شوند اصلآ خود نيز بدرستی نمی دانند که چه می خواهند و از همه هم مهم تر، چرا که در فقدان يک آلترناتيو مشخص و بابرنامه، هرگز نمی توان به آزادی و دموکراسی دست يافت. کما اينکه هر چه بر شمار اين به اصطلاح "تلاشگران حقوق بشری" افزوده می گردد، بجای بهبود، به موازات آن، اصلآ اوضاع حقوق بشر هم هر روز از روز پيش بدتر می شود.
پس در اين خارج هم آن کس که بدون در نظر گرفتن اوضاع اسفبار اپوزيسيون هزارتکه و بی برنامه، از «گذار به دموکراسی» سخن گفته و يا از آينده درخشان ايران دم می زند، اگر استاد دانشگاه هم که باشد، نشان می دهد که در عرصه ی سياست هِر را هم از بِر تشخيص نمی دهد و مدرک پی. اچ. دی اش هم فقط به درد لای جرز ديوار می خورد. همچنان که آن محترم که خود را روشنفکر آوانگارد پنداشته و هر روز هم يک کراوات گل منگلی می آويزد و بی وجود بديلی روشن، کار جمهوری روضه خوان ها را تمام شده می داند، براستی حتا لايق کلاه نمدی هم نيست.
و حال که يک از هزار درد ها را آوردم، بگونه ی طبيعی اين پرسش پيش می آيد که پس چاره چيست که من آنرا هم از ديد خود و در اندازه بضاعت اندک خويش از فن سياست خواهم آورد، پيش از آن اما می خواهم اين ديدگاه خود را نيز بنويسم که چنانچه سياسی های ما همچنان به اين گنده گويی های ميان تهی و بيهوده کاری ها ادامه دهند، ترديد نداشته باشيد که پس از چندی نه ديگر از تاک نشانی بر جای خواهد ماند و نه از تاک نشان.
مسئولان اول و آخر اين خيانت و جنايت ملی ـ تاريخی هم فقط و فقط همين مدعيان روشنفکری و نخبه گی خواهند بود نه مردم عادی که ادعايی ندارند و خواه ناخواه هم منتظر اقدامات همين گروه هستند که همه ی قلم ها، تريبون ها و ميکروفون ها را در اختيار دارند. همچنان که امروزه اکثر مردم هستی از کف داده ما اين «طايفه ی مدعی» را مسئول سقوط ايران در بهمن پنجاه و هفت و تحمل بيش از سه دهه توهين و تحقير و رنج و درد و پريشانی های پس از آن کثافتکاری تاريخی می دانند که کاملآ هم حق دارند.
من اين مطالب را هم نه با مراد توهين به کسانی، بلکه اتفاقآ از سر سوزجگر می آورم. با اين اميد که شايد اين «زجرنامه» بتواند در ديوار قطور و بلندی که قرنی است ميان «حقيقت» و «مدعيان روشنفکری» ما بوجود آمده، ترک هايی را بوجود بياورد. همان «جدايی از حقيقت» های ايران و جهان که باعث آن فتنه ی شوم ايران برباده هم شد و سی و يک سال هم هست که به سبب «اصرار بر آن جهل تاريخی»، ما را در اين سيه روزی و ناموس فروشی و بی آبرويی بيسابقه در سراسر تاريخ ايران، به گروگان گرفته است.
چاره ی کار هم از ديد من نه پيچيده، بلکه بسيار بسيار هم آسان است، البته اگر وجدان و شرافت اخلاقی و راستی در کار باشد. اين چاره هم گرد آمدن همه ی ما در يک نهاد و کار تشکيلاتی برای آزادی و اداره ی ايران تا رسيدن به پای صندوق های رای آزاد مردم خودمان است که روشن سازند وزن اجتماعی هر يک از ما چيست. هرگز هم لازم نيست که کسی از باور های سياسی خود دست شويد. ايران متعلق به تمام ايرانيان است و ما برای بالابردن سطح فرهنگ سياسی مردم خود اصلآ به همه ی انديشه های سياسی نياز داريم، از چپ چپ گرفته تا راست راست.
اين حقيقت بی چون و چرا را هم باور کنيم که اگر ما اکنون و در اين مقطع نتوانيم برای آزادی ميهنمان با هم همکاری کنيم، بدون ترديد ابدآ شايسته گی برخورداری از دموکراسی را نداريم و همين نظام روضه خوان ها از سرمان هم زيادی است. بگونه ای که اگر دموکراسی را به زور هم به ما تحميل کنند، در اندک زمانی خود آنرا از ميان خواهيم برد. چرا که تنها ضمانت جريان دموکراسی در کشوری، پايبند بودن گروه های سياسی آن کشور به قواعد اين سيستم است که گردن نهادن به خواست اکثريت و رعايت تمامی حقوق اقليت از سوی اکثريت، اصلی ترين قاعده آن است.
و حال که ما در اين مرحله قادر به برگزاری انتخابات آزاد نيستيم تا به درستی وزن اجتماعی خود را روشن سازيم، جدای از پايبندی به دموکراسی، آيا شرف و وجدان و انسانيت به ما حکم نمی کند که بخاطر نجات خود از بی آبرويی و نجات تن پاره های خودمان از زندان و اعدام و تن فروشی و پامنقل نشينی و نقطه پايان نهادن بر اينهمه بيکاری و رنج و پريشانی و فقر و فاقه و بی سر و سامانی مردم خودمان هم که شده، بپذيريم که در حال حاضر در ميان مردم ايران، هيچ فردی شهرت و محبوبيت شاهزاده رضا پهلوی را ندارد و در ميان شخصيت های سياسی ما هم پيشينه سياسی هيچ آدمی از او پاک تر نبوده و هيچ کسی هم دموکرات منش تر و شکيبا تر و با گذشت تر از وی نيست ؟
در پايان دلم می خواهد که برای روشن ساختن ذهن پاره ای خوش خيال «هميشه در اشتباه»، اين نيز بياورم که اگر کسانی ـ بويژه در اين خارج ـ به دگرگونی های احتمالی درون دل بسته و خيال می کنند که جناح معروف به «اصلاح طلبان» پس از اصلاح اين رژيم فرش قرمز برای آنها پهن کرده و ايشان را نيز در قدرت سهيم خواهند کرد، دردا که در جهل مرکب هستند و همچنان و هنوز هم ماهيت پليد و ددمنشانه رژيم روضه خوان ها و کيستی فرزندان خمينی شياد و جادوگر را نشناخته اند که هر يک براستی ختم روزگار هستند.
زيرا جدای از اينکه اصلاحات مور نظر آنان در بهترين حالت و نهايت خود هم، تغيير ولی فقيه و رئيس جمهور و انجام چند اصلاح صوری و روبنايی است نه برپايی دموکراسی سکولار و برگزار کردن انتخابات آزاد به شکل کشور های دموکراتيک، عناصری هستند که هر يک هزار مار خورده و مبدل به اژدها های آدمخواره گشته اند. يعنی کسانی که برای حفظ موقعيت و رانت های حکومتی خود حتا سر برادران تنی خود را هم گوش تا گوش می برند، چه رسد به اينکه بخواهند ديگرانی را هم از بيرون با خود شريک سازند.
از همه ی اينها گذشته، از ياد نبايد برد که افراد اين جناح حکومتی نيز چون خامنه ای و احمدی نژاد و حسين شريعتمداری و جنتی و ديگر پايوران رژيم اوباش ها، همگی ما گريخته گان از ترس زندان و مرگ را اعم از چپ و راست و ميانه، يک قلم طاغوتيان ضذ انقلاب و جاسوس سی. آی. ا و موساد و اينتليجنت سرويس و ام. آی سيکس و شرابخواره و کافر و مفسد فی الارض ... می خوانند. پس مبادا که کسانی برای چندمين بار هيزم پخت آش زهرآلود و کشنده ای شوند که پس از پخته شدن آنرا به زور در حلقوم خودشان ريزند.
چند جمله ی دگر از سر درد و اين مقال بس، آيا در تيمارستانهای سراسر دنيا هم می توان خردباخته آدمی را يافت که حاضر باشد مشتی آخوند و شبه آخوند متحجر و پسمانده با سياه ترين پيشينه را بر شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی ترجيح دهد؟ من که خيال نمی کنيم. از اينروی هم براستی آرزو می کنم ای کاش که برخی از مثلآ روشنفکران بسيار آگاه و مترقی ما هم دستکم به اندازه همان ديوانگان بستری شده در تيمارستان ها خرد و هُشياری و دورانديشی و قلب و از مهم تر هم، وجدان و رحم و مروت داشتند. فعلآ که همين. امير سپهر
زندگي كن
زندگي كن
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...
Send to all the people you care for and don't want to lose in 2009, even me..
اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من...
If you get 3 back, you are a great friend.
اگر از سه نفر اين پيام را دريافت كردي، دوست خوبي هستي
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
****
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...
Send to all the people you care for and don't want to lose in 2009, even me..
اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من...
If you get 3 back, you are a great friend.
اگر از سه نفر اين پيام را دريافت كردي، دوست خوبي هستي
دیدار مختلف
آقايان و خانم های گرامی،
اجازه ندهيد فرهنگ شما را پاره و منهدم کنند اين شعر ممکن است به دل بنشيند ولی همانطور که به خود اين شخص نوشته ام. مربوط به فردوسی نيست.
بخوانيد چه نوشته ام . وقتی اجازه می دهيد يک بخش از فرهنگ شما را نابود و به آن تجاوز کنند به ديگر بخش های زندگی شما هم تجاوز می کنند.
ازماست که برماست
ح-ک
حضرت آقای حسن عباسی، مشهور به سياوش اوستا
کدام شاهنامه اين چکامه هارا نوشته است؟؟؟
چرامردم را گول می زنيد..
اين چکامه که در رديف چکامه های فردوسی ولی با سکته هایی هم سروده شده است از قرار از سوی يک شخصی که در کانادا يا در آمريکا بوده است سروده شده و در هيچ شاهنامه ای موجود نيست من دو نسخه شاهنامه و يک نمونه گفتاری آنرا بصورت نوار دارم و اين چکامه ها ی منسوب به فردوسی در آنها نيست
اين شعر که بوی جنگ ميدهد را به مردم حقنه نکنيد.
عنوان اين ايميل را چو ايران نباشد تن من مباد گذاشته ايد ولی شعری همانند
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم برون سر از اين بار ننگ آوريم.
را به آن پيرايه کرده ايد.
اين همانند آن تارنمایی است که شخصی بنام قادری شعر هایی در باره علی و اسلام وپيغمبر را در قالب شعر های فردوسی به آن پيرايه کرده و می خواهند شاهنامه را منهدم کنند.
شما هربار با اين ساز رژيم رقصيده ايد.
اجازه بدهيد ما شنوای دروغگويان ضامن بی قيد و شرط بقای رژيم دستاربندان نباشيم.
ح-ک
به این میگن حکومت مقتدر
23
http://iranliberal.com/Tanz/Hapali%2023.htm
به این میگن حکومت مقتدر- قلندر
http://iranliberal.com/Tanz/Ghalandar_Moghteder.htm
قلندر
خدا آخر و عاقبت ما رو با این آدم مذبذب متلوّن المزاج به خیر کنه. این مرتیکه با اون قد و قوارۀ شصت و سه درصدیش ( که تازه اونم دروغه) فقط بدرد جاسویچی می خوره. واقعاً خوب نگاهش کنین ، براحتی می شه از آینۀ جلو ماشین آویزونش کرد اما چیکار داری که همین یه وجب و نصفی آدم که انگار بند نافش را با دروغ و کلک گره زدن ه یه ملّت و مملکت را به همین راحتی فروخته وداره می فروشه. از روز اول انقدرشارلاتان بازی در آورد و دروغ و دغل بار آدم وعالم کرد که اگه پیرهن از قرآن بپوشه کسی قبولش نداره. تا دیروز خودش و اون رحیم دعانویس مشاور جون جونیش و اون رئیس مجلس عرب شورا شعار می دادن که: ایرانی ها تا قبل از این که با اسلام عزیز و پر برکت تنقیّه بشن قومی وحشی و بی فرهنگ و تمدّن بودند و این تخت جمشید را هم قوم یهود ساختن و تحویل کوروش بلانسبت (همجنس باز) دادند و ایرانی ها از وقتی اسلام را با آغوش خیلی باز پذیرا شدند تازه یه آبی زیر پوستشون افتاد و یه سری تو سرها درآوردند والا ّخدا می دونه الان چه بلائی سر قوم آریا و مملکتشون اومده بود. خلاصه هرچه که لایق خودشونو امام راحل و رهبر قاتلشون بود نثار ما کردند و طوری آبروی ایرانی ها را بردند که هرکه خبر نداشت خیال می کرد اجداد ما تا قبل از امالۀ اسلام پر برکت هر ششماه یه بار به آدمخورای آمازون حق توحّش می دادن.
حالاچند روزه که دوباره کوروش کبیرعزیز شده و پای اعلامیۀ حقوق بشر اومده وسط و تعریف و تمجید از تمدن چند هزار سالۀ ایران و ایرانی افتاده تو دهن این جاسویچی. البته خر خودشه و جد آباد حلبی سازش. این حرومزاده ها هروقت می خوان تخم گنده تر از سوراخشون بکنن از روی بیضۀ اختۀ اسلام پامی شن و می پرن رو بیضۀ کوروش و یهو ایرانی ها می شن ملتی متمدن با تاریخی چند هزار ساله، اما همین که خرشون از پل گذشت دوباره کوروش می شه همجنس بازو ایرانی ها هم یه قوم بدتر از تاتار. غلط نکرده باشم، گویا عربا باز شاخ و دندون تیز کردن واسۀ این سه تا جزیرۀ تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی و سر اسم و رسم خلیج فارس که به ادعای اونا باید بشه خلیج عربی و این جور لاطائلات به جمهوری اسلامی گیر سه پیچ دادن که یالله زود رد کن بیاد. واسۀ همین هم این کوتوله واویلا پاشده دراز دراز رفته جزیرۀ کیش تا گوش مردم جنوب و پر کنه که، اسم و لقب خلیج فارس مهم نیست و این سه تا جزیره هم ارزش نداره . سرو ته اش یه مشت باتلاق و یه خلیج آبکیه که قراره بدیم به همسایه های حاشیه نشین عربمون .ملتی که از دریای خزر به اون عظمت گذشت کرده حالا واسۀ یه خلیج ناقابل و سه تا جزیره بی اهمیّت که دیگه نباید انقدر ناخن خشکی بکنه. بذارین ما این سه تا جزیره رو هم بدیم به قبایل چادر نشین مسلمان تا دعامون کنن و شاید ما هم یه جوری از شّر این تحریم هائی که قراره همین روزا عین بلا از آسمون نازل بشه جون سالم در ببریم.
انگار خلیج فارس و جزایر سه گانه سر جهازی یا پشت قبالۀ ننۀ این آخوندا بوده که حالا بعد نود سال از مد افتاده و می خوان ببخشن به مستحق. یکی نیست بگه اخه مگه این مملکت ملک طلق جد خائن تون میرزا آقا خان نوری و اون شیخ فضل الله همدانی بوده که این طور بستینش به چوب حراج، نا سلامتی این کشور ماست و صاحبش مردمند نه یک دولت و حکومت و فرقه و حزب. این کشور دو سه هزار سال مسیر تاریخ و طی نکرده که حالا برسه به اینجا و بیفته گیر یه مشت دزد سر گردنۀ بی همه چیز که هر بلائی دلشون خواست سرش بیارن. پنجاه درصد حق ما از دریای خزر را که دودستی گذاشتین تو بغل روس ها و یازده درصد پورسانت حق العمل گرفتین و روی اون فتحعلی شاه نامرد رو حسابی سفید کردین این سه تا جزیره و خلیج فارس رو هم بدین به همسایه های جنوبی و عربای ملخ نشان تا شاید یه خورده محل سگ بهتون بذارن و پهن بارتون کنن. پس چی شد اون اقتدار اسلامی و ادعای مدیریت جهان و قدرت اول منطقه و اون چُسی های ناشتا ناشتا که می اومدین؟
شما چقدر خوار و خفیفین که از پس چهارتا عرب ببو که دهنشون بوی آبگوشت مارمولک میده و سرشون بوی پشکل شتر نمی تونین بر بیاین. یه شیخ مذلّف اماراتی تو روتون می ایسته و میگه این سه تا جزیره مال اماراته و ما این جزایر را از شما می گیریم. واقعاً که خاک بر سرتون، یعنی یه نصفه آدم تو شما ها نبود که به این شیخ آل شتر بگه: اروای خیکتون اگه شما خیلی اهل گرفت و گیرین چرا پنجاه ساله پنجاه تا کشور عربی نتونستین فلسطین و از دست اونائی که بهشون میگین قاصب پس بگیرین؟ تازه آزادی سرزمین فلسطین تو سرتون بخوره و پیشکش اگه خیلی اصالت نژادی و قومیّت و غرورعربی از پاچۀ شلوارتون داره می ریزه چرا خرج مردم فلسطین رو خودتون دست نمی کنین تو جبیب مبارکتون و نمی دین و می ذارین عجم ها بدن؟ اگه این دولت ابله ایران فقط یک ماه نون شب مفتخورای فلسطین رو نده اونوقت خواهید دید که همین مبارزان الشعب الفلسطین و سرداران اسلام چه جوری ظرف دو روز همدیگه رو قیمه قیمه می کنن و می خورن. تا دیروز دست چپتون به دست راستتون می گفت غلط زیادی نکن حالا چی شده که ادعای مالکیّت جزایر ایران رو می کنین و هرجا مشینین و پامیشین برای ما شاخ و شونه می کشین ؟ راست راستی که خیلی حرفه ، کسی که به ما نر...بود عرب کو... دریده بود.
درد و بدبختی ما از عربا نیست تازه من بهشون حق هم میدم. وقتی رئیس جمهور مملکتمون به مردم خودش می گه خس و خاشاک وقتی یه آخوند هیچی ندار چلغوز به ملت می گه بزغاله و گوساله ، وقتی شکنجه گر و بازجوی زندان که حالا کارد سلاخی رو غلاف کرده و خودکار تو یه جیبش گذاشته و شده بازجوی ژورنالیست و به پسرهای ایرانی میگه همجنس باز و به دخترای ایرانی لقب فاحشه می ده، وقتی سپاه یک مملکت که باید حافظ جان و ما ل مردم و نگهبان مرزهای کشور باشه خودش قاتل ملته و بزرگترین قاچاقچی مواد مخدر در منطقه اس، وقتی رهبر مذهبی و سیاسی مملکت فرمان قتل عام مردم کشور خودش را تو نماز جمعه صادر می کنه، دیگه جای حرف می مونه؟ شما میخواین عربا بیان واسمون تره خرد کنن؟ معلومه که اونا هم وسط دعوا نرخ تعیین می کنن و ادعای حق و حقوق و می زنن تو سرمون. باز خدا پدرشونو نیامرزه که نمی گن کل مملکت مال ماست.
واقعاً نمی دونم از کجا بگم؟ یکی نیست به اینا بگه شما دیگه کی هستین ؟ به خاطر یه حکومت چندین و چند ساله از روز اول هزار و یه بلا سر این مملکت و ملت آوردین و با مردم عین زن بابا رفتار کردین و هرچی حق و حقوق این ملّت بود همه رو دو دستی کردین تو شکم عربا و به همۀ دنیا بخشیدین غیرازایرانی ها، تازه با این همه بذل و بخشش و از گلوی مردم ایران در آوردن و تو دهن بیگانه تپوندن همه جا دارن تف و لعنتتون می کنن و هیچکس راضی نیست سر به تنتون باشه، اما شما باز از رو نمیرین و دلتون به اقتدار نداشته و عزت نبودۀ اسلام حکومتی تون خوشه و فکر می کنین که کل این کائنات برای همین چند سال حکمرانی و چند صبا شکم چرانی شما خلق شده. هرجا هم که کم میارین و شلوارتون پر میشه یه گوشه از این مملکت رو زرتی می بخشین به هر ننه قمری که تو روتون می ایسته. پس اقتدار و ابهت اسلامی تون چی شد فقط بلدین نشون ملت بی دفاع و دربند خودتون بدین؟ البته بهتون باید حق داد شما ها دیگه انقدر پروار و چاق و چلّه شدین که فقط بدرد قربونی کردن می خورین ولی چرا مملکت و دارین قربونی می کنین؟ وقتی حرف دشمن خارجی می شه مثل قاطر یه شیهه می کشین که اونا بترسن و ده تا تیز در می کنین چون خودتون می ترسین.
ما نمی دونیم چه نقشه ای برای این سه تا جزیره و خلیج فارس و جاهای دیگه کشیدین اما قدم به قدم حواسمون بهتون هست و هرکاری که می کنین می ذاریم زیر ذرّه بین و تا بیخش و می خونیم. این ملت ممکنه از نون شبشون بگذرن همون طور که تو این سی ساله گذشته یه شب در میون با شکم گرسنه سر رو بالش گذاشتن و صداشون در نیومده اما، این آب و خاک رو را از جون خودشون و عزیزاشون بیشتر دوست دارن وبه خاطر یک وجب خاک و یک قطره آبش از همۀ هستی شون می گذرن . دست دراز شما از زیر اون آستین کوتاهتون سال هاست که معلومه.
چه این مملکت رو یکجا بفروشین چه تکه تکه کنین و باج بدین به شمال یا جنوب، چنان انتقامی درانتظار تک تک شماست که چنگیز خان و تیمور لنگ و هرچی آدمکش دیگه اس ازاون دنیا براتون آه بکشن و تو سر و سینه شون بکوبن.
اجازه ندهيد فرهنگ شما را پاره و منهدم کنند اين شعر ممکن است به دل بنشيند ولی همانطور که به خود اين شخص نوشته ام. مربوط به فردوسی نيست.
بخوانيد چه نوشته ام . وقتی اجازه می دهيد يک بخش از فرهنگ شما را نابود و به آن تجاوز کنند به ديگر بخش های زندگی شما هم تجاوز می کنند.
ازماست که برماست
ح-ک
حضرت آقای حسن عباسی، مشهور به سياوش اوستا
کدام شاهنامه اين چکامه هارا نوشته است؟؟؟
چرامردم را گول می زنيد..
اين چکامه که در رديف چکامه های فردوسی ولی با سکته هایی هم سروده شده است از قرار از سوی يک شخصی که در کانادا يا در آمريکا بوده است سروده شده و در هيچ شاهنامه ای موجود نيست من دو نسخه شاهنامه و يک نمونه گفتاری آنرا بصورت نوار دارم و اين چکامه ها ی منسوب به فردوسی در آنها نيست
اين شعر که بوی جنگ ميدهد را به مردم حقنه نکنيد.
عنوان اين ايميل را چو ايران نباشد تن من مباد گذاشته ايد ولی شعری همانند
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم برون سر از اين بار ننگ آوريم.
را به آن پيرايه کرده ايد.
اين همانند آن تارنمایی است که شخصی بنام قادری شعر هایی در باره علی و اسلام وپيغمبر را در قالب شعر های فردوسی به آن پيرايه کرده و می خواهند شاهنامه را منهدم کنند.
شما هربار با اين ساز رژيم رقصيده ايد.
اجازه بدهيد ما شنوای دروغگويان ضامن بی قيد و شرط بقای رژيم دستاربندان نباشيم.
ح-ک
به این میگن حکومت مقتدر
23
http://iranliberal.com/Tanz/Hapali%2023.htm
به این میگن حکومت مقتدر- قلندر
http://iranliberal.com/Tanz/Ghalandar_Moghteder.htm
قلندر
خدا آخر و عاقبت ما رو با این آدم مذبذب متلوّن المزاج به خیر کنه. این مرتیکه با اون قد و قوارۀ شصت و سه درصدیش ( که تازه اونم دروغه) فقط بدرد جاسویچی می خوره. واقعاً خوب نگاهش کنین ، براحتی می شه از آینۀ جلو ماشین آویزونش کرد اما چیکار داری که همین یه وجب و نصفی آدم که انگار بند نافش را با دروغ و کلک گره زدن ه یه ملّت و مملکت را به همین راحتی فروخته وداره می فروشه. از روز اول انقدرشارلاتان بازی در آورد و دروغ و دغل بار آدم وعالم کرد که اگه پیرهن از قرآن بپوشه کسی قبولش نداره. تا دیروز خودش و اون رحیم دعانویس مشاور جون جونیش و اون رئیس مجلس عرب شورا شعار می دادن که: ایرانی ها تا قبل از این که با اسلام عزیز و پر برکت تنقیّه بشن قومی وحشی و بی فرهنگ و تمدّن بودند و این تخت جمشید را هم قوم یهود ساختن و تحویل کوروش بلانسبت (همجنس باز) دادند و ایرانی ها از وقتی اسلام را با آغوش خیلی باز پذیرا شدند تازه یه آبی زیر پوستشون افتاد و یه سری تو سرها درآوردند والا ّخدا می دونه الان چه بلائی سر قوم آریا و مملکتشون اومده بود. خلاصه هرچه که لایق خودشونو امام راحل و رهبر قاتلشون بود نثار ما کردند و طوری آبروی ایرانی ها را بردند که هرکه خبر نداشت خیال می کرد اجداد ما تا قبل از امالۀ اسلام پر برکت هر ششماه یه بار به آدمخورای آمازون حق توحّش می دادن.
حالاچند روزه که دوباره کوروش کبیرعزیز شده و پای اعلامیۀ حقوق بشر اومده وسط و تعریف و تمجید از تمدن چند هزار سالۀ ایران و ایرانی افتاده تو دهن این جاسویچی. البته خر خودشه و جد آباد حلبی سازش. این حرومزاده ها هروقت می خوان تخم گنده تر از سوراخشون بکنن از روی بیضۀ اختۀ اسلام پامی شن و می پرن رو بیضۀ کوروش و یهو ایرانی ها می شن ملتی متمدن با تاریخی چند هزار ساله، اما همین که خرشون از پل گذشت دوباره کوروش می شه همجنس بازو ایرانی ها هم یه قوم بدتر از تاتار. غلط نکرده باشم، گویا عربا باز شاخ و دندون تیز کردن واسۀ این سه تا جزیرۀ تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی و سر اسم و رسم خلیج فارس که به ادعای اونا باید بشه خلیج عربی و این جور لاطائلات به جمهوری اسلامی گیر سه پیچ دادن که یالله زود رد کن بیاد. واسۀ همین هم این کوتوله واویلا پاشده دراز دراز رفته جزیرۀ کیش تا گوش مردم جنوب و پر کنه که، اسم و لقب خلیج فارس مهم نیست و این سه تا جزیره هم ارزش نداره . سرو ته اش یه مشت باتلاق و یه خلیج آبکیه که قراره بدیم به همسایه های حاشیه نشین عربمون .ملتی که از دریای خزر به اون عظمت گذشت کرده حالا واسۀ یه خلیج ناقابل و سه تا جزیره بی اهمیّت که دیگه نباید انقدر ناخن خشکی بکنه. بذارین ما این سه تا جزیره رو هم بدیم به قبایل چادر نشین مسلمان تا دعامون کنن و شاید ما هم یه جوری از شّر این تحریم هائی که قراره همین روزا عین بلا از آسمون نازل بشه جون سالم در ببریم.
انگار خلیج فارس و جزایر سه گانه سر جهازی یا پشت قبالۀ ننۀ این آخوندا بوده که حالا بعد نود سال از مد افتاده و می خوان ببخشن به مستحق. یکی نیست بگه اخه مگه این مملکت ملک طلق جد خائن تون میرزا آقا خان نوری و اون شیخ فضل الله همدانی بوده که این طور بستینش به چوب حراج، نا سلامتی این کشور ماست و صاحبش مردمند نه یک دولت و حکومت و فرقه و حزب. این کشور دو سه هزار سال مسیر تاریخ و طی نکرده که حالا برسه به اینجا و بیفته گیر یه مشت دزد سر گردنۀ بی همه چیز که هر بلائی دلشون خواست سرش بیارن. پنجاه درصد حق ما از دریای خزر را که دودستی گذاشتین تو بغل روس ها و یازده درصد پورسانت حق العمل گرفتین و روی اون فتحعلی شاه نامرد رو حسابی سفید کردین این سه تا جزیره و خلیج فارس رو هم بدین به همسایه های جنوبی و عربای ملخ نشان تا شاید یه خورده محل سگ بهتون بذارن و پهن بارتون کنن. پس چی شد اون اقتدار اسلامی و ادعای مدیریت جهان و قدرت اول منطقه و اون چُسی های ناشتا ناشتا که می اومدین؟
شما چقدر خوار و خفیفین که از پس چهارتا عرب ببو که دهنشون بوی آبگوشت مارمولک میده و سرشون بوی پشکل شتر نمی تونین بر بیاین. یه شیخ مذلّف اماراتی تو روتون می ایسته و میگه این سه تا جزیره مال اماراته و ما این جزایر را از شما می گیریم. واقعاً که خاک بر سرتون، یعنی یه نصفه آدم تو شما ها نبود که به این شیخ آل شتر بگه: اروای خیکتون اگه شما خیلی اهل گرفت و گیرین چرا پنجاه ساله پنجاه تا کشور عربی نتونستین فلسطین و از دست اونائی که بهشون میگین قاصب پس بگیرین؟ تازه آزادی سرزمین فلسطین تو سرتون بخوره و پیشکش اگه خیلی اصالت نژادی و قومیّت و غرورعربی از پاچۀ شلوارتون داره می ریزه چرا خرج مردم فلسطین رو خودتون دست نمی کنین تو جبیب مبارکتون و نمی دین و می ذارین عجم ها بدن؟ اگه این دولت ابله ایران فقط یک ماه نون شب مفتخورای فلسطین رو نده اونوقت خواهید دید که همین مبارزان الشعب الفلسطین و سرداران اسلام چه جوری ظرف دو روز همدیگه رو قیمه قیمه می کنن و می خورن. تا دیروز دست چپتون به دست راستتون می گفت غلط زیادی نکن حالا چی شده که ادعای مالکیّت جزایر ایران رو می کنین و هرجا مشینین و پامیشین برای ما شاخ و شونه می کشین ؟ راست راستی که خیلی حرفه ، کسی که به ما نر...بود عرب کو... دریده بود.
درد و بدبختی ما از عربا نیست تازه من بهشون حق هم میدم. وقتی رئیس جمهور مملکتمون به مردم خودش می گه خس و خاشاک وقتی یه آخوند هیچی ندار چلغوز به ملت می گه بزغاله و گوساله ، وقتی شکنجه گر و بازجوی زندان که حالا کارد سلاخی رو غلاف کرده و خودکار تو یه جیبش گذاشته و شده بازجوی ژورنالیست و به پسرهای ایرانی میگه همجنس باز و به دخترای ایرانی لقب فاحشه می ده، وقتی سپاه یک مملکت که باید حافظ جان و ما ل مردم و نگهبان مرزهای کشور باشه خودش قاتل ملته و بزرگترین قاچاقچی مواد مخدر در منطقه اس، وقتی رهبر مذهبی و سیاسی مملکت فرمان قتل عام مردم کشور خودش را تو نماز جمعه صادر می کنه، دیگه جای حرف می مونه؟ شما میخواین عربا بیان واسمون تره خرد کنن؟ معلومه که اونا هم وسط دعوا نرخ تعیین می کنن و ادعای حق و حقوق و می زنن تو سرمون. باز خدا پدرشونو نیامرزه که نمی گن کل مملکت مال ماست.
واقعاً نمی دونم از کجا بگم؟ یکی نیست به اینا بگه شما دیگه کی هستین ؟ به خاطر یه حکومت چندین و چند ساله از روز اول هزار و یه بلا سر این مملکت و ملت آوردین و با مردم عین زن بابا رفتار کردین و هرچی حق و حقوق این ملّت بود همه رو دو دستی کردین تو شکم عربا و به همۀ دنیا بخشیدین غیرازایرانی ها، تازه با این همه بذل و بخشش و از گلوی مردم ایران در آوردن و تو دهن بیگانه تپوندن همه جا دارن تف و لعنتتون می کنن و هیچکس راضی نیست سر به تنتون باشه، اما شما باز از رو نمیرین و دلتون به اقتدار نداشته و عزت نبودۀ اسلام حکومتی تون خوشه و فکر می کنین که کل این کائنات برای همین چند سال حکمرانی و چند صبا شکم چرانی شما خلق شده. هرجا هم که کم میارین و شلوارتون پر میشه یه گوشه از این مملکت رو زرتی می بخشین به هر ننه قمری که تو روتون می ایسته. پس اقتدار و ابهت اسلامی تون چی شد فقط بلدین نشون ملت بی دفاع و دربند خودتون بدین؟ البته بهتون باید حق داد شما ها دیگه انقدر پروار و چاق و چلّه شدین که فقط بدرد قربونی کردن می خورین ولی چرا مملکت و دارین قربونی می کنین؟ وقتی حرف دشمن خارجی می شه مثل قاطر یه شیهه می کشین که اونا بترسن و ده تا تیز در می کنین چون خودتون می ترسین.
ما نمی دونیم چه نقشه ای برای این سه تا جزیره و خلیج فارس و جاهای دیگه کشیدین اما قدم به قدم حواسمون بهتون هست و هرکاری که می کنین می ذاریم زیر ذرّه بین و تا بیخش و می خونیم. این ملت ممکنه از نون شبشون بگذرن همون طور که تو این سی ساله گذشته یه شب در میون با شکم گرسنه سر رو بالش گذاشتن و صداشون در نیومده اما، این آب و خاک رو را از جون خودشون و عزیزاشون بیشتر دوست دارن وبه خاطر یک وجب خاک و یک قطره آبش از همۀ هستی شون می گذرن . دست دراز شما از زیر اون آستین کوتاهتون سال هاست که معلومه.
چه این مملکت رو یکجا بفروشین چه تکه تکه کنین و باج بدین به شمال یا جنوب، چنان انتقامی درانتظار تک تک شماست که چنگیز خان و تیمور لنگ و هرچی آدمکش دیگه اس ازاون دنیا براتون آه بکشن و تو سر و سینه شون بکوبن.
"شکل اول- شکل دوم".
فیلم جالبی از کیارستمی
حدود 30 سال پیش، "کیارستمی" فیلم کوتاهی ساخت با نام "شکل اول- شکل دوم". در این فیلم با چهره هائی مصاحبه می شود که از جمع آنها انگشت شماری زنده اند. برخی ها اعدام شدند، برخی سالها زندانی و شماری معزول و خانه نشین، برخی ناچار به مهاجرت سیاسی شدند و برخی نیز به مرگ طبیعی از دنیا رفتند. یک سئوال، سوژه این فیلم است: "آیا کسی که زیر فشار کسی و یا موضوعی را لُو می دهد، مقصر است؟"
فیلم در نخستین سال بنای جمهوری اسلامی ساخته شده است و ما در آن با چهره جوان دکتر ابراهیم یزدی، دکتر عبدالگریم لاهیچی، صادق قطب زاده، نادر ابراهیمی و... در کنار آیت الله گلزاده غفوری که دو فرزندش به جرم مجاهد بودن اعدام شدند و خود از نمایندگی مجلس قهر کرد و رفت به کنج خانه و گفته می شود لباس روحانیت را هم در آورد، نورالدین کیانوری دبیراول وقت حزب توده ایران، آیت الله خلخالی و... روبرو میشویم که هرکدام به این سوال پاسخ هائی گاه بکلی متفاوت و گاه نزدیک به هم پاسخ می دهند. فیلمی است به غایت دیدنی و حتی تاریخی.
http://vimeo.com/6418143
حدود 30 سال پیش، "کیارستمی" فیلم کوتاهی ساخت با نام "شکل اول- شکل دوم". در این فیلم با چهره هائی مصاحبه می شود که از جمع آنها انگشت شماری زنده اند. برخی ها اعدام شدند، برخی سالها زندانی و شماری معزول و خانه نشین، برخی ناچار به مهاجرت سیاسی شدند و برخی نیز به مرگ طبیعی از دنیا رفتند. یک سئوال، سوژه این فیلم است: "آیا کسی که زیر فشار کسی و یا موضوعی را لُو می دهد، مقصر است؟"
فیلم در نخستین سال بنای جمهوری اسلامی ساخته شده است و ما در آن با چهره جوان دکتر ابراهیم یزدی، دکتر عبدالگریم لاهیچی، صادق قطب زاده، نادر ابراهیمی و... در کنار آیت الله گلزاده غفوری که دو فرزندش به جرم مجاهد بودن اعدام شدند و خود از نمایندگی مجلس قهر کرد و رفت به کنج خانه و گفته می شود لباس روحانیت را هم در آورد، نورالدین کیانوری دبیراول وقت حزب توده ایران، آیت الله خلخالی و... روبرو میشویم که هرکدام به این سوال پاسخ هائی گاه بکلی متفاوت و گاه نزدیک به هم پاسخ می دهند. فیلمی است به غایت دیدنی و حتی تاریخی.
http://vimeo.com/6418143
Sunday, April 25, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)









